سخنراني حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني به مناسبت ولادت امام رضا عليه السلام
چون مقدمه مولود امام هشتم عالم محمد است ، بهتر اين است كه به حديثي از آن حضرت با دقت و عنايت توجه بشود .
هر موجودي از موجودات در نظام تركيب مركب است . مثل معجوني ؛ منتها در هر معجوني عمودي است . جزئي كه قوام در آن معجون به آن جزء است .
انسان اعظم المركبات عالم امكان است . اين موجود مرموز و آن چه در او نهفته شده ، فوق بيان است . اين مركب ، معجوني است از تمام اجزاء اين عالم .
أ تزعم انك جرم صغير وفيك انطوي عالم الأكبر[1]
وقتي بيان و انسان كامل اين است ، آن وقت روشن ميشود اين چه مخلوقي است كه :
ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آَخَرَ
كه فرمود :
فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ
عمده اين است كه بايد گفت و ديد سرّ اين عظمت چيست ؟ عمود معجون انسانيت و آن جزء اعظم كدام است ؟ انسان بما هو الإنسان چيست ؟
الإنسان بما هو نبات ، تغذيه و تنميه است . الإنسان بما هو حيوان ، شهود و غضب است ؛ اما الإنسان بما هو انسان عقل است .
دعامة الإنسان العقل . [2]
بيان امام هشتم ، هم دلالت مطابقي دارد و هم دلالت التزامي . عباراتي است و اشاراتي و لطائفي . تا آن جايي كه ميسر بشود از اين حديث بهرهاي ببريم . فرمود :
عقل مسلمان تمام نميشود ، به سر حد كمال نميرسد ؛ مگر در او ده خصلت پيدا بشود .
اگر كسي اين حديث را درك كند ، الآن كه من ميگويم و اهل تأمل باشد ، خواهد ديد كه تمام اصول حكمت نظري و عملي در اين روايت جمع است و كلمه امام ، امام الكلمات است .
اولاً در اين جمله اولي ثابت كرد كه انسانيت انسان به عقل است . آن حقيقت نهفته در اين وجود را استخراج كرد . فضول را القاء و لبّ اللباب را گرفت . حواشي را قلم زد ، متن را گرفت . بعد مهم اين است كه ضميمه كرد «مسلم» را تا بفهماند كه اصلاً اسلام توأم با عقل است . عقل و اسلام قابل تفكيك نيست ؛ منتها اسلام اگر شناخته بشود ، عقل اگر شناخته بشود ! . قهراً تصور هر دو مستلزم درك اين ملازمه غير قابل انفكاك است . به اين جمله ارتباط عقل و اسلام را بيان كرد . بعد وارد شد در كمال عقل . مهم اين است كه اگر گوهري أنفس جميع جواهر باشد و از او نفيس تر در خزينه خقلت گوهري نباشد ، آن گوهر باز ذو درجات باشد ، درجه قصوي آن گوهر ، مرتبه عليا ، چه خواهد بود .
حديث ، حديثي است كه عالم آل بيت ميخواهد بشريت را هدايت كند به آن أنفس نفائس وجود كه فقط در فطرت او نهاده شده . و اين گوهر او را استخراج كرده و برساند به اعلي مراتب اين مقامات . اين چنين كسي است كه :
كلامكم نور وأمركم رشد .[3]
يك حديثش دنيايي را نور باران ميكند . بعد كه نشان داد دعامه انسان عقل است ، بعد كه فهماند تلازم بين اسلاميت و عقل است ، آن وقت وارد شد در بيان تمام خصوصياتي كه آن خصوصيات اين گوهر را به احد اعلي و أكمل ميرساند . اول جملهاش اين است :
الخير من مأمول والشرّ منه مأمون [4]
براي اهلش ؛ يعني مغزهاي نخبه بشر در اين كلمات ، نظام و ترتيب شق القمر ميكند . فطرت بشري و خميرۀ خلقت انسان بر دو كلمه است . يك كلمه خير و يك كلمه شرّ . شق سوم ندارد . تمام درجات خلاصه ميشود در كلمه خير و تمام دركات خلاصه ميشود د ر كلمه شرّ . اول ميوهاي كه درخت عقل ميدهد ، معرفت حسن و قبح است .
اين است عالم آل محمد .
اول ثمر عقل اين است ؛ لذا مستقلات عقليه را وقتي اهل فن حساب ميكنند ، اول ادراك حسن و قبح است . در آن فطرت عقلاني ، اولاً معرفت حسن و قبح و خير و شرّ نهفته شده است . بعد در فطرت انساني جلب خير ، دفع شرّ گذاشته شده است . آن وقت مهم اين است كه هر حياتي ضرورت خودش را از جهت ملايمات جلب ميكند ، از جهت منافرات دفع ميكند . مثلاً حيات حيواني ، جلب ملائمات ميكند به شهوت . دفع منافرات ميكند به غضب . وقتي به حيات انساني رسيد ، آن چنان انقلاب پيدا مي شود كه حيات حيواني طليعه اش اين است كه جالب خيرات و دافع شرور است . آن چه حسن است ، خواه ناخواه جذب ميكند ، آن چه قبيح است ، دفع ميكند . وقتي چنين شد ، مي شود :
الخير منه مأمول ، والشرّ منه مأمون .
بعد ما نميتوانيم وارد بشويم ؛ چون اگر بخواهم وارد بشوم ، در همين جمله لا اقل بايد چند روز بحث بشود . دقائقش ، نكاتش . فهرستي بس است .
بعد ميرسد به مرحله دوم . همه اينها هم حساب دقيق رياضي دارد . هر يك بايد به ترتيب باشد . مرحله دوم كه ميرسد اين است :
اگر خيري از خودش سر بزند ، به هر درجه از كثرت باشد ، به نظر قلّت ميبيند ؛ اما اگر خيري از ديگري سر بزند ، در هر درجه از قلت باشد ، به كثرت ميبيند .
غوغائي كرده ، قيامتي در هر جملهاي كرده . اين است كمال بشريت . وقتي به همنوعش نگاه كند ،خير كم از او كثير ؛ اما وقتي به خودش نگاه كند ، خير كثير در نهايت قلت . اين حيات عقلي كه اين بشر را در ميدان مسابقه به خيرات به جايي ميرساند كه عقل مبهوت است . و اگر اين حديث امام عملي بشود ، بشريت به جايي ميرسد كه ملك در مقابل او شهپر بيندازد .
بعد ميرسد به مرحله سوم . مرحله سوم اين است :
از دو چيز نه خسته ميشود و نه ملال پيدا ميكند . اما از آن چيزي كه هر گز خستگي برايش احساس نمي شود ، برآوردن حوائج خلق است . آن چه محتاج و گرفتار به او رجوع كند ، تا آنجايي كه در توان او است ، گره گشاه است . امر ديگري كه ملال ندارد ، اين كلمه است : در تمام طول روزگارش از طلب علم ملال پيدا نمي كند .
آن وقت اين ترتبيت از جهت كمال علمي ، بشر را به كجا ميرساند ؟ از نظر كمال عملي او را به چه حد ترقي ميدهد . اگر اين احاديث را در اين دانشگاهها اهل فن براي اين ملت بيان ميكردند ، اين مملكت نمونه عالم بود .
تا اين جا مرحله استعداد و قابليت به جلب اين كمالات حاصل ميشود . بعد آن وقت نوبت ميرسد به اين مراحل : اول اين است :
فقر في الله براي عاقل كامل از غناء محبوب تر است .
نتيجه آن تزكيه ، درك اين جهت است . فقر في الله از غناء محبوب تر است . چرا محبوب تر است ؟ نكته اش اين است كه اين غناء مجموعهاش ميشود حيات دنيا . همه اين كهكشانها ، تمام اين ستارهها « زين السماء الدنيا » پس اين مرحله هم از دنيا است . همه اين حيات دنيا در يك كلمه خلاصه ميشود :
متاع قليل .
چون حد دارد و محدود است . هر محدودي مقرون است به عدم . قهراً منتهي ميشود هستي به نيستي ؛ اما اگر شد فقير الي الله ، متصل مي شود به غني حميدي كه فوق ما لا يتناهي بما لا يتناهي غناي او است . منقلب مي شود از فاني به باقي ، از عدم به وجود ، از ظلمت به نور . عقل كه كامل شد ، ميرسد به اين جا كه فقر في الله محبوبتر از غناء است .
بعد جمله ديگرش اين است كه :
ذلّت في الله محبوبتر از عزت است .
مطلب هر كسي عزت است ؛ اما اين جا ورق منعكس ميشود ، ذلت مي شود محبوبتر از عزّت . شرح اين جمله وقت نيست .
بعد ميرسد :
گمنامي في الله براي او محبوبتر از شهرت است .
باز او بحثي دارد . تا اين جا تمام شد ؛ ولي ركن الأركان باقي مانده . مهم اين است ، اين را براي تمام عظماء بشر گفته است . و آن اين است
هر كسي ، هر كسي را ببيند ، خودش را از او پستتر ببيند و او را از خودش برتر ببيند .
اگر چنين شد ، عقل كامل شده و الا هنوز ناقص است . فقط يك مختصر اشاره به دليلش كرد ؛ آن هم خيلي مختصر . فرمود :
هر كسي را كه ببيني از دو خارج نيست . مردم يا از تو بالاترند و برتر و بهتر يا از او تو پستترند و بدتر . آن كسي كه ميبيني اگر پست تر از خودت ببيني ، ببين كه شرّ او ظاهر است ؛ اما خير او باطن است . تو شرّش را ميبيني ، ممكن است در باطن او خيري باشد كه تو نبيني .
آن جوان الدنگ را در خيابان ميبيني ، پيري هستي ، عمري را در عبادت گذراندهاي ، مبادا بگويي من از او بهترم . شايد او در رهگذري چشمش به يك زني افتاد ، در آن غرور شهوت براي خدا چشم پوشيده ، آن خير مخفي از تو است . اين شرّ ظاهر است بر تو .
جان به قربان لب و دهنت
اما اگر نظر كني به خودت ، اين خيراتي كه از تو ظاهر است ، معلوم نيست خير تو است يا شر تو است . آيا علم و كمالي كه داري ، شكر او را به جا آوردي ؟ آن هم نه الحمد لله ؛ بلكه وظيفهاي كه داري . اين خير تو ؛ اما شرّي كه در باطن داري ، خودت ميداني كه چه داري .
هر كس را ببيني بايد به اين نظر ببيني . اگر بهتر از تو است ، بايد كوشش كني در ميدان مسابقه و سرعت بروي تا به او برسي .
اگر اين مجموعه جمع شد ، علي مجده و ساد اهل زمانه . علو مجدت و سيادت به اهل زمان به اين حديث محقق است . اين حديث فقط تمام دفتر احاديث اهل بيت جمع بشود ، همين حديث از امام هشتم در مسلمين اجراء بشود ، آيا اين مسلمانان با اين كمال عقلي سرآمد تمام امم هستند يا نه ؟
قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ . [5]
كسي كه گفتارش اين است ، خودش كيست ؟
از خود او بگويم ؟ از قبر او بگويم .
خاك قبرش ، اكسير مقلب ارواح است .
اين حديثي كه الآن ميخوانم ، حديثي است كه شيخ المحدثين ، از شش نفر از مشايخ كه از اين جمله است ، محمد بن موسي بن متوكل كه سيد بن طاووس دعوي اجماع بر وثاقتش كرده و علامه و ابن داود شهادت به وثاقتش دادهاند .[6]
چون اين مجلس ، مجلس عوام نيست ، همه علماء و فضلاء قم هستند ؛ لذا اين حديث با اين سند تأمل كنند .
اين جمع با اين شخصيت ، از علي بن ابراهيم ، اعلي من التوثيق والتوصيف ، از ابراهيم بن هاشم ، الثقة العدل من اساطين الحديث ، از ابن أبي عمير ، مردي كه از اصحاب اجماع است وأجمعة الطائفة علي تصحيح ما يصح عنه ، از حمزة بن حمران كه مروي عنه ابن أبي عمير است .
گفت امام ششم به من فرمود :
پسر پسر من در شهري كشته ميشود كه اسم آن شهر طوس است . هر كس او را زيارت كند ، من خودم دست او را ميگيرم و به بهشت ميبر م .
خاك قبرش چه كرده است كه امام ششم روز قيامت كارش اين است كه دستگير زوار قبر علي بن موسي است . اين عظمت كه امام ششم دست او را بگير ، بعد اين دست را ول نكند تا در مستقر رحمت منزل بدهد . آن چه مهم است ، اين است كه فرمود :
اگر كسي عارفاً بحقه او را زيارت كند ، پرسيد معرفت به حقش چه قدر است ؟ جواب داد : بداند امام است ، بداند غريب است ، بداند شهيد است .
در هر كلمهاي هم سرّي است . من الآن ميخواهم بگويم ، متحيرم چه جور تفوه كنم . فرمود :
هر كس با اين معرفت او را زيارت كند ، اجر هفتاد شهيد دارد ؛ آن هم اجر شهيدي كه بين يدي رسول الله .
بعد ضميمه كرد :
علي حقيقة .[7]
شهادت ، آن هم بين يدي رسول الله ، يك زيارتش اجر هفتاد شهيد در مقابل سينه خاتم انبياء . به كشف «إني» نشان ميدهد كه روحي كه تعلق به آن بدن دارد ، چنان به خاصيت اكسيري منقلب ميكند كه زائر قبرش به يك زيارت از آن مرحله ميرسد به آن مقام كه لا يدرك ولايوصف .
[1] . شعري منسوب به امير المؤمنين عليه السلام : التفسير الصافي ، الفيض الكاشاني ، ج 1 ، ص 92 و منازل الآخرة والمطالب الفاخرة ، الشيخ عباس القمي ، ص 13 و تفسير الآلوسي ، الآلوسي ، ج 1 ، ص 79 و...
[2] . الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 1 ، ص 25 .
[3] . زيارت جامعه كبيره ، عيون أخبار الرضا (ع) ، الشيخ الصدوق ، ج 1 ، ص 309 .
[4] . اصل روايت اين است : وَ قَالَ ع لَا يَتِمُّ عَقْلُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ حَتَّى تَكُونَ فِيهِ عَشْرُ خِصَالٍ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ يَسْتَكْثِرُ قَلِيلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ وَ يَسْتَقِلُّ كَثِيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ لَا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَيْهِ وَ لَا يَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ الْفَقْرُ فِي اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنَى وَ الذُّلُّ فِي اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ فِي عَدُوِّهِ وَ الْخُمُولُ أَشْهَى إِلَيْهِ مِنَ الشُّهْرَةِ ثُمَّ قَالَ ع الْعَاشِرَةُ وَ مَا الْعَاشِرَةُ قِيلَ لَهُ مَا هِيَ قَالَ ع لَا يَرَى أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَ أَتْقَى إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ رَجُلٌ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى وَ رَجُلٌ شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى فَإِذَا لَقِيَ الَّذِي شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى قَالَ لَعَلَّ خَيْرَ هَذَا بَاطِنٌ وَ هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ خَيْرِي ظَاهِرٌ وَ هُوَ شَرٌّ لِي وَ إِذَا رَأَى الَّذِي هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى تَوَاضَعَ لَهُ لِيَلْحَقَ بِهِ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَقَدْ عَلَا مَجْدُهُ وَ طَابَ خَيْرُهُ وَ حَسُنَ ذِكْرُهُ وَ سَادَ أَهْلَ زَمَانِه .( بحار الأنوار ، علامه مجلس ، ج75 ، ص336 ، باب مواعظ الرضاء عليه السلام و تحف العقول عن آل الرسول ، ص443 و مسند امام رضاء عليه السلام ، ج1 ، ص285 .
ترجمه : عقل هيچ فرد مسلمانى كامل نگردد تا برخوردار از ده خصلت شود: 1، به خير او اميد باشد، 2، و از شرّش ايمنى، 3، خوبى و خير ديگران را بسيار شمارد، 4، و خير بسيار خود را اندك و ناچيز، 5، نه از مراجعه نيازمندان به خود خسته شود، 6، و نه در طول عمر از طلب و تحصيل علم و دانش ملول و خسته گردد، 7، فقر در راه خداوند از توانگرى در غير راه حقّ، 8، و خوارى در راه حقّ از سربلندى در راه دشمن خدا نزد او محبوبتر است، 9، نزد او؛ گمنامى از شهرت مطلوبتر است، سپس آن حضرت عليه السّلام افزود: دهم و چه دهمى؟ پرسيدند: آن چيست؟ فرمود: كسى را نبيند جز آنكه گويد: او از من بهتر و پرهيزگارتر است، همانا مردمان [در نزد او] دو دستهاند: يكى بهتر و پرهيزگارتر از او، و ديگرى بدتر و پستتر از او، پس چون با بدتر و پستتر از خود برخورد كند گويد: شايد نيكى و خيرش در باطن است، كه آن بخير او است، و خير و خوبى من آشكار است كه آن به شرّ من است. و هر گاه با كسى كه از او بهتر و پرهيزگارتر است برخورد كند در برابرش تواضع نمايد تا بدو ملحق گردد، پس هر گاه چنين كند مجد و بزرگواريش بالا گيرد و خيرش پاك و دلپسند، و نامش نيكو شود، و آقا و سرور مردم عصر خود گردد
[5] . الأنعام ، 149 .
[6] . وقد وثقه العلامة في : من الباب ، من حرف الميم ، من القسم الأول ، وابن داود في : من القسم الأول صريحا . وادعى ابن طاووس في فلاح السائل : الفصل ، في فضل صلاة الظهر وصفتها ، عند ذكر الرواية الواردة عن الصادق عليه السلام ، أنه ما أحب الله من عصاه : الاتفاق على وثاقته . (معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 18 ، ص299 .
[7] . 18 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ تَاتَانَةَ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ وَ أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ وَ عَلِيُّ بْنُ هِبَةِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يُقْتَلُ حَفَدَتِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ فِي مَدِينَةٍ يُقَالُ لَهَا طُوسُ مَنْ زَارَهُ إِلَيْهَا عَارِفاً بِحَقِّهِ أَخَذْتُهُ بِيَدِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الْكَبَائِرِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا عِرْفَانُ حَقِّهِ قَالَ يَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ شَهِيدٌ مَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ تَعَالَى لَهُ أَجْرَ سَبْعِينَ أَلْفَ شَهِيدٍ مِمَّنِ اسْتُشْهِدَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى حَقِيقَةٍ . ( عيون اخبار الرضاء عليه السلام ، ج1 ، ص290 .



