فضايل اهل بيت عليهم السلام



|
|
تكرار مباهله شهادت امام حسن عسكري عليه السلام بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد . به همين مناسبت تصميم گرفتم كه داستان بسيار زيبا از تكرار مباهله در زمان امام عسكري عليه السلام كه برادر بسيار ارجمند نويسنده افغانستاني سید علینقی میرحسینی نوشته است ، در اختيار شما قرار دهم . -------------------- آفتاب سوزان، با سنگدلی تمام بر چهره رنجور شهر میتابد. هوای دلگیر و غیرقابل تحملی، فضای دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدتهاست صدای چک چک باران را نشنیدهاند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچهها، علفزارها و نیزارهای اطرافش، پژمرده و بیطراوت و از نفس افتاده به نظر میرسند. از گاو و گوسفندان مردم که نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشکر عطشند. همین طور حیوانات صحرا و مرغان هوا که همه تشنه و افسردهاند. زمین و زمان در چنگ آفتاب است. هیولای مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است. انسانها نیز در وضعیت بدتری به سر میبرند. آنها برای رهایی از عفریت مرگ و نجات از کابوس خشکسالی، دست به هر کاری زدهاند؛ در فرجام تکاپوهای بیحاصل، ناگزیر، روانه دربار میشوند و مشکل خود را با خلیفه در میان میگذارند. خلیفه، بزرگان شهر را فرا میخواند و با آنها به مشورت میپردازد. بعد از ساعتها شور و مشورت، بهترین راه نجات را، «خواندن نماز باران» مییابند... زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، در حالی که روزهدار هستند، به سوی خارج شهر رهسپار میشوند. عشق و امید، در چهرههای رنجور و آفتاب زدهشان نهفته است. ورد زبانشان ذکر و دعا است. جز نزول باران، خواسته دیگری ندارند. خیلی زود، صفها بسته میشود. از صفهای طولانی و پشت سر هم نمازگزاران، صحنههای جالب و به یادماندنی به وجود میآید. همهمه التماسآمیز، فضای بیابان را پر کرده است. طولی نمیکشد که نماز به پایان میرسد. چشمهای امیدوار به آسمان دوخته میشوند. آفتاب همچنان میتابد و گرمای نفسگیرش زمین و زمان را آتشگون ساخته است. کمکم یأس و ناامیدی بر دلها سایه میافکند. بر اضطراب و افسردگی نمازگزاران افزوده میشود؛ هر یک بیصبرانه، بیابان را ترک میکنند. روز دوم و سوم نیز مراسم نماز، با همان کیفیت و شکوه بیشتر ادامه مییابد؛ ولی ابرهای بارانزا، همچنان نایاب و رؤیایی، و تنها در عالم ذهن آنان باقی میماند و حسرت چند قطره اشکِ آسمان، دلهایشان را به درد میآورد! «جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحی، رو به راهبان مسیحی میکند و با لحن غرورآمیزی میگوید: سخنانش که تمام میشود، راه میافتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام برمیدارند و لحظاتی بعد، ناقوس عبادت به طنین در میآید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت میپردازند و از خداوند، طلب باران میکنند. طولی نمیکشد که ابرهای تیره و بارانآور، کران تا کران آسمان را فرامیگیرند و قطرههای بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو میریزند. صحنه عجیبی است! مثل این که معجزه بزرگی رخ داده است. به همین جهت، مسیحیان را شادی و شادابی فرامیگیرد و به پاس این موفقیت بزرگ، به یکدیگر دست میدهند و حقانیت خویش را به رخ مسلمانان میکشند. مسلمانان نیز با دیدن آن همه باران، به تحسین آنان میپردازند و به دین و آیین آنها متمایل میشوند. راهبان مسیحی برای جلب توجه بیشتر مسلمانان و تسخیر قلبهای آنان، روز بعد نیز مراسم ویژه عبادی خود را در دامن صحرا انجام میدهند. این بار نیز از دل آسمان، شکافی گشوده میشود و سرانجام جویبارهای سرمستی از دامن دشتها و کوهساران جاری شده و از به هم پیوستن آنها، سیلابهای خشمگین و موّاج ایجاد میشود و رودخانه تفتیده شهر را پر آب میسازند. مسیحیان با آب و تاب، از ایجاد یک معجزه بزرگ سخن میگویند. کرامت آنان، زبان به زبان به گوش خلیفه میرسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندی آنان افزوده میشود. تمایل مسلمانان به مسیحیت، خلیفه را به وحشت میاندازد. احساس شرم، از قیافه پریشانش به خوبی قابل تشخیص است. به فکر فرو میرود. طولی نمیکشد که در ذهنش جرقهای جان میگیرد. او بعد از چند لحظه تفکر، «صالح بن وصیف» را فرامیخواند و خطاب به او میگوید: ـ کلید این معما در دست «ابنالرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر کن. ابنالرّضا را از زندان میآورند. خلیفه با دیدن چهره مصمّم و با صفای او، به سخن میآید: ـ ابامحمد!(2) امت جدت را دریاب که گمراه شدند! امام علیهالسلام آرام و خونسرد، خطاب به وی میفرماید: ـ از جاثلیق و دیگر راهبان مسیحی بخواهید تا فردا نیز به صحرا بروند! ـ به صحرا بروند؟! برای چه؟ ـ برای ادای نماز باران. ـ در این چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم دیگر احتیاجی به باران ندارند! ـ میخواهم به کمک خدای متعال، شک و شبههها را برطرف سازم. ـ در این صورت، مردم را نیز باید فرابخوانیم. آنگاه به صالح بن وصیف، که در کنارش ایستاده است، چشم میدوزد و با لحن آمرانهای میگوید: ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسیحی اطلاع بده تا فردا به صحرا بیایند؛ به جارچیان هم بگو مردم را خبر کنند تا شاهد کشف «حقیقت» باشند. ساعتی نمیگذرد که جمعیت زیادی در صحرا جمع میشوند. گویا محشری برپا شده است. در یک سو، جاثلیق و راهبان مسیحی ایستادهاند؛ لباسهای بلند و مخصوصی به تن دارند. گردنبندهای صلیبی که روی سینههایشان آویخته شده است، در مقابل نور خورشید میدرخشند. جاثلیق مغرور و گردن برافراشته، قدم میزند. گاهی بعضی از راهبان با خنده و شادمانی، خودشان را به او نزدیک میکنند و درگوشی با او سخن میگویند. جاثلیق نیز با لبخندهای پی درپی و جنباندن سر، سخنان آنان را تأیید میکند. طرف دیگر بیابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نیز دسته دسته دورهم حلقه زدهاند و در انتظار آمدن خلیفه و درباریان، لحظه شماری میکنند. برخی از آنان که شیفته جاه و جلال مسیحیان شدهاند، سخنان مأیوس کنندهای بر زبان میآورند. یکی میپرسد: ـ چرا اینجا جمع شدهایم؛ مگر روزهای قبل، آنها را نیازمودیم؟ دیگری پاسخ میدهد: ـ چرا، آزمودهایم؛ این بار میخواهیم رسماً مسیحی شویم. صدای خنده در فضای گسترده صحرا میپیچد. مرد مؤمنی که تاب شنیدن چنین حرفهایی را ندارد؛ بیصبرانه رو به جمعیت کرده، میگوید: ـ اگر صبر کنید، همه چیز روشن میشود؛ این بار «ابنالرّضا» در بین ماست. او از بهترین بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جریان «مباهله»،(3) باعث سرافکندگی مسیحیان نجران نشدند؟! یکی دیگر از مسلمانان که تا حال سکوت اختیار کرده است، با بیحوصلگی میگوید: ـ چرا، این را شنیدهایم؛ ولی رسول خدا کجا و ابن الرّضا کجا؟ از دست یک فرد زندانی چه کاری ساخته است؟ صدای خشمگینانهای در فضای بی حد و حصر صحرا به طنین میآید. چشمها به وی دوخته میشود. او پیرمردی است با محاسن سفید، قامت کشیده و چهره جذاب و دوست داشتنی. با این که لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدایش نوعی غضب نهفته است. او که از شنیدن سخنان همکیشانش دلتنگ شده است، میگوید: ـ ای مردم! رسول خدا، پیامبر ما و ابنالرّضا، جانشین اوست. تمام فضل و کمال پیامبر، در او تجلی یافته است. برای این که سخنانم را باور کنید، ناگزیرم کرامتی عجیب از آن حضرت برایتان تعریف کنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم جعفری»(4) شنیدم که میگفت: ـ «روزی خدمت ابنالرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا میرفت. من نیز او را همراهی میکردم. در مسیر راه به فکر فرو رفتم. در عالم ذهن، به یادم آمد که: ـ زمان ادای بدهیام فرا رسیده است و اکنون برای پرداخت آن چیزی در بساط ندارم! هنوز در عالم ذهن سیر میکردم که حضرت رو به من کرد و فرمود: ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا میکند. آنگاه از فراز اسبش به سوی زمین خم شد و با تازیانهای که در دست داشت، خطی کوچک بر زمین کشید و فرمود: ـ ای ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و مخفی کن. پیاده شدم و دیدم قطعه طلایی است که بر زمین افتاده است. آن را برداشتم و مخفی کردم. همچنان به مسیر ادامه دادیم. در حال پیمودن راه بودیم که بار دیگر در ذهنم خطور کرد: ـ امیدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبکارم را با این مقدار راضی میکنم و بعد از آن، برای رفع نیازهای زمستان خانوادهام تلاش میکنم. صدای دلربای ابنالرّضا، رشته افکارم را پاره کرد. نگاه کردم؛ در حالی که به طرف زمین مایل شده بود، با تازیانهاش خطی دیگر کشید و فرمود: ـ پیاده شو و آن را نیز بردار و مخفی کن. پیاده شدم. چشمم به قطعه نقرهای افتاد، آن را نیز برداشتم و مخفی کردم. طولی نکشید که از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضی بود که به عهده داشتم. آن را به مرد طلبکار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قیمت آن، مخارج زمستان خانوادهام را بدون کم و کاست، تهیه کردم.»(5) پیرمرد بعد از نقل این کرامت، به سخنش چنین ادامه داد: حال، از آنهایی که نسبت به فضایل خاندان رسول خدا شک و شبهه دارند، میپرسم: ـ چه کسی چنین قدرتی دارد؟ صدایی از آن سوی جمعیت بلند میشود: ـ هر چه در فضائل و کمالات خاندان پیغمبر بگویی، کم گفتهای؛ من هم خاطرهای شنیدنی از ابنالرّضا دارم که... . ـ چه خاطرهای؟ اسماعیل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعریف نمیکنی؟ ـ «یک روز در مسیر حرکت ابنالرّضا به انتظار نشستم . هنگامی که از مقابلم عبور میکرد، از فقر و بدبختیام شکایت کردم و گفتم: ـ به خدا سوگند! بیش از یک درهم ندارم... حضرت رو به من نمود و فرمود: ـ چرا سوگند دروغ میخوری؛ در حالی که دویست دینار زیر خاک دفن کردهای؟ آنگاه رو به غلامش کرد و فرمود: ـ هر چه پول به همراه داری، به او بده. بعد از آن که غلام «صد دینار» به من داد، حضرت فرمود: ـ هنگام نیاز، از دینارهایی که مخفی کردهای، محروم خواهی شد. کلامش که تمام شد، به مسیرش ادامه داد و رفت. طولی نکشید که آن صد دیناری که از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نیاز شدیدی پیدا کردم. به ناچار دنبال دینارهایی که مخفی کرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نیافتم. بعدها فهمیدم که پسر عمویم (پسرم) آنها را برداشته و گریخته است.»(7) سخن از کرامات ابنالرّضا و فضل و کمالات خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همچنان ادامه دارد که خبر ورود خلیفه و اطرافیانش در بین جمعیت میپیچد. خلیفه و درباریانش قدم به صحرا مینهند. ابنالرّضا نیز در بین آنها جلوه مینماید. فروغ نگاههای مردم به جمال زیبا و سیمای نورانی امام میافتد. خلیفه، فرمان میدهد تا جاثلیق و راهبان مسیحی برای طلب باران دست به آسمان بلند کنند و از خداوند بخواهند تا بار دیگر، باران رحمتش را بر آنان نازل کند. طولی نمیکشد که دستهای آنان رو به آسمان برافراشته میشوند. همان دم در آسمان پُر حرارت و آفتابی، انبوه ابرهای بارانزا ظاهر شده و قطرههای درشت باران، مرواریدگونه فرو میریزند. همه نگاهها به ابنالرّضا دوخته شده است. او راهبی را نشان داده، فرمان جست و جوی لابه لای انگشتان او را صادر میکند. خلیفه بیش از دیگران شگفتزده به نظر میرسد. او از خودش میپرسد: ـ آیا ممکن است چیزی در میان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد که به وسیله آن باران ببارد؟! غلام حضرت به تندی دور آن راهب را میگیرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوی دستش میپردازد. شیء کوچک و سیاه فامی را از میان انگشتانش بیرون میآورد و به ابنالرّضا تحویل میدهد. گویا آن حضرت، شیء مورد نظر را به خوبی میشناسد. به همین جهت، آن را با احترام خاص در پارچهای میپیچد و سپس خطاب به آن راهب مسیحی میفرماید: ـ اینک، طلب باران کن. راهب بار دیگر دستهایش را به سوی آسمان بلند میکند. این بار نیز چشمها به آسمان دوخته میشوند. ابرها در حال جا به جایی است و خورشید از پشت تراکم ابرهای سرگردان، نمایان میشود. رنگ از صورت جاثلیق و راهبان مسیحی پریده است. آنها بیش از این، تحمل نگاههای ملامتگر و نیشخندهای مردم را ندارند؛ با سرافکندگی به سوی خانههای خود باز میگردند. مردم که حسابی شگفتزده شدهاند، به ابنالرّضا چشم میدوزند. خلیفه در حالی که به آن شیء خیره شده است، میپرسد: ـ ای پسر رسول خدا! آن چیست؟ ـ این، استخوان پیامبری از رسولان الهی است که راهبان مسیحی از قبور آنان برداشتهاند؛ استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمیگردد، مگر آن که «باران» نازل شود. خلیفه در حالی که هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسین او میپردازد و همان لحظه، دستور آزادی آن حضرت را صادر میکند. امام حسن عسکری علیهالسلام که فرصت را مناسب مییابد، تقاضا میکند تا یاران زندانیاش را نیز آزاد کنند. خلیفه، لحظهای به فکر فرو میرود؛ مثل این که چارهای جز پذیرش سخن آن حضرت را ندارد. (8) پینوشتها: 1. امامان جواد، هادی و عسکری علیهم السلام را به احترام انتسابشان به امام رضا علیه السلام، «ابنالرّضا» میگویند. 2. کنیه امام حسن عسکری علیه السلام 3. ر.ک: آل عمران / 61. 4. یکی از یاران امام عسکری علیه السلام و راوی کرامت. 5. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431. 6. از همعصران امام حسن عسکری علیه السلام و راوی کرامت. 7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56/ مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 432. 8. مناقب آلابیطالب، ج 4، ص 425/ اثبات الهداة، شیخ حرّ عاملی، شرح و ترجمه احمد جنتی، ج 6، ص 319 و 320 . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟ طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتابهاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره ميكنيم . 1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار ميآيد ، با سند صحيح نقل كرده: عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ . سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و دهها سند ديگر . عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز ميخواندم . محقق سنن ابن ماجه در ادامه مينويسد : في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين . هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " . 2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مينويسد : عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر . المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... . معاذه دختر عبد الله گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره ميفرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد . 3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كردهاند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم فرمود : " الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم . مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ... صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است . اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر ميشد و به جاي الصديقون ثلاثة ، ميفرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن ميكرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نميسازد . جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل ميكنند : وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب . الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400 ولي وقتي به نسخههاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه ميكنيم ، اين روايت را در آن نمييابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلمهاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شدهاند و قصد داشتهاند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آنها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كردهاند . اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر :
از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كردهاند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مينويسد : عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق». أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم نقل ميكند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! . بعد در نقد روايت مينويسد : هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث . الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 . اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغگو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفتهاند : حديث او متروك است . و در جاي ديگر مي نويسد : هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... . الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 . اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است و در جاي سوم ميگويد : هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين . الموضوعات ، ج1 ، ص337 . اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است . هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد : رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف . مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص58 . اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است . و متقي هندي بعد از نقل آن ميگويد : كر وفيه محمد بن عامر كذّاب كنز العمال ، ج13 ، ص236 . ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است . ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ، مينويسد : وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها . كتاب المجروحين ،ج ج2 ، ص116. شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آنها كتاب ما طولاني خواهد شد . ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت ميگويند : هذا باطل ، والمتهم به حسين . ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ، ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 . اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است . و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره ميگويد : فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم . البداية والنهاية ، ج7 ، ص230 . اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخنها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست . نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :
محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مينويسند : قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا . الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 . ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است . و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مينويسد : عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 . عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند . در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آنچه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل كردهاند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كردهاند . موفق باشيد گروه پاسخ به شبهات نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سينه زدن، زنجيرزدن براي سيدالشهداء ، حتي اگر خون جاري بشود ، جائز است
درس خارج اصول، شنبه : 04/12/1386 حضرت آيت الله وحيد خراساني دام ظله العالي به مناسبت اربعين
حسيني سخنراني مهمي كردند كه در آن جواب بسياري از شبهه افكنان خودي را دادند ، ما
بخشهاي از اين سخنراني را براي دوستان عزيز درج خواهيم كرد . اميدوارم كه خداوند
عمر طولاني و بابركت به علماي ما مرحمت فرمايد : ... واي بر
آن كساني كه در اين شعائر خدشه ميكنند.
بيدار باشيد مردم ايران ! بدانيد كوچكترين كلمه كه شعائر حسيني
(عليه السلام) را سست كند، كمر خاتم النبيين (صلي الله عليه و آله و سلم) را ميشكند.
اين عزاداريها، اين سينهزنيها، اين زنجير زنيها بايد به حد أعلي حفظ بشود.
مسئله بازيچه كه نيست. اين كلام كيست؟ ... اين بيسوادهائي كه غلط ميكنند ميگويند آهسته گريه كنيد،
امام ششم است، رئيس مذهب است، حديث اين حديث است. فقيه كيست؟ فقهاء، ور افتادهاند.
فقيه نائيني است، فقيه بروجردي است، فقيه حائري است، فقيه اينها هستند كه ميگويند:
سينه بزنيد ، زنجير بزنيد ، خون هم جاري بشود ، بشود. آهسته گريه بكنيد؟ اين غلطها چيست ؟ ! «صيحه»، «صيحه» يعني چه؟ «صيحه» عبارت است از: شيون. «صرخه»
چيست؟ شيهة شديد، «صرخه» است. ... محقق نائيني، همان فحلي كه آن فحل كسي است كه افتخار فقهاي
بزرگ اين است كه دقائق لباس مشكوك او را (در فقه) بفهمند؛ چنين فحلي ميگويد: سينه
زدن، زنجيرزدن براي سيدالشهداء، حتي اگر خون جاري بشود، جائز است. جواز در اينجا،
جواز به معناي إباحه نيست. شماها كه اهل فقه هستيد، اين فتواي چه فحلي است؟ بعد كه اين
فتوا را صادر ميكند، أعاظم مذهب و أكابر دين، مثل سيد محسن حكيم، با آن (كتاب)
مستمسك، ذيل اين فتواء مينويسد: فتواي شيخ ما، بالاتر از اين است كه محتاج به
امضاي مثل مني باشد. مثل فقيه شاهرودي ميگويد: «حق في كمال التحقيق». مثل تمام أعاظم، تا چه رسد به اينهائي كه اينجا خوابيدهاند و
استوانههاي فقهاند. آن حائري، آن بروجردي، كه از او استفتاء ميكنند كه در شهر
ما، از اين ضريحها بصورت عَلَم بيرون ميآورند. اين فقيه است كه ميگويد: در هر
شهري آن جور كه رسم است، عزاداري بايد اجرا شود. اين در فقهاي مذهب. آن هم كسي كه تمام مباحث اضرار نفس را به
دقت رسيدگي كرده، همة احاديث را سنداً و دلالتاً ديده، تمامي عناوين ثانويه را طي
كرده، تمام مباحث «لا ضرر» را پشت سر انداخته بعد ميگويد: در اين راه، اين اندازه
ضرر، هيچ اشكال ندارد و مردم بايد روز عاشوراء، فقط چشمشان را بدوزند به «كربلاء».
كجا؟ آنجا كه فحل الفحول يعني ميرزاي شيرازيي ميرزاي دوم، همان كسي كه صدها مثل
«بلاغي» افتخار دارند كه كوچكترين شاگرد اويند، يك چنين كسي روز عاشوراء، سر
برهنه، پا برهنه، در «دستة طويرج» سينه ميزنند. اين فقيه است، اين سند امت است. عاشوراء ... كسي مثل مرحوم آيت الله ميلاني، آيت الله خوئي، اين دو افتخار ميكنند كه ريزهخور شاگردي اويند، گوشتان به حرف او باشد ... . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|
|