تبليغاتX
فضايل اهل بيت عليهم السلام


فضايل اهل بيت عليهم السلام
لي خمسة اطفي بهم حرّ الجحیم الحاطمة / المصطفي و المرتضي و ابناهما و الفاطمة
بررسي شبهه ازدواج ام كلثوم با عمر
موضوع: حضرت زهرا سلام الله علیها سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 8:35

ازدواج ام كلثوم با عمر، شاهد دروغ بودن شهادت:

طرح شبهه:

شيعيان ادعا مى‌كنند كه خليفه دوم قاتل فاطمه زهرا (رضى الله عنها) است؛ اما كدام‌ عقل‌ سليم‌ مى‌پذيرد كه‌ حضرت‌ علي ‌(رضي‌الله عنه‌) دخترش‌ را به‌ ازدواج‌ قاتل‌ همسر گراميش‌، فاطمه‌ (رضى الله عنها) درآورد و رابطه‌ دوستانه‌ با او برقرار نمايد؟

نقد و بررسى:

يكى از شبهاتى كه اهل سنت؛ به ويژه در سال‌هاى اخير به صورت گسترده مطرح كرده‌اند، ازدواج خليفه دوم با امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان و فاطمه زهرا عليهما السلام است.

اهل سنت،‌ استفاده‌هاى گوناگونى از اين ازدواج مى‌كنند؛ از جمله مى‌خواهند با اثبات اين ازدواج، رابطه صميمانه و دوستانه امير مؤمنان با خلفا را ثابت و از سوى ديگر، شهادت صديقه شهيده سلام الله عليها، غصب خلافت و... را انكار نمايد.

از اين رو، اين شبهه اهميت فوق العاده و پيوند ناگسستنى با انديشه‌هاى شيعيان دارد و بايد به صورت دقيق و مستدل بررسى شود.

انديشه‌وران شيعه پاسخ هاى گوناگونى از اين مطلب داده‌اند كه همگى آن‌ها صحيح و معقول به نظر مى‌رسد؛ برخى همچون رضى الدين حلى، علامه مقرّم، علامه باقر شريف القرشى و... اصل وجود دخترى به نام امّ‌كلثوم را براى حضرت زهرا سلام الله عليها منكر شده و دليل‌هاى متقنى براى آن ارائه كرده‌اند. كه ما نيز در اين مقاله، در دفاع از اين نظر، شواهد فراوان بيان كرده‌ايم.

 برخى ديگر، وقوع تعارض در روايات ازدواج را دليلى واضح براى بطلان مدعاى اهل سنت در باره اين ازدواج مى‌دانند؛ از جمله شيخ مفيد رضوان الله تعالى عليه در دو رساله مجزا به نام‌هاى المسائل العُكبرية و المسائل السروية، و نيز سيد ناصر حسين الهندى در كتاب افحام الأعداء والخصوم و آيت الله ميلانى و...

ما نيز در اين مقاله، تعارض‌هاى گسترده در نقل اين ماجرا را مطرح و مستندات آن را از كتاب‌هاى اهل سنت ذكر كرده‌‌ايم.

 و انديشه‌وران ديگرى، همچون سيد مرتضى پاسخ داده‌اند كه اين ازدواج با زورگويى و تهديد عمر بن خطاب بوده است.

عده‌اى از دانشمندان شيعه و سنى با پذيرش اصل ازدواج، نكته ديگرى را مطرح كرده‌اند كه امّ‌كلثوم همسر عمر، دختر امير مؤمنان عليه السلام نبود؛‌ بلكه دختر ابوبكر بوده است؛ از جمله يحيى بن شرف نووى، مهمترين شارح صحيح مسلم در كتاب تهذيب الأسماء اين مطلب را نقل كرده و آيت الله مرعشى نجفى از عالمان شيعه در شرح احقاق الحق به اين مطلب تصريح كرده‌اند كه در ادامه مدرك و اصل سخن ايشان خواهد آمد.

گويا از بين پاسخ هاى موجود، پاسخ اخير كامل‌تر است؛ چرا كه از طرفى تمام روايات موجود در كتاب‌هاى اهل سنت كه ازدواج دختر امير مؤمنان عليه السلام را با خليفه دوم ثابت مى‌كند، با اشكالات سندى مواجه و با تعارض‌ها و تناقض‌هاى غير قابل جمعى كه دارند، غير قابل اعتماد هستند و از طرف ديگر در هيچ يك از روايات موجود در كتاب‌هاى شيعه، تصريح نشده كه امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان از حضرت زهرا عليهما السلام باشد؛ بلكه ازدواج دخترى به نام امّ‌كلثوم را كه در خانه امير مؤمنان بوده ثابت مى‌كنند.

اعتراف انديشمندى همچون نووى، برترين شارح صحيح مسلم كه گسترده‌ترين و مهمترين كتاب فقهى شافعى نيز متعلق به او است، عامل مهم ديگرى است كه اين ديدگاه را تقويت مى‌كند.

و نيز مى‌گوييم كه حتى در صورت اثبات چنين ازدواجى، نمى‌توان از آن رابطه صميمانه امير مؤمنان را با خلفا اثبات كرد؛ زيرا اين ازدواج نه تنها براى خليفه دوم فضيلت محسوب نمى‌شود؛ بلكه لكه سياهى است كه همانند تيرگى غصب خلافت، بر دامان او باقى مانده است؛ چرا كه در ماجراى اين ازدواج چيزهايى نقل شده است كه عرق شرم از پيشانى انسان غيرت مند جارى مى‌شود. اين مطلب را در محور چهارم بررسى كرده‌ايم.


فهرست مطالب

محور اول: دخترى به نام ام كلثوم وجود نداشته است

     کلام عالمان شيعه در تاييد اين ديدگاه:

     کلام علماي اهل سنت در تاييد اين نظر:

     شواهد اين ديدگاه:

           1. در هيچ روايت صحيح السندي بين نام ام كلثوم و زينب جمع نشده است:

           2. عبد الله بن جعفر با چه كسي ازدواج كرده است:

           3. دو خطبه با نام يك نفر:

           4. عزاداري و نوحه خواني ام كلثوم براي حضرت زهرا سلام الله عليها:

           5. امير مؤمنان در شب ضربت خوردن، مهمان چه كسي بود؟

           6. ام كلثوم بهترين دختر امير مؤمنان عليه السلام:

           7. معاويه، از دختر چه كسي خواستگاري كرد؟

          8. در شام چه كسي دفن شده است:

          9. چه كساني از زنان اهل بيت، در كربلا اسير شدند:

          10. ميراث فاطمه، فقط به ام كلثوم رسيد:

          11. ازدواج عمر با حضرت زينب (س)!!!

          12. ام كلثوم در كربلا حضور داشت:

منكرين ازدواج در اهل بيت به اقرار علماي اهل سنت

محور دوم: ام كلثوم دختر ابوبكر، يا ام كلثوم دختر امير مؤمنان عليه السلام؟

     1. اعتراف مهم‌ترين شارح صحيح مسلم: عمر داماد أبو بكر

          تحليل روايت جعلي رد خواستگاري عمر از دختر أبو بكر توسط عايشه:

     2. يك روايت از دو ام كلثوم:

محور سوم: تعارض‌هاى موجود در نقل قضيه

     1. ام كلثوم پس از عمر با چه كسي ازدواج كرد؟

     2. سن ام كلثوم هنگام ازدواج

          هنوز به حدي نرسيده بود كه شهوت را برانگيزد:

          دختري كوچك و غير بالغ كه با ديگر دختران بازي مي كرد:

          ده سال يا بيشتر داشت:

     3. مقدار مهريه ام كلثوم:

          الف: ده هزار دينار:

          ب: چهل هزار دينار:

          ج: چهل هزار درهم:

     4. آيا عمر از ام كلثوم فرزندي داشته است؟

          فرزندي نداشت:

          يك فرزند داشت:

          دو فرزند داشت:

          سه فرزند داشت:

          زيد برادر عمر بود يا پسر عمر؟

     5 . زيد اصغر بزرگتر از زيد اكبر!!!

     6 . عمر، دخترش رقيه را به ازدواج ابراهيم بن نعيم آورد:

     7. تاريخ وفات ام كلثوم و زيد:

           مرگ در زمان حكومت عبد الملك بن مروان (73 ـ 86هـ):

           مرگ در زمان امارت سعيد بن العاص (48 ـ 54هـ):

          مرگ، پس از واقعه كربلا:

     8. نحوه وفات ام كلثوم و زيد:

          مرگ بر اثر مريضي:

          مرگ بر اثر اصابت سنگ:

          مرگ بر اثر اصابت تير:

          مرگ بر اثر خوردن سم:

     9. آيا زيد، فرزند داشت؟

           فرزندي نداشت:

          چندين فرزند داشت:

     10. سن زيد هنگام وفات:

          خردسال بود:

           جوان بود:

          بزرگسال بود:

     11. چه كسي بر جنازه زيد و ام كلثوم نماز خواند؟

          عبد الله بن عمر

          سعيد بن العاص:

     12. حضور أبو قتاده بدري در صف نماز جماعت:

     13. ازدواج عمر با ام كلثوم يا با حضرت زينب (س)

     14. چه كسي امام جماعت را مقدم كرد؟

          امام حسن عليه السلام:

          امام حسين عليه السلام:

          مردم امام جماعت را مقدم كردند!

محور چهارم: اهانت به ناموس رسول خدا

     عمر ساق ام كلثوم را برهنه كرده به آن نگاه كرد:

     عمر ساق ام كلثوم را برهنه، لمس كرد!

     آرايش ام كلثوم توسط امير مومنان پيش از ازدواج، و لمس ساق و بوسيدن او توسط عمر!

     كشف ساق توسط عمر، مصدر تشريع براي پيروان او:

     توجيه اين عمل توسط علماي اهل سنت:

     بررسي اين روايات از ديدگاه منصفين:

     ديدگاه علماي شيعه نسبت به اين عمل:

     ام كلثوم، عمر را «امير المؤمنين» مى‌خواند!!!

     عمر در مقابل اهانت مغيره به ام كلثوم، سكوت كرد:

محور پنجم: بررسي و تحليل بهانه عمر براي ازدواج

محور ششم: مخالفت با سنت رسول خدا

     رد خواستگاري أبو بكر و عمر توسط رسول خدا (ص):

     احياء سنت جاهلي توسط عمر:

     جمع بين دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا حرام است:

محور هفتم: عمر با ام كلثوم «كفو» نبود

    غير هاشمي، كفو هاشمي نيست:

    عدم كفائت سني عمر با ام كلثوم:

    عدم صلاحيت اخلاقي عمر براي ازدواج با ام كلثوم:

    عدم كفائت ديني عمر با ام كلثوم:

     امير مؤمنان (ع)، خليفه دوم را فاجر، ستمگر، دروغگو، خيانتكار و... مى‌داند:

     شراب خواري خليفه، دليل بر عدم كفائت:

     بدعت‌گذار با دختر عفيفه، كفو نيست:

محور هشتم: ازدواج با تهديد و زورگويي

    در حال ضرورت، ازدواج با كافر نيز جايز است:

    ازدواج اجباري عمر با عاتكه:

    ازدواج‌هاي اجباري با خاندان اهل بيت عليهم السلام:

           ازدواج اجباري حجاج بن يوسف با دختر حضرت زينب (س):

           ازدواج اجباري مصعب بن زبير با سكينه بنت الحسين عليهما السلام

روايت جنيه در كتاب‌هاي سني

محور نهم: بررسي روايات اهل تسنن

     زهري، در خدمت گروه جعل حديث بني اميه:

     زهري، كثير الإدراج است:

     زهري از مدلسين بوده است:

     زهري، دشمن امام علي عليه السلام است:



نامه عمر به معاويه
موضوع: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 10:42

مرحوم علامه مجلسي در كتاب شريف بحار الأنوار مي‌نويسد كه عبد الله بن عمر بن الخطاب ،‌ بعد از شهادت سيد الشهداء عليه السلام به ديدار يزيد رفت و به او اعتراض كرد وگفت : بساطت را جمع كن تا مردم كسي را كه لياقت خلافت را داشته باشد ، انتخاب كنند .

يزيد جلو آمد و او را آرام كرد ، بعد به او گفت : اي أبا محمد ! آيا فكر مي‌كني كه پدرت (عمر) هدايت شده و ياور رسول خدا بود ؟ ...

سپس يزيد دست عبد الله را گرفت و او را به يكي از اتاق‌هايش برد و نامه‌اي را از صندوقي بيرون آورد و آن را به عبد الله نشان داد كه عمر بن الخطاب به معاوية بن أبي سفيان نوشته بود .

در اين نامه عمر بن الخطاب حقيقت‌هاي بسياري را روشن و به جنايات بسياري اعتراف مي كند كه ما اصل نامه را در اختيار دوستان قرار مي‌دهيم :
ادامه مطلب>>>

سخنراني حضرت آيت الله وحيد خراساني به مناسبت شهادت حضرت زهرا (سلام الله عليها)
موضوع: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 9:5

حضرت‌ آيت الله العظمي وحيد خراساني (مد ظله العالي) ، به مناسبت سالگرد شهادت حضرت صديقه شهيده ، فاطمه زهرا سلام الله عليها ، در درس خارج اصول سخنراني كردند كه عيناً تمامي سخنراني ايشان از منظر دوستان خواهد گذشت .

يك شنبه : 29/2/87 ؛ 12/ جمادي الأول/1429

تضعيف شعائر فاطميه ، خيانت به مذهب و خيانت به امير المؤمنين عليه السلام است

اسلام وابسته به سيد الشهداء و عاشورا است و شعائر حسينيه همان است كه در اربعين گفتيم بدون كم و كاست . مناقشه در شعائر حسينيه ، خيانت به اسلام است . چون اسلام قائم به عاشورا است و عاشورا قائم به اين شعائر است .

اما نسبت به فاطميه : همان طوري كه اسلام و خاتم النبيين وابسته به سيد الشهداء است ، مذهب و امير المؤمنين وابسته به صديقه كبري است . تضعيف شعائر فاطميه ، خيانت به مذهب و خيانت به امير المؤمنين عليه السلام است .

چون شماهايي كه در اين بحث‌ هستيد ، قسمت عمده‌ نخبه فضلاء قم هستيد هم از ممالك مختلف هم از بلاد مختلف ايران در اين جا جمع شديد ، از نظر عقلي و عملي ، نه از نظر احساسي بايد عظمت فاطميه را درك كنيد و به بلاد خودتان منتقل كنيد .

كسي كه به او نبوت تمام انبياء و رسالت تمام مرسلين و دين خدا كامل شده :

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا .

آن كسي كه كمال دين به او است ، تمام نعمت به او است ، ‌اسلام مرضي خدا وابسته به او است ، خود او وابسته به فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) است و اين مطلب بسيار مهم است .

عامه از اعيان شان و همچنين خاصه از نخبه علماء شان اين روايت را نقل كرده‌اند . روايت منتهي مي‌شود به جابر بن عبد الله انصاري ، اعيان علماء عامه حتي مثل زمخشري و رجال شيعه مثل شيخ صدوق اين روايت را نقل كرده‌اند .

قَالَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) يَقُولُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عليه السلام) قَبْلَ مَوْتِهِ بِثَلَاثٍ سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْكَ يَا أَبَا الرَّيْحَانَتَيْنِ أُوصِيكَ بِرَيْحَانَتَيَّ مِنَ الدُّنْيَا فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) هَذَا أَحَدُ رُكْنَيَّ الَّذِي قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) فَلَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ (عليه السلام) قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) هَذَا الرُّكْنُ الثَّانِي الَّذِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلّم) ‏.

« جابر بن عبد الله گويد : شنيدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سه روز قبل از رحلت خود به على عليه السّلام مى‏فرمود :

اى پدر دو نوگل من ! سلام بر تو باد ، من در باره دو نوگل دنيوى خود به تو توصيه و سفارش مى‏نمايم ، طولى نمى‏كشد كه تو دو ركن زندگى خويش را از دست خواهى داد ، من تو را به خداوند مى‏سپارم .

هنگامى كه پيامبر اسلام از جهان رحلت كرد ، على بن ابى طالب فرمود :

اين يكى از آن دو ركن من بود كه رسول خدا به من خبر داد . و پس از آن كه حضرت فاطمه از دنيا رفت ، فرمود : اين دومين ركنى بود كه پيغمبر خدا به من خبر داد » .

الأمالي ، شيخ صدوق ، ص198 و معاني الأخبار ، ص403 و مناقب ابن شهرآشوب ، ج3 ، ص136 و الفائق في غريب الحديث ، جار الله زمخشري ، ج1 ، ص162 و نظم درر السمطين ، زرندي حنفي ، ص98 و كنز العمال ، متقي هندي ، ج11 ، ص625 و ج13 ، ص664 و تاريخ مدينه دمشق ، ابن عساكر ، ج14 ، ص166 و مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 204 والمناقب ، موفق خوارزمي ، ص141 و ... .

سه روز قبل از رحلت اين كلمات را فرموده . در كيفيت تعبير اهل دقت و نظر تأمل كنند . اين جمله است كه محير العقول است .

فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ .

دو ركن تو منهدم مي‌شود ؛ ولي خدا خليفه من است بر تو .

چون اين مصيبت اخبارش براي امير المؤمنين عليه السلام كمر شكن بود ، تسليت داد به جمله دوم كه والله خليفتي عليك .

شرح اين حديث ،‌ در اين مختصر نمي‌گنجد ؛ ‌ولي چون شما در اين بحث به مراحل عاليه علم رسيده‌ايد ، ما اشاره‌ مي‌كنيم و خودتان بعد تأمل كنيد .

ركن يعني چه ؟ هر جزء واجبي ، قيداً و تقيّداً دخيل در آن واجب است . به فوت آن جزء بالضروره كل منتفي مي‌شود . اين خاصيت جزئيت است . پس به رفتن يك جزء تمام اين كل به هم مي‌خورد ؛‌ ولي فرق جزء با ركن چيست ؟

افتراق در اين جهت است : آن جزء بدل دارد و به وسيله بدل جاي مبدل پر مي‌شود ؛ لذا اگر سوره در نماز فوت شد ،‌ فاقد سوره مي‌شود بدل تنزيلي به حكم قاعده تجاوز و فراغ جبران مافات مي‌شود .

اما اگر نوبت به ركن رسيد ، ‌خاصيت ركن اين است كه ديگر بدلي برايش نيست . منهدم مي‌شود بالمرة و آن از دست رفته جايگزين ندارد . عقد مستثني و مستثني منه لا تعاد ، حقيقت ركن را روشن مي‌كند .

وقتي حقيقت ركن اين است ، اولا بايد ديد آن كسي كه به اين ركن متكي است ،‌ او كيست ، تا او شناخته نشود ، ركن او شناخته نمي‌شود .

براي اين كه ما فاطمه زهرا را بشناسيم و فاطميه ر ا به آن اندازه ميسور كه در خور ما است نه در شأن او احياء كنيم ، بايد حقيقت ركنيت صديقه كبري روشن بشود . و اين مسأله عبيسه و اين حكمت عاليه به اين سادگي درك نمي‌شود . بايد ديد امام ششم (از او بايد گرفت اين جا جايي نيست كه كلام حكيمي ، فيلسوفي و فقيهي مطرح باشد) و بايد ديد رأس مذهب ، لسان الله ناطق و آن كسي كه اسمه عند اهل السماء الصادق ، او در اين زمينه چه مي‌گويد .

وقتي مقابل قبر امير المؤمنين عليه السلام ايستاد ، آن حضرت را زيارت كرد . در اين زيارت سه قسمت است : يك صلوات است ،‌ يكي سلام است و يكي شهادت است .

بايد ديد چه گونه بر او صلوات از خدا خواست ، چه جور به او سلام كرد و در مرحله آخر چه جور شهادت داد ؟ يك كتاب شهادات را بايد ورق بزنيد تا بفهميد اين شهادت ؛ ‌آن هم از چنين شاهدي ، يعني چه .

اما سلسله بحث . ما از هر قسمتي تكه‌اي را به طور اشاره مي‌گوييم :

اين بيان جعفر بن محمد (عليهما السلام) است كه بايد همه فقهاء و همه حكماء دقت كنند ببيند در جمله به جمله چي است !

اللهم صل على محمد وال محمد ، وصل على أمير المؤمنين عبدك المرتضى ، وأمينك الأوفى ، وعروتك الوثقى ، ويدك العليا وجنبك الأعلى ، وكلمتك الحسنى ، وحجتك على الورى ، وصديقك الأكبر ، وسيد الأوصياء ، وركن الأولياء ، وعماد الأصفياء ، أمير المؤمنين ، ويعسوب الدين ، وقدوة الصالحين ، وإمام المخلصين ، والمعصوم من الخلل ، المهذب من الزلل ، المطهر من العيب ، المنزه من الريب ، أخي نبيك ووصي رسولك ، البائت على فراشه ، والمواسي له بنفسه ، وكاشف الكرب عن وجهه .

مضاف‌ها را دقت كنيد . مضاف اليه را هم دقت كنيد . بعد ببينيد در اين اضافه چه غوغائي است . اين مرحله اول نمونه‌اي از صلواتش بود .

مرحله دوم :

السلام على اسم الله الرضي وجهه المضئ وجنبه القوي ...

السلام على نور الأنوار وسليل الأطهار وعناصر الأخيار السلام على والد الأئمة الأطهار و ...

اين هم سلامش ؛ اما شهادتش كه غوغا است شهادت است ؛ آن هم شهادت از جعفر بن محمد (عليهما السلام) است .

واشهد أنك جنب الله وبابه ، وحبيب الله ووجهه الذي يؤتى منه .

شهادت مي‌دهم تو جنب الله هستي . اين كلمه اشاره است به آن آيه :

أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ . الزمر / 56 .

« بترسيد از روزى كه هر كسى به خود مى‏گويد: وا حسرتا بر من از آن ستم‏ها كه به «جنب الله» روا داشتم ، اعتراف مى‏كنم كه به راستى از مسخره كنندگان بودم‏ » .

آن روزي كه همه انبياء داد وانفساه مي‌زنند آن روز است كه : أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ .

شهادت مي‌دهم تو همان جنب الله هستي كه هر نفسي در آن روز حسرت مي‌ خورد به آن تفريطي كه نسبت به تو كرده است .

شهادت مي‌دهم تو باب الله هستي . آن خانه درش منحصر است به تو . شهادت مي‌دهم تو حبيب الله هستي شهادت مي‌دهم تو وجه هستي .

وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرام‏ . الرحمن / 27 .

همچنين كسي چنين اعجوبه‌اي كه عقل ، علم ، درك ، فكر ، همه مشاغل از انوار عظمت او كه نمونه‌اش در اين كلمات بود ، خائب و خاسر است ؛ آن وقت چنين موجودي ركن وجودش ، نقطه اتكائش ، عماد هستي اش فاطمه زهراء (سلام الله عليها) است .

اين جا است كه بايد فهميد زهرا كسيت ؟ كو كسي كه فهميده باشد ؟ يك جمله در كلمات حضرت بود و آن جمله اين است :

وسيد الأوصياء وركن الأولياء .

امير المؤمنين ركن اولياء است . اولياء كيانند ؟ كه او باز ركن آن‌ها است . اولياء آن‌هايي هستند كه نص قرآن است :

أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون‏. يونس / 62 .

«آگاه باشيد ، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى‏شوند»

تمام عالم بدون استثناء همه مبتلا هستند به دو آفت : يكي ترس يكي حزن . ترس از چه؟ از اين كه آن چه دارند نبازند . حزن از آن چه ندارند ، چه جور به اوبرسند . همه در اين بين ، ‌بين الخوف و الحزن گرفتارند .

حالا كساني كه به مقامي رسيده‌اند كه « لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون» آن‌ها كيانند؟!

اين در قرآن است ؛ اما مفسر قرآن خاتم پيغمبران است او در بيان اين اولياء ، بيانش اين است :

اولياء الله كساني هستند كه :

وَ نَظَرُوا فَكَانَ نَظَرُهُمْ عِبْرَةً وَ نَطَقُوا فَكَانَ نُطْقُهُمْ حِكْمَةً وَ مَشَوْا فَكَانَ مَشْيُهُمْ بَيْنَ النَّاسِ بَرَكَة لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِي قَدْ كُتِبَتْ عَلَيْهِمْ لَمْ تَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ خَوْفاً مِنَ الْعَذَابِ وَ شَوْقاً إِلَى الثَّوَاب‏ .

الكافي، ج‏2، ص: 237

نظر آن‌ها عبرت است . مشي آن‌ها ، قدم آن‌ها بركت است . سكو تشان ذكر است نطقشان حكت است . اگر آيات مكتوبه الهيه برآن‌ها نبود لَمْ تَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ .

اين اكسير احمر كجا پيدا مي‌شود ؟! همگي من الأولين والأخرين ركنشان امير المؤمنين (عليه السلام) است . حالا كسي خودش ركن تمام اولياء است ، ركن او فاطمه زهراء (سلام الله عليها) است .

چه كسي صديقه كبري را شناخته است ؟ به قدري ساحت بلند است به قدري مقام منيع است كه حتي در عالم بقاء هم درك نمي‌شود زهراء كيست ؟

پرسيد از امام ششم چرا فاطمه زهراء ناميده شده است ؟ جواب داد : چون قصري خدا براي او ساخته آن قصر نه از طرف بالا متصل به جائي است ، نه از اين طرف اتكاء به استوانه‌اي دارد ، فقط آن قصر معلق است به قدرت پروردگار ، صد هزار باغ دارد . بر هر باغي هزار ملك است . اين قصر آن اندازه با اهل بهشت فاصله دارد كه اهل زمين به كوكب دري به آسمان نگاه مي‌كنند ، اهل بهشت به قصر او اين گونه مي‌نگرند . اين سرّ اسم زهراء است . اين گوهري است كه ستاره درخشان تمام اهل بهشت است .

آن وقت چنين كسي رفت از اين دنيا چه جور از اين دنيا رفت ؟ اگر كسي مي‌خواهد بهفمد نمونه اش اين است گفت :

لَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ وَ اخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاءُ فَمَا أَقْبَحَ الْخَضْرَاءَ وَ الْغَبْرَاء ... وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَي‏ ... فَاسْتَخْبِرْهَا الْحَال‏ .

أمالي المفيد ، ص: 282 .

امانتي كه كسي مي‌گيرد ، [بايد برگرداند ].

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها . النساء / 58 .

 اين وديعه‌اي بود از كه پيامبر گرفت ؛ اما نگفت برگرداندم گفت : يا رسول الله بر گردانده شد . هر چه هست در اين صيغه‌هاي مجهول است . وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ .

آن جمله‌اي كه كمر شكن است : وَ اخْتُلِسَتِ الزَّهْرَاءُ ؛ زهرا ربوده شد .

جائي از بدنت شكسته شده ؟ اگر استخوان انگشت بشكند ، چه حالي داري ؟ حالا اگر استخوان سينه بشكند‌ !!!

وقتي استخوان سينه بشكند ، نفس نمي‌شود كشيد . نود و پنج روز ، سه روز بعد از پيامبر استخوان سينه‌اش شكست . نود روز نمي‌توانست نفس بكشد . جان داد ، نه يك مردن است ، در هر نفسي جان دادن است .

وقتي آمد كنار بستر پيامبر سني و شيعه نوشته‌اند چه جور آمد . با آن مشيي كه مشي پيامر است با آن حال آمد ، أما وقتي از دنيا رفت ، كان كالخيال . يعني بدني نبود شبهي بود .

گفت يا رسول الله خودت از او استخبار كن . خوت از او سؤال كن خواست بگويد :‌

يا رسو الله آن چه كشيد ، به من هم نگفت ، تو خودت از او بپرس كه بر او چه گذشت .

وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَي‏ .

در اين جمله فكر كنيد ، حق فاطميه را ادا كنيد .

اي مردم ايران ! اي كسي كه رهين بعثت پيامبريد ! چه سني و چه شيعه ، همه بايد اجر رسالت را بدهند .

قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ . الشوري / 23 .

روز سوم جمادي الثانيه ، براي اين كه اجر رسالت داده بشود ، به اقرب خاتم انبياء اظهار مودت بشود ، بايد مملكت يك پارچه يا زهراء بشود .

آن جنازه‌اي كه آن گونه زير خاك رفت ، بايد آن روز هر كس دل به علي بن أبي طالب (عليه السلام) دارد آن چه در توان دارد ، انجام دهد .

اين وظيفه شعائر فاطميه است . تضعيف شعائر فاطميه تضعيف مذهب است . سبك شمردن فاطميه ، استخاف به امير المؤمنين (عليه السلام) است . كوتاهي و تقصير به حق خاتم النبيين (صلي الله عليه وآله وسلّم) است .

خلاصه كلام : صاحب عصر ، ولي وقت و امام زمان ، از شما انتظار دارد كه براي آن بازوي ورم كرده ، آن پهلوي شكسته ، آن قبر مخفي و آن جنازه نيمه شب دفن شده ، آن چه در قدرت داريد كار كنيد .


اسلام آوردن ابوبكر و عمر ، از ديدگاه امام زمان (عج)
موضوع: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 17:35
New Page 1

مرحوم شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در كتاب شريف كمال الدين به نقل از سعد بن عبد الله مي‌نويسد :
... وَ لَمَّا قَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الصِّدِّيقِ وَ الْفَارُوقِ أَسْلَمَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لِمَ لَمْ تَقُلْ لَهُ بَلْ أَسْلَمَا طَمَعاً وَ ذَلِكَ بِأَنَّهُمَا كَانَا يُجَالِسَانِ الْيَهُودَ وَ يَسْتَخْبِرَانِهِمْ عَمَّا كَانُوا يَجِدُونَ فِي التَّوْرَاةِ وَ فِي سَائِرِ الْكُتُبِ الْمُتَقَدِّمَةِ النَّاطِقَةِ بِالْمَلَاحِمِ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ مِنْ قِصَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ مِنْ عَوَاقِبِ أَمْرِهِ فَكَانَتِ الْيَهُودُ تَذْكُرُ أَنَّ مُحَمَّداً يُسَلَّطُ عَلَى الْعَرَبِ كَمَا كَانَ بُخْتَ‏نَصَّرُ سُلِّطَ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنَ الظَّفَرِ بِالْعَرَبِ كَمَا ظَفِرَ بُخْتَ‏نَصَّرُ بِبَنِي إِسْرَائِيلَ غَيْرَ أَنَّهُ كَاذِبٌ فِي دَعْوَاهُ أَنَّهُ نَبِيٌّ فَأَتَيَا مُحَمَّداً فَسَاعَدَاهُ عَلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ بَايَعَاهُ طَمَعاً فِي أَنْ يَنَالَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِنْ جِهَتِهِ وَلَايَةَ بَلَدٍ إِذَا اسْتَقَامَتْ أُمُورُهُ وَ اسْتَتَبَّتْ أَحْوَالُهُ فَلَمَّا أَيِسَا مِنْ ذَلِكَ تَلَثَّمَا وَ صَعِدَا الْعَقَبَةَ مَعَ عِدَّةٍ مِنْ أَمْثَالِهِمَا مِنَ الْمُنَافِقِينَ عَلَى أَنْ يَقْتُلُوهُ فَدَفَعَ اللَّهُ تَعَالَى كَيْدَهُمْ وَ رَدَّهُمْ بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً كَمَا أَتَى طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ عَلِيّاً ع فَبَايَعَاهُ وَ طَمَعَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَنْ يَنَالَ مِنْ جِهَتِهِ وَلَايَةَ بَلَدٍ فَلَمَّا أَيِسَا نَكَثَا بَيْعَتَهُ وَ خَرَجَا عَلَيْهِ فَصَرَعَ اللَّهُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مَصْرَعَ أَشْبَاهِهِمَا مِنَ النَّاكِثِين‏ .
كمال الدين و تمام النعمة ، ج‏2 ، ص 463 .
سعد بن عبد الله گويد : وقتي به عرض حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) رساندم كه : شخصي از مخالفين ، هميشه از من مي‌پرسد بگو ابابكر و عمر با رضايت و رغبت مسلمان شدند و يا با بي ميلي و ناخرسندي دروني مسلمان شدند ؟
امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) فرمودند :
چرا به آن شخص نگفتي كه آن دو [ابوبكر و عمر] به خاطر طمع مسلمان شدند .
و بعد اضافه فرمودند :
جريان از اين قرار است كه ابابكر و عمر معمولاً با يهوديان نشست و برخاست داشتند و اخباري را كه يهوديان از تورات و ديگر كتب آسماني ، كه در مورد حوادث و رويداد‌هاي روزانه و به خصوص جريان ظهور حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) و پايان پيروزمندانه آن ، دريافت مي‌كرده‌اند و جويا مي‌شدند و يهودي‌ها هم به آن دو مي‌گفتند : همان گونه كه بخت النصر بر بني اسرائيل چيره شدند و همه بني اسرائيل را در برابر خود تسليم نمودند ، محمد هم مي‌آيد و بر تمام عرب مسلّط مي‌شود . البته با اين تفاوت كه محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) وقتي آمد ، به دروغ ادعا مي‌كند كه پيامبر است [اين تعبير غير مؤدبانه از يهود است كه حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به خاطر آگاهي سؤال كننده آن را نقل كرده است] .
پس از اين بود كه ابابكر و عمر به حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) رسيدند و با گفتن شهادت «لا اله الا الله» به كمك آن حضرت شتافتند و به طمع اين كه هر يك از آن دو ، بعد از پيروزي حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) و تسليم شدن عرب و آرام گشتن اوضاع به حكومت يكي از ولايات گماشته شوند ، با حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) بيعت كردند .
و بعد از آن كه از رسيدن به حكومت و رياست دلخواه خود ، از طرف حضرت محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) مأيوس شدند ، در بازگشت از جنگ تبوك ، روبند و نقاب بر صورت زدند و به همراه عده‌اي از منافقين همانند خويش از كوه عقبه بالا رفتند ، و شتر پيامبر را رم دادند تا آن حضرت را به قتل برسانند .
اما تدبير خداوند بر حيله آنان پيروز شد و خداوند مكر و دشمني آنان را به خودشان بازگرداند و با همان خشم و كينيه بازگشتند و از كار زشت خود ، هيچ فايده‌اي نديدند .
اتفاقاً نظير همين مسأله ، در زمان حضرت علي (عليه السلام) پيش آمد كه طلحه و زبير به حضور علي بن أبي طالب (عليه السلام) رسيدند و هر يك از آن دو به طمع رسيدن به حكومت و رياست يكي از شهرها ، با حضرت علي (عليه السلام) بيعت كردند ؛ اما وقتي از رسيدن به پست‌هايي كه لياقتش را نداشتند ، مأيوس گرديدند ، بيعت با علي (عليه السلام) را شكستند و بر عليه آن حضرت دست به شورش زدند و خداوند به گونه زمين خوردن ِ ديگر عهد شكنان ، آن دو را به زمين زد و نابود ساخت .

 


اهل تسنن و جواز جماع از پشت ، با همسر
موضوع: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 12:7

اهل سنت سعي مي‌كنند كه بگويند اين كار حرام است و برعكس به شيعه طعنه مي‌زنند كه شما اين كار را حلال مي‌دانيد و ... ؛ اما وقتي به سيره بزرگان اهل سنت مراجعه مي‌كنيم ، مي‌بينيم كه آن‌ها نه تنها اين كار را انجام مي‌داده‌اند كه حتي روش آن را نيز به مقلدين خود ياد مي‌داده‌اند .
جماعت بسياري از صحابه آن را جايز مي‌دانستند :
قرطبي ، عالم مشهور اهل سنت در تفسير خود مي‌نويسد :
وذكر ابن العربي أن ابن شعبان أسند جواز هذا القول إلى زمرة كبيرة من الصحابة والتابعين وإلى مالك ... .
الجامع لأحكام القرآن ، قرطبي ، ج3 ، ص93 .
ابن عربي گفته است كه ابن شعبان ، جواز اين عمل [وطي دبر زن] را به جماعت بسياري از صحابه ، تابعين و مالك بن أنس نسبت داده است .
عبد الله بن عمر ، و جواز اين عمل :
و سيوطي مفسر مشهور اهل سنت در الدر المنثور مي‌نويسد :
وأخرج البخاري وابن جرير عن ابن عمر، فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ؟ قال: في الدبر... .
الدر المنثور ، ج1 ، ص265.
بخاري و ابن جرير ،‌ از ابن عمر در باره آيه : "زنان شما، محل بذرافشانى شما هستند ، پس از هر جا [و هر گونه‏] كه خواهيد ، مى‏توانيد با آن ها آميزش كنيد" سؤال شد ، گفت : مراد وطي در پشت زنان است .
جلال الدين سيوطي ، ابن حجر عسقلاني ، شوكاني ، عيني ، ابن جرير طبري ، و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نقل كرده‌اند :
عن ابن عمر أنه قال: يا نافع أمسك على المصحف. فقرأ حتى بلغ ؟نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ؟ الآية، فقال: يا نافع أتدري فيم أنزلت هذه الآية؟ قلت: لا. قال: نزلت في رجل من الأنصار أصاب امرأته في دبرها، فوجد في نفسه من ذلك، فسأل النبي صلى الله عليه وسلم، فأنزل الله الآية .
جامع البيان - إبن جرير الطبري - ج 2 - ص 537 و الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 266 و لباب النقول - السيوطي - ص 43 - 44 و العجاب في بيان الأسباب - ابن حجر العسقلاني - ج 1 - ص 567 – 568 و عمدة القاري - العيني - ج 18 - ص 117 و فتح الباري - ابن حجر - ج 8 - ص 141 و نيل الأوطار - الشوكاني - ج 6 - ص 355 و ... .
از ابن عمر روایت شده است که گفت : ای نافع ؛ فقط از قرآن تبعیت کن ؛ پس این آیه را خواند که :«نساؤکم...» ( یعنی آیا دراین زمینه هم تبیعت کنم؟) ؛ گفت : می دانی این آیه در چه مورد نازل شده است ؟ پاسخ داد : خیر ؛ گفت : در مورد یکی از انصار نازل شده بود که با همسرش از پشت نزدیکی کرده بود ؛ پس به همین خاطر از خودش خشمگین بود ؛ به همین جهت از رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم سوال کرد و خداوند این آیه را نازل فرمود .
زيد بن اسلم و شهادت به انجام آن :
و محمد بن جرير طبري در تفسير خود مي‌نويسد :
3465 - حدثني عبد الرحمن بن عبد الله بن عبد الحكم ، قال : ثنا عبد الملك بن مسلمة ، قال : ثنا الدراوردي ، قال : قيل لزيد بن أسلم : إن محمد بن المنكدر ينهى عن إتيان النساء في أدبارهن فقال زيد : أشهد على محمد لأخبرني أنه يفعله .
جامع البيان ، ج2 ، ص536 ، ذيل آيه النساؤكم حرث لكم .
به زید بن اسلم گفته شد که محمد بن منکدر از نزدیکی کردن با زنان پشت نهی می کند ؛ پس زید گفت : ( خدا را ) شاهد می گیرم که خود او من را آگاه کرد که چنین کاری انجام می دهد!!!
ابن أبي مليكه و روش عملي كردن آن :
و همچنين طبري مي‌نويسد :
عن قتادة قال : سئل أبو الدرداء عن إتيان النساء في أدبارهن ، فقال : هل يفعل ذلك إلا كافر
قال : روح : فشهدت ابن أبي مليكة يسئل عن ذلك ، فقال : قد أردته من جارية لي البارحة فاعتاص علي ، فاستعنت بدهن أو بشحم .

جامع البيان ، ج2 ، ص536 ، ذيل آيه نساؤكم حرث لكم و الدر المنثور ، ج1 ، ص266 .
از ابو درداء در مورد نزدیکی کردن از پشت با همسر سوال شد ؛ پس گفت : آیا غیر از کفار کسی این کار را انجام می دهد ؟
روح می گوید : پس در نزد ابن ابی ملیکه حاضر بودم که در این زمینه از او سوال شد ؛ پس پاسخ داد : دیشب می خواستم با کنیزی از کنیزکانم چنین کنم ؛ اما برایم سخت بود ؛ به همین جهت از روغن یا دنبه استفاده کردم!!!

مالك بن أنس و عملي كردن آن :
و نيز سيوطي در تفسيرش مي‌نويسد :
وأخرج الخطيب في رواة مالك عن أبي سليمان الجوزجاني قال سألت مالك بن أنس عن وطئ الحلائل في الدبر فقال لي الساعة غسلت رأسي منه .
الدر المنثور ، ج1 ، ص266 ، ذيل آيه نساؤكم حرث لكم .
از مالک بن انس سوال کردم که آیا می توان با حلیلة ( همسر یا کنیز) از پشت نزدیکی کرد ؟ پاسخ داد : همین الان از همین کار غسل کردم!!!
و ابن قدامه حنبلي در المغني مي نويسد :
ورُويت إباحته عن ابن عمر وزيد بن أسلم ونافع ومالك، وروي عن مالك أنه قال: ما أدركتُ أحداً أقتدي به في ديني يشكّ في أنه حلال.
المغني ، ج8 ، ص132 .
جواز وطي دبر ، از عبد الله بن عمر ، زيد بن أسلم ، نافع و مالك بن أنس ، روايت شده است ، و روايت شده است كه مالك بن أنس گفته : نمي‌بينم فقيهي را كه در دينم از او تقليد كرده باشم كه در حلال بودن اين عمل شك داشته باشد .
و این شعر در مورد مالک بن انس مشهور است که گفت :
فحاولها من خلفها فتمنعت ... وقالت معاذ الله من فعل ذلك
فقال لها جازت على قول مالك ... فقالت رماك الله في يد مالك
اراده کرد با او از پشت نزدیکی کند ؛ اما آن زن مخالفت کرده
و گفت : پناه بر خدا چه کسی چنین کاری کرده است ؟
به او پاسخ داد که این کار بنا بر نظر مالک جایز است .
گفت خدا تو را به دست مالک دچار کند . ( تا او با تو چنین کند )
نسائي : روايت صحيحي در حرمت آن وارد نشده است
ذهبي مي‌نويسد :
وقال آخر : ليت شعري ما يرى في إتيان النساء في أدبارهن ؟ قال : فسئل عن ذلك ، فقال : النبيذ حرام ، ولا يصح في الدبر شئ .
سير اعلام النبلاء ، ج14 ، ص 128 و تذكرة الحفاظ ، ج2 ، ص699 .
و دیگری می گوید :ای کاش می دانستم که ( نسایی ) در مورد نزدیکی کردن با همسر از پشت چه می گوید ؟ پس از او سوال کرد و پاسخ داد : نبیذ حرام است اما در مورد نزدیکی از پشت هیچ روایتی صحیح نیست .
نسائي و روايت وطي دبر :
نسائي ، از بزرگان اهل سنت در السنن الكبري مي‌نويسد :
أخبرنا محمد بن عبد الله بن الحكم قال نا أبو بكر بن أبي أويس قال حدثني سليمان بن بلال عن زيد بن أسلم عن عبد الله بن عمر أن رجلا أتى امرأته في دبرها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم فوجد من ذلك وجدا شديدا فأنزل الله تعالى * ( نساؤكم حرث لكم فأتوا حرثكم أنى شئتم ) .
السنن الكبرى - النسائي - ج 5 - ص 316 .
از عبد الله بن عمر روایت شده است که گفت : مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه ( وآله ) وسلم با همسرش از پشت نزدیکی کرد و به همین جهت از خویش غضبناک بود ؛ پس خداوند این آیه را نازل کرد که «نساؤکم...» .


تكرار مباهله
موضوع: امام حسن عسکری علیه السلام یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 11:40

شهادت امام حسن عسكري عليه السلام بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد . به همين مناسبت تصميم گرفتم كه داستان بسيار زيبا از تكرار مباهله در زمان امام عسكري عليه السلام كه برادر بسيار ارجمند نويسنده افغانستاني سید علی‏نقی میرحسینی نوشته است ، در اختيار شما قرار دهم .

--------------------

آفتاب سوزان، با سنگدلی تمام بر چهره رنجور شهر می‏تابد. هوای دلگیر و غیرقابل تحملی، فضای دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدتهاست صدای چک چک باران را نشنیده‏اند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچه‏ها، علف‏زارها و نیزارهای اطرافش، پژمرده و بی‏طراوت و از نفس افتاده به نظر می‏رسند.

از گاو و گوسفندان مردم که نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشکر عطشند. همین طور حیوانات صحرا و مرغان هوا که همه تشنه و افسرده‏اند. زمین و زمان در چنگ آفتاب است. هیولای مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.

انسان‏ها نیز در وضعیت بدتری به سر می‏برند. آنها برای رهایی از عفریت مرگ و نجات از کابوس خشکسالی، دست به هر کاری زده‏اند؛ در فرجام تکاپوهای بی‏حاصل، ناگزیر، روانه دربار می‏شوند و مشکل خود را با خلیفه در میان می‏گذارند. خلیفه، بزرگان شهر را فرا می‏خواند و با آنها به مشورت می‏پردازد. بعد از ساعت‏ها شور و مشورت، بهترین راه نجات را، «خواندن نماز باران» می‏یابند...

زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، در حالی که روزه‏دار هستند، به سوی خارج شهر رهسپار می‏شوند. عشق و امید، در چهره‏های رنجور و آفتاب‏ زده‏شان نهفته است. ورد زبانشان ذکر و دعا است. جز نزول باران، خواسته دیگری ندارند. خیلی زود، صف‏ها بسته می‏شود. از صف‌های طولانی و پشت سر هم نمازگزاران، صحنه‏های جالب و به یادماندنی به وجود می‏آید. همهمه التماس‏آمیز، فضای بیابان را پر کرده است.

طولی نمی‏کشد که نماز به پایان می‏رسد. چشم‏های امیدوار به آسمان دوخته می‏شوند. آفتاب همچنان می‏تابد و گرمای نفس‏گیرش زمین و زمان را آتشگون ساخته است. کم‏کم یأس و ناامیدی بر دل‌ها سایه می‏افکند. بر اضطراب و افسردگی ‏نمازگزاران افزوده می‏شود؛ هر یک بی‏صبرانه، بیابان را ترک می‏کنند. روز دوم و سوم نیز مراسم نماز، با همان کیفیت و شکوه بیشتر ادامه می‏یابد؛ ولی ابرهای باران‏زا، همچنان نایاب و رؤیایی، و تنها در عالم ذهن آنان باقی می‏ماند و حسرت چند قطره اشکِ آسمان، دل‏هایشان را به درد می‏آورد!

«جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحی، رو به راهبان مسیحی می‏کند و با لحن غرورآمیزی می‏گوید:
ـ سه روز است که مسلمانان به صحرا رفته‏اند و با ادای نماز، از خدا خواسته‏اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نیامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقانیت خود را به آنان نشان دهیم.

سخنانش که تمام می‏شود، راه می‏افتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام برمی‏دارند و لحظاتی بعد، ناقوس عبادت به طنین در می‏آید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت می‏پردازند و از خداوند، طلب باران می‏کنند. طولی نمی‏کشد که ابرهای تیره و باران‏آور، کران تا کران آسمان را فرامی‏گیرند و قطره‏های بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو می‏ریزند.

صحنه عجیبی است! مثل این که معجزه بزرگی رخ داده است. به همین جهت، مسیحیان را شادی و شادابی فرامی‏گیرد و به پاس این موفقیت بزرگ، به یکدیگر دست می‏دهند و حقانیت خویش را به رخ مسلمانان می‏کشند.

مسلمانان نیز با دیدن آن همه باران، به تحسین آنان می‏پردازند و به دین و آیین آنها متمایل می‏شوند.

راهبان مسیحی برای جلب توجه بیشتر مسلمانان و تسخیر قلب‏های آنان، روز بعد نیز مراسم ویژه عبادی خود را در دامن صحرا انجام می‏دهند. این ‏بار نیز از دل آسمان، شکافی گشوده می‏شود و سرانجام جویبارهای سرمستی از دامن دشت‏ها و کوهساران جاری شده و از به ‏هم پیوستن آنها، سیلاب‏های خشمگین و موّاج ایجاد می‏شود و رودخانه تفتیده شهر را پر آب می‏سازند.

مسیحیان با آب و تاب، از ایجاد یک معجزه بزرگ سخن می‏گویند. کرامت آنان، زبان به زبان به گوش خلیفه می‏رسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندی آنان افزوده می‏شود. تمایل مسلمانان به مسیحیت، خلیفه را به وحشت می‏اندازد. احساس شرم، از قیافه پریشانش به خوبی قابل تشخیص است. به فکر فرو می‏رود. طولی نمی‏کشد که در ذهنش جرقه‏ای جان می‏گیرد.

او بعد از چند لحظه تفکر، «صالح بن وصیف» را فرامی‏خواند و خطاب به او می‏گوید:

ـ کلید این معما در دست «ابن‏الرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر کن.

ابن‏الرّضا را از زندان می‏آورند. خلیفه با دیدن چهره مصمّم و با صفای او، به سخن می‏آید:

ـ ابامحمد!(2) امت جدت را دریاب که گمراه شدند!

امام علیه‏السلام آرام و خونسرد، خطاب به وی می‏فرماید:

ـ از جاثلیق و دیگر راهبان مسیحی بخواهید تا فردا نیز به صحرا بروند!

ـ به صحرا بروند؟! برای چه؟

ـ برای ادای نماز باران.

ـ در این چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم دیگر احتیاجی به باران ندارند!

ـ می‏خواهم به کمک خدای متعال، شک و شبهه‏ها را برطرف سازم.

ـ در این صورت، مردم را نیز باید فرابخوانیم.

آنگاه به صالح بن وصیف، که در کنارش ایستاده است، چشم می‏دوزد و با لحن آمرانه‏ای می‏گوید:

ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسیحی اطلاع بده تا فردا به صحرا بیایند؛ به جارچیان هم بگو مردم را خبر کنند تا شاهد کشف «حقیقت» باشند.

ساعتی نمی‏گذرد که جمعیت زیادی در صحرا جمع می‏شوند. گویا محشری برپا شده است. در یک سو، جاثلیق و راهبان مسیحی ایستاده‏اند؛ لباس‏های بلند و مخصوصی به تن دارند. گردن‏بندهای صلیبی که روی سینه‏هایشان آویخته شده است، در مقابل نور خورشید می‏درخشند. جاثلیق مغرور و گردن برافراشته، قدم می‏زند. گاهی بعضی از راهبان با خنده و شادمانی، خودشان را به او نزدیک می‏کنند و درگوشی با او سخن می‏گویند. جاثلیق نیز با لبخندهای پی درپی و جنباندن سر، سخنان آنان را تأیید می‏کند.

طرف دیگر بیابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نیز دسته دسته دورهم حلقه زده‏اند و در انتظار آمدن خلیفه و درباریان، لحظه شماری می‏کنند. برخی از آنان که شیفته جاه و جلال مسیحیان شده‏اند، سخنان مأیوس کننده‏ای بر زبان می‏آورند. یکی می‏پرسد:

ـ چرا اینجا جمع شده‏ایم؛ مگر روزهای قبل، آنها را نیازمودیم؟

دیگری پاسخ می‏دهد:

ـ چرا، آزموده‏ایم؛ این ‏بار می‏خواهیم رسماً مسیحی شویم.

صدای خنده در فضای گسترده صحرا می‏پیچد. مرد مؤمنی که تاب شنیدن چنین حرف‌هایی را ندارد؛ بی‏صبرانه رو به جمعیت کرده، می‏گوید:

ـ اگر صبر کنید، همه چیز روشن می‏شود؛ این بار «ابن‏الرّضا» در بین ماست. او از بهترین بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جریان «مباهله»،(3) باعث سرافکندگی مسیحیان نجران نشدند؟!

یکی دیگر از مسلمانان که تا حال سکوت اختیار کرده است، با بی‏حوصلگی می‏گوید:

ـ چرا، این را شنیده‏ایم؛ ولی رسول خدا کجا و ابن الرّضا کجا؟ از دست یک فرد زندانی چه کاری ساخته است؟

صدای خشمگینانه‏ای در فضای بی‏ حد و حصر صحرا به طنین می‏آید. چشم‏ها به وی دوخته می‏شود. او پیرمردی است با محاسن سفید، قامت کشیده و چهره جذاب و دوست ‏داشتنی. با این که لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدایش نوعی غضب نهفته است.

او که از شنیدن سخنان هم‏کیشانش دلتنگ شده است، می‏گوید:

ـ ای مردم! رسول خدا، پیامبر ما و ابن‏الرّضا، جانشین اوست. تمام فضل و کمال پیامبر، در او تجلی یافته است. برای این که سخنانم را باور کنید، ناگزیرم کرامتی عجیب از آن حضرت برایتان تعریف کنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم ‏جعفری»(4) شنیدم که می‏گفت:

ـ «روزی خدمت ابن‏الرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا می‏رفت. من نیز او را همراهی می‏کردم. در مسیر راه به فکر فرو رفتم. در عالم ذهن، به یادم آمد که:

ـ زمان ادای بدهی‏ام فرا رسیده است و اکنون برای پرداخت آن چیزی در بساط ندارم!

هنوز در عالم ذهن سیر می‏کردم که حضرت رو به من کرد و فرمود:

ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا می‏کند.

آنگاه از فراز اسبش به سوی زمین خم شد و با تازیانه‏ای که در دست داشت، خطی کوچک بر زمین کشید و فرمود:

ـ ای ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و مخفی کن.

پیاده شدم و دیدم قطعه طلایی است که بر زمین افتاده است. آن را برداشتم و مخفی کردم.

همچنان به مسیر ادامه دادیم. در حال پیمودن راه بودیم که بار دیگر در ذهنم خطور کرد:

ـ امیدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبکارم را با این مقدار راضی می‏کنم و بعد از آن، برای رفع نیازهای زمستان خانواده‏ام تلاش می‌کنم.

صدای دلربای ابن‏الرّضا، رشته افکارم را پاره کرد. نگاه کردم؛ در حالی که به طرف زمین مایل شده بود، با تازیانه‏اش خطی دیگر کشید و فرمود:

ـ پیاده شو و آن را نیز بردار و مخفی کن.

پیاده شدم. چشمم به قطعه نقره‏ای افتاد، آن را نیز برداشتم و مخفی کردم.

طولی نکشید که از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضی بود که به عهده داشتم. آن را به مرد طلبکار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قیمت آن، مخارج زمستان خانواده‏ام را بدون کم و کاست، تهیه کردم.»(5)

پیرمرد بعد از نقل این کرامت، به سخنش چنین ادامه داد: حال، از آنهایی که نسبت به فضایل خاندان رسول خدا شک و شبهه دارند، می‏پرسم:

ـ چه کسی چنین قدرتی دارد؟

صدایی از آن سوی جمعیت بلند می‏شود:

ـ هر چه در فضائل و کمالات خاندان پیغمبر بگویی، کم گفته‏ای؛ من هم خاطره‏ای شنیدنی از ابن‏الرّضا دارم که... .

ـ چه خاطره‏ای؟ اسماعیل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعریف نمی‏کنی؟

ـ «یک روز در مسیر حرکت ابن‏الرّضا به انتظار نشستم . هنگامی که از مقابلم عبور می‏کرد، از فقر و بدبختی‏ام شکایت کردم و گفتم:

ـ به خدا سوگند! بیش از یک درهم ندارم...

حضرت رو به من نمود و فرمود:

ـ چرا سوگند دروغ می‏خوری؛ در حالی که دویست دینار زیر خاک دفن کرده‏ای؟

آنگاه رو به غلامش کرد و فرمود:

ـ هر چه پول به همراه داری، به او بده.

بعد از آن که غلام «صد دینار» به من داد، حضرت فرمود:

ـ هنگام نیاز، از دینارهایی که مخفی کرده‏ای، محروم خواهی شد.

کلامش که تمام شد، به مسیرش ادامه داد و رفت. طولی نکشید که آن صد دیناری که از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نیاز شدیدی پیدا کردم. به ناچار دنبال دینارهایی که مخفی کرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نیافتم. بعدها فهمیدم که پسر عمویم (پسرم) آنها را برداشته و گریخته است.»(7)

سخن از کرامات ابن‏الرّضا و فضل و کمالات خاندان رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم همچنان ادامه دارد که خبر ورود خلیفه و اطرافیانش در بین جمعیت می‏پیچد.

خلیفه و درباریانش قدم به صحرا می‏نهند. ابن‏الرّضا نیز در بین آنها جلوه می‏نماید. فروغ نگاه‏های مردم به جمال زیبا و سیمای نورانی امام می‏افتد. خلیفه، فرمان می‏دهد تا جاثلیق و راهبان مسیحی برای طلب باران دست به آسمان بلند کنند و از خداوند بخواهند تا بار دیگر، باران رحمتش را بر آنان نازل کند. طولی نمی‏کشد که دست‏های آنان رو به آسمان برافراشته می‏شوند. همان دم در آسمان پُر حرارت و آفتابی، انبوه ابرهای باران‏زا ظاهر شده و قطره‏های درشت باران، مرواریدگونه فرو می‏ریزند.

همه نگاه‏ها به ابن‏الرّضا دوخته شده است. او راهبی را نشان داده، فرمان جست و جوی لابه لای انگشتان او را صادر می‏کند. خلیفه بیش از دیگران شگفت‏زده به نظر می‏رسد. او از خودش می‏پرسد:

ـ آیا ممکن است چیزی در میان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد که به وسیله آن باران ببارد؟!

غلام حضرت به تندی دور آن راهب را می‏گیرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوی دستش می‏پردازد. شی‏ء کوچک و سیاه فامی را از میان انگشتانش بیرون می‏آورد و به ابن‏الرّضا تحویل می‏دهد. گویا آن حضرت، شی‏ء مورد نظر را به خوبی می‏شناسد. به همین جهت، آن را با احترام خاص در پارچه‏ای می‏پیچد و سپس خطاب به آن راهب مسیحی می‏فرماید:

ـ اینک، طلب باران کن.

راهب بار دیگر دست‏هایش را به سوی آسمان بلند می‏کند. این بار نیز چشم‏ها به آسمان دوخته می‏شوند. ابرها در حال جا به جایی است و خورشید از پشت تراکم ابرهای سرگردان، نمایان می‏شود.

رنگ از صورت جاثلیق و راهبان مسیحی پریده است. آنها بیش از این، تحمل نگاه‏های ملامت‌گر و نیشخندهای مردم را ندارند؛ با سرافکندگی به سوی خانه‏های خود باز می‏گردند. مردم که حسابی شگفت‏زده شده‏اند، به ابن‏الرّضا چشم می‏دوزند.

خلیفه در حالی که به آن شی‏ء خیره شده است، می‏پرسد:

ـ ای پسر رسول خدا! آن چیست؟

ـ این، استخوان پیامبری از رسولان الهی است که راهبان مسیحی از قبور آنان برداشته‏اند؛ استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمی‏گردد، مگر آن که «باران» نازل شود.

خلیفه در حالی که هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسین او می‏پردازد و همان لحظه، دستور آزادی آن حضرت را صادر می‏کند. امام حسن عسکری علیه‏السلام که فرصت را مناسب می‏یابد، تقاضا می‏کند تا یاران زندانی‏اش را نیز آزاد کنند. خلیفه، لحظه‏ای به فکر فرو می‏رود؛ مثل این که چاره‏ای جز پذیرش سخن آن حضرت را ندارد. (8)

پی‏نوشت‏ها:

1. امامان جواد، هادی و عسکری علیهم السلام را به احترام انتساب‏شان به امام رضا علیه السلام، «ابن‏الرّضا» می‏گویند.

2. کنیه امام حسن عسکری علیه السلام

3. ر.ک: آل عمران / 61.

4. یکی از یاران امام عسکری علیه السلام و راوی ‏کرامت.

5. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.

6. از هم‏عصران امام حسن عسکری علیه السلام و راوی کرامت.

7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56/ مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 432.

8. مناقب آل‏ابیطالب، ج 4، ص 425/ اثبات الهداة، شیخ حرّ عاملی، شرح و ترجمه احمد جنتی، ج 6، ص 319 و 320 .


سانسور سخنان استاد قزويني توسط وهابي‌ها
موضوع: شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 12:47

افشاگری های دکتر سید محمد حسینی قزوینی در مورد وهابیت و وهابی ها

حتما تا آخر ببینید و بشنوید و تامل کنید

توصیه استاد دکتر حسینی قزوینی مبنی بر رعایت ادب و نزاکت در برابر اهل سنت

 دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی

 

 اتهام  خنده دار بدعت به شیعه از سوی وهابیت  ببینید و بخندید

 دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی


مشرک دانستن شیعه در همایش ختم بخاری دارالعلوم زاهدان زیر چتر جمهوری اسلامی ایران واقعا اگر یک شیعه در عربستان اینگونه اعلام می کرد با چه واکنشی از سوی وهابی ها مواجه می شدیم آنان که به راحتی شیعیان را در محکمه های وهابیت خود محاکمه می کنند و مخفیانه در زندان های خود اعدام می کنند

دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی

 

 

اعترافات دکتر قزوینی و تحریف سخنان دکتر از سوی وهابی های زاهدان

استاد حسینی قزوینی در سخنانی اعلام داشتند که وهابی ها در ایجاد شبهه بسیار حرفه ای عمل می کنند و شبهه هایی که بسیار پیش پا افتاده و بدون سند و ابتدایی هستند را به صورت موذیانه به خورد شیعه می دهند

دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی

کلیپ تصویری در یوتیوب

 

 

تهاجمات وهابیت بر علیه شیعه قسمت اول

دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی

 

 تهاجمات وهابیت بر علیه شیعه قسمت دوم

دانلود برای موبایل

دانلود فایل تصویری

دانلود فایل صوتی




چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟
موضوع: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 10:45

طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما  اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي  ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و  المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،  ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .

عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .

محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :

في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين .

هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :

عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .

المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... .

معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد .

3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود :

" الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .

مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...

صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است .

اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .

جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .

اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر :

از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :

عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».

أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! .

بعد در نقد روايت مي‌نويسد :

 هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .

الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .

اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .

و در جاي ديگر مي نويسد :

هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... .

 الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .

اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است

و در جاي سوم مي‌گويد :

 هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .

الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .

اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است .

هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :

رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .

مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .

اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است .

و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :

كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

كنز العمال ، ج13 ، ص236 .

ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است .

ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :

وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .

 كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.

شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .

ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :

هذا باطل ، والمتهم به حسين .

ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .

اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .

و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :

فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .

البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .

اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست .

نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :

محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .

ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند  و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .

عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند .

در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل  كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند .

 

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)


سينه زدن، زنجيرزدن براي سيد‌الشهداء ، حتي اگر خون جاري بشود ، جائز است
موضوع: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 15:26
خرداد

 

 درس خارج اصول، شنبه : 04/12/1386

حضرت آيت الله وحيد خراساني دام ظله العالي به مناسبت اربعين حسيني سخنراني مهمي كردند كه در آن جواب بسياري از شبهه افكنان خودي را دادند ، ما بخش‌هاي از اين سخنراني را براي دوستان عزيز درج خواهيم كرد . اميدوارم كه خداوند عمر طولاني و بابركت به علماي ما مرحمت فرمايد :

 

... واي بر آن كساني كه در اين شعائر خدشه مي‌كنند.

بيدار باشيد مردم ايران ! بدانيد كوچكترين كلمه كه شعائر حسيني (عليه السلام) را سست كند، ‌كمر خاتم النبيين (صلي الله عليه و آله و سلم) را مي‌شكند. اين عزاداري‌ها، اين سينه‌زني‌ها، اين زنجير زني‌ها بايد به حد أعلي حفظ بشود. مسئله بازيچه كه نيست. اين كلام كيست؟

... اين بيسوادهائي كه غلط مي‌كنند مي‌گويند آهسته گريه كنيد، امام ششم است، رئيس مذهب است، حديث اين حديث است. فقيه كيست؟ فقهاء، ور افتاده‌اند. فقيه نائيني است، فقيه بروجردي است، فقيه حائري است، فقيه اينها هستند كه مي‌گويند: سينه بزنيد ، زنجير بزنيد ، خون هم جاري بشود ، بشود.

آهسته گريه بكنيد؟ اين غلطها چيست ؟ !

«صيحه»، «صيحه» يعني چه؟ «صيحه» عبارت است از: شيون. «صرخه» چيست؟ شيهة‌ شديد، «صرخه» است.

... محقق نائيني، همان فحلي كه آن فحل كسي است كه افتخار فقهاي بزرگ اين است كه دقائق لباس مشكوك او را (در فقه) بفهمند؛ چنين فحلي مي‌گويد: سينه زدن، زنجيرزدن براي سيد‌الشهداء، حتي اگر خون جاري بشود، جائز است. جواز در اينجا، ‌جواز به معناي إباحه نيست.

شماها كه اهل فقه هستيد، اين فتواي چه فحلي است؟ بعد كه اين فتوا را صادر مي‌كند، أعاظم مذهب و أكابر دين، مثل سيد محسن حكيم، با آن (كتاب) مستمسك، ذيل اين فتواء مي‌نويسد: فتواي شيخ ما، بالاتر از اين است كه محتاج به امضاي مثل مني باشد.

مثل فقيه شاهرودي مي‌گويد: «حق في كمال التحقيق».

مثل تمام أعاظم، تا چه رسد به اينهائي كه اينجا خوابيده‌اند و استوانه‌هاي فقه‌اند. آن حائري، آن بروجردي، كه از او استفتاء مي‌كنند كه در شهر ما، از اين ضريح‌ها بصورت عَلَم بيرون مي‌آورند. اين فقيه است كه مي‌گويد: در هر شهري آن جور كه رسم است، عزاداري بايد اجرا شود.

اين در فقهاي مذهب. آن هم كسي كه تمام مباحث اضرار نفس را به دقت رسيدگي كرده، همة احاديث را سنداً و دلالتاً ديده، تمامي عناوين ثانويه را طي كرده، تمام مباحث «لا ضرر» را پشت سر انداخته بعد مي‌گويد: در اين راه، اين اندازه ضرر، هيچ اشكال ندارد و مردم بايد روز عاشوراء، فقط چشمشان را بدوزند به «كربلاء». كجا؟ آنجا كه فحل الفحول يعني ميرزاي شيرازيي ميرزاي دوم، همان كسي كه صدها مثل «بلاغي» افتخار دارند كه كوچكترين شاگرد اويند، يك چنين كسي روز عاشوراء، سر برهنه، پا برهنه، در «دستة طويرج» سينه مي‌زنند.

اين فقيه است، اين سند امت است. عاشوراء ... كسي مثل مرحوم آيت الله ميلاني، آيت الله خوئي، اين دو افتخار مي‌كنند كه ريزه‌خور شاگردي اويند، گوشتان به حرف او باشد ... .


نظر بلال در باره عمر
موضوع: فضایل عمر ! جمعه بیست و ششم بهمن 1386 19:38
تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 10 - ص 474

بلال ، مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از کسانی است که تا آخر عمر با خلفای جور بیعت نکرد و حکومت آن ها را به رسمیت نشناخت . تا زمانی که رسول خدا در قید حیات بود ، مؤذن رسمی آن حضرت در مسجد النبی به شمار می رفت ؛ اما با رحلت آن حضرت ، از اذان گفتن برای غاصبان خلافت خودداری و شهر مدینه را برای همیشه ترک و به شام مهاجرت کرد .

بلال در باره خلفای غاصب نظرات جالبی داشته ؛ از جمله معتقد بوده که عمر ، از الاغ اهلی گمراه تر بوده است !

ابن عساکر ، دانشمند معروف اهل سنت در کتاب معتبر تاریخ مدینه دمشق می نویسد :

أخبرنا أبو الحسن علي بن المسلم حدثنا عبد العزيز بن أحمد لفظا أخبرنا أبو محمد عبد الرحمن بن عثمان بن أبي نصر أخبرنا أبو عبد الرحمن بن عثمان بن أبي نصر أخبرنا أبو عبد الله بن محمد بن هشام الكندي أخبرنا أبو زيد أحمد بن عبد الرحيم بن بكر الحوطي حدثنا أبو المغيرة حدثنا الأوزاعي قال إن بلالا أتى عمر بن الخطاب فقال الصلاة فرددها عليه فقال له عمر نحن أعلم بالوقت منك قال له بلال لأنا أعلم بالوقت منك وأنت أضل من حمار أهلك .

تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 10 - ص 474 ، بيروت : دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع ، 1415 هـ ش .

بلال نزد عمر آمد و یاد آور شد که وقت نماز شده است . عمر سخن او را رد کرد و گفت : من به وقت نماز از تو آگاه ترم ، بلال در جواب گفت : نه ، من وقت نماز را بهتر از تو می شناسم ، تو از الاغ خانگی ات گمراه تر هستی ! .

انشاء الله عید الزهراء امسال را پرشورتر از همیشه برگزار خواهیم کرد .