تبليغاتX
فضايل اهل بيت عليهم السلام


فضايل اهل بيت عليهم السلام
لي خمسة اطفي بهم حرّ الجحیم الحاطمة / المصطفي و المرتضي و ابناهما و الفاطمة
یار غار
موضوع: فضایل ابوبکر ! یکشنبه پنجم آذر 1385 11:9

يكي از فضايلي كه اهل سنت براي خليفه اول مي‌شمارند ، همراهي ابوبكر با پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم در غار است ، آن‌هنگامي كه پيامبر از ترس مشركين مكه را رها و مخفيانه از شهر هجرت كرد. آنان نه تنها اين همراهي را براي ابوبكر فضيلت مي‌شمارند كه حتي خلافت و جانشيني او را نيز از اين آيه استفاده مي‌كنند ! .

ما به ياري خدا ثابت خواهيم كرد كه نه تنها اين آيه دليل بر فضيلت ابوبكر نيست ؛ بلكه دلالت بر نقص و كاستي او  مي‌كند.

از مهم‌ترين استدلا‌ل‌هاي اهل سنت در اين باره چند چيز است ؛ از جمله اين‌كه پيامبر با او مهرباني كرد و گفت : «لاتحزن» (غمگين مباش) ، پيامبر به او فرمود : «ان الله معنا» (خدا با ما است) و از همه مهم‌تر اين‌كه خداوند سكينه را بر ابوبكر نازل كرد نه بر پيامبر ؛ چرا كه پيامبر هيچ‌گاه از سكينه جدا نبوده است و هميشه به ياري خدا اطمينان داشته است و در نتيجه نيازي به انزال سكينه از جانب خدا نداشته است .

جواب:

اما اين‌كه پيامبر به او فرمود « لاتحزن » (غمگين مباش) ،  نه تنها دليل بر فضليت او نيست ؛ بلكه دلالت بر نقص و كاستي او مي‌كند و دليل بر خطاي او است  ؛ زيرا پيامبر وقتي او را از اندوه خوردن نهي مي‌كند «لاتحزن» ، اين اندوه خوري ابوبكر يا طاعت بوده است و يا معصيت . اگر طاعت بوده ، پيامبر هيچ‌گاه از طاعت نهي نمي‌كرد ؛ بلكه به آن فرمان مي‌داد . و اگر معصيت بوده است نهي از آن دلالتي بر فضيلت ابوبكر نمي‌كند . ثانيا: پيامبر به خاطر آن مهرباني و شفقتي كه سراسر وجودش را گرفته بود به ابوبكر گفت : « لاتحزن » (ناراحت مباش و مترس) و اگر رسول خدا كس ديگري را در چنان شدت ترس مي ديد مسلماً او را نيز دلداري مي داد ؛ ثاليا دليلي نيامده است كه بعد از آن ابوبكر از اندوه‌خوري ، خودداري و فرمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را امتثال كرده باشد . معلوم مي‌شود كه ابوبكر در درون دل معتقد به رسول خدا نبوده و به سخن خدا و رسولش اعتماد و اون ايمان قلبي را نداشته است ؛ زيرا بارها از پيامبر وعدۀ نصرت و پيروزي را شنيده بود و اگر اطمينان قلبي به سخنان رسول خدا داشت ، هرگز از همراهمي با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين‌گونه محزون و غمگين نمي‌شد و ترس و دلهره تمام وجود او را فرا نمي‌گرفت .

اما اين‌كه پيامبر فرمود « ان الله معنا » ، اولا منظور رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اين بود كه خدا ، حافظ و ناصر من است و ابي بكر را از اين آيه چه حاصل ؟

و پيامبر در اين‌جا از خودش به لفظ جمع تعبير كرده است ؛ چنان‌كه خداوند فرموده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون» .

در ثاني خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد : « مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَى مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا » (باشد از راز گوينده سه نفر، مگر آنكه نفر چهارم آنها خدا باشد و و خدا با ايشان است ) اين آيه جميع انسان‌ها را شامل مي شود. كافر و غير كافر ، مسيحي و يهودي ، مسلمان و

و اينكه گفته خدا با ايشان است آنها را فضل و شرفي حاصل نمي شود.

 اين آيه در صورتي براي ابوبكر فضيلت محسوب مي‌شود كه منظور از « فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ » ابوبكر باشد نه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم ؛ اما اين مطلب  بر خلاف نص قرآن است ؛ زيرا آن‌كه بر او سكينه نازل شده است، همان كسي كه خداوند با لشكريانش او را تأييد كرده و به دنبال « فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ » فرمود : « وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا » . اگر بر ابوبكر سكينه فرود آمده باشد، بايد او مؤيّد به لشكريان خدا باشد و اين كلمه ، پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را از مقام و جايگاه پيغمبري بيرون مي‌برد . پس معلوم مي‌شود كه منظور از «عليه» پيامبر بوده است نه ابوبكر . و نيز آن‌كه سكينه بر او نازل شده است ، همان كسي است كه خداوند او را در هنگام اخراج مكيان ، ياري كرده است « إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا » ضمير در همۀ اين كلمات به صورت مفرد آمده است و به طور قطع به پيامبر بر مي‌گردد ؛ زيرا هيچ يك از مفسرين قرآن ادعا نكرده‌اند كه منظور از اين ضماير ابوبكر باشد . پس اين آيات هم مي‌توانند قرينه باشند مبني بر اين كه مراد از ضمير در « عَلَيْهِ »  پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم است نه ابوبكر .

حد اقل اين احتمال وجود دارد كه سكينه بر پيغمبر نازل شده باشد نه بر ابوبكر و « اذا جاء الاحتمال ، بطل الاستدلال » پس در هر صورت اين آيه هيچ دلالتي بر فضيلت ابوبكر نمي‌كند .

اما اين‌كه پيامبر هيچ‌گاه جدا از سكينه نبوده است ، حرفي است بي‌اساس كه با آيات ديگر قرآن همخواني ندارد ؛ چرا كه خداوند در دو جاي ديگر از آيات قرآن بر پيامبرش سكينه نازل كرده است و حتي مؤمناني كه همراه آن حضرت بودند را نيز شريك در اين فضيلت قرار داده است :

الف: در غزوه حنين هنگاميكه لشگر اسلام در حال شكست بود نازل شد. همان هنگام كه ابوبكر ، عمر ، عثمان و بسياري در حال فرار بودند و پيامبر را ميان كفار رها كردند و فقط امير مؤمنان ، حضرت علي عليه السلام ، ‌و هفتاد و نه نفر از صحابه و انصار پاي همت و مردانگي در ميدان جهاد محكم كرده و از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دفاع مي‌كردند ؛ (رك المغازي ، واقدي ، ج3، 602) خدايتعالي فرمود:

« لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ . ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذَلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ . » . (توبه/ 26) .

ب: « فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى » . (فتح/ 26) .

اين دو آيه بهترين دليل بر بطلان اين استدلال است ؛ زيرا اگر پيامبر هيچ از سكينه جدا نباشد، نبايد در اين دو آيه سكينه را بر او نازل مي‌شد . و اطمينان پيامبر از ياري خدا از همين انزال سكينه توسط خداوند بر او نشأت مي‌گرفته است .

و چون پيغمبر تنها مؤمن در غار بود ، خداوند سكنيه را اختصاص به او داد و اگر همراه او مؤمن ديگري بود ، بايد او را هم شريك مي‌كرد ؛ چنان‌كه در اين دو مورد ، مؤمنان را شريك كرد  و اخراج ابوبكر از نزول سكينه دليل است بر اخراج او از ايمان .

اين جا است كه بعضي از عقلاي اهل سنت كه متوجه اين نكته شده‌اند ، دست به انكار اين فضيليت زده‌اند و آن‌را ساختۀ جهال اهل سنت دانسته‌اند .

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري نقل مي‌كند كه :

مسلمين گروه گروه از مكه به مدينه هجر ت كردند و نماز جماعت در مدينه مي‌خواندند كه عمر و ابوبكر هم در ميان آن‌ها بود .

( قوله لما قدم المهاجرون الأولون ) أي من مكة إلى المدينة ... ( وكان يؤمهم سالم مولى أبي حذيفة ) زاد في الأحكام من رواية ابن جريج عن نافع وفيهم أبو بكر وعمر وأبو سلمة أي ابن عبد الأسد وزيد أي ابن حارثة وعامر بن ربيعة .

از عايشه هم روايت شده است كه :

 خداوند هيچ آيه‌اي را در حق ما نازل نكرده است

عن يوسف بن ماهك قال كان مروان على الحجاز استعمله معاوية فخطب فجعل يذكر يزيد بن معاوية لكي يبايع له بعد أبيه فقال له عبد الرحمن بن أبي بكر شيئا فقال خذوه فدخل بيت عائشة فلم يقدروا عليه فقال مروان ان هذا الذي انزل الله فيه والذي قال لوالديه أف لكما أتعدانني فقالت عائشة من وراء الحجاب ما انزل الله فينا شيئا من القرآن ( صحيح البخاري ، البخاري ، ج 6 ، ص 42 ) .

و حتي خود ابوبكر هم در قضيه سقيفه كه به هر چيز بي‌ارزشي چنگ مي‌انداخت ، به اين آيه استناد نكرده است و اگر چنانچه از اين آيه فضيلتي نصيبش مي‌شد ، قطعاً بهترين دست آويز براي او بود .

جالب اين‌جاست كه وقتي من با احمد بن عباس هم مناظره مي‌كردم هر چه از او درخواست كردم كه به اين آيه استدلال كند و فضيلت ابوبكر را ثابت كند ؛ قبول نكرد و هوشيارانه از اين كار امتناع كرد . شايد او هم متوجه همين نكته شده بود ! .

البته بايد به اين نكته هم توجه كرد كه آمدن ابوبكر با پيامبر هرگز از روي ميل و درخواست آن حضرت و علاقه او به ابوبكر نبوده است ؛ چرا كه پيامبر به تنهاي از مكه بيرون آمد و در راه با ابوبكر برخورد كرد و او را با خود برد تا مبادا مسير او را به مشركين لو بدهد ؛ زيرا كفار در آن شب قصد كشتن قطعي پيامبر را داشتند و چون امام علي عليه السلام را در بستر ديدند شكر كردند ، فكر كردند كه پيامبر كه در بستر خوابيده است ؛  اما اگر ابوبكر را در اطراف خانه پيامبر مي ديدند  او را مي گرفتند و آن قدر كتك مي‌زدند تا جاي پيامبر را اعلام كند ؛ ابوبكر هم كه طاقت كتك خوردن نداشت . به همين خاطر پيامبر مجبور شد وي را همراه خود ببرد

شیخ ابوالقاسم بن صباغ ( از مشاهیر علمای عامه ) در کتاب : النور و البرهان در حالات رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم از محمد بن اسحاق از حسان بن ثابت انصاری روایت نموده که :

قبل از هجرت پیامبر جهت عمره ؛ به مکه رفتم . دیدم کفار قریش اصحاب آنحضرت را سب و قذف می‌نمایند. در همان اوان رسول خدا امر کرد که علی عليه السلام در فراش آنحضرت بخوابد و خوف داشت از اینکه ابوبکر ؛ کفار را دلالت و راهنمایی کند به رسول خدا. پس ( رسول الله ) او را مصاحب خود قرار داد و به جانب غار روانه شدند.

امر رسول الله صلی الله علیه و سلم علیا فنام فی فراشه و خشی من ابن ابی قحافه ان یدلهم علیه  فاخده معه و مضی الی الغار .

و طبری در جزء دوم تاریخ خود می نویسد :

ابوبکر از حرکت پیامبر خبر نداشت ( هجرت پیامبر از مکه به مدینه در شب لیله المبيت ) بلکه وقتی نزد علی عليه السلام ( که به جای پیامبر در بستر خوابیده بود ) رفت و از حال آن حضرت جویا شد. علی فرمود: به غار رفتند . اگر کاری داری نزد آن حضرت بشتاب .

ابوبکر شتابان رفت و در وسط راه به ایشان رسید و ناچار به اتفاق آنحضرت رفتند .

أن أبا بكر أتى عليا فسأله عن نبي الله صلى الله عليه وسلم فأخبره أنه لحق بالغار من ثور وقال إن كان لك فيه حاجة فالحقه فخرج أبو بكر مسرعا فلحق نبي الله صلى الله عليه وسلم في الطريق فسمع رسول الله صلى الله عليه وسلم جرس أبى بكر في ظلمة الليل فحسبه من المشركين فأسرع رسول الله صلى الله عليه وسلم المشي فانقطع قبال نعله ففلق إبهامه حجر فكثر دمها وأسرع السعي فخاف أبو بكر أن يشق على رسول الله صلى الله عليه وسلم فرفع صوته وتكلم فعرفه رسول الله صلى الله عليه وسلم فقام حتى أتاه فانطلقا ورجل رسول الله صلى الله عليه وسلم تستن دما حتى انتهى إلى الغار مع الصبح فدخلاه . ( تاريخ الطبري ، الطبري ، ج 2 ، ص 100 – 101) .

از خود آيه غار هم مي‌توان اين نكته را استفاده كرد ؛ زيرا خداوند مي‌فرمايد : « إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا » اگر ابوبكر در هنگام خروج از مكه با پيغمبر بود و با ميل و رغبت پيامبر با او همراه مي‌شد ، بايد خداوند در قرآن مي‌فرمود « اخرجهما » نه « اخرجه » .

حتي اگر فرض كنيم كه اين آيه دلالت بر فضيلت ابوبكر مي‌كند ، بازهم نمي‌تواند با فضيلت  آيه « وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ » و خوابيدن امام علي عليه السلام به نام پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و به جاي آن حضرت در بستر  برابري كند . اميرالمؤمنين عليه السلام در حالي به جاي پيامبر و به نام او خوابيده بود كه يقين داشت هنگام صبح دليران و جنگاوران قريش حمله خواهند كرد و احتمال كشته شدن آن حضرت بسيار زياد بود ؛ اما خطر كشته شدن ابوبكر بسيار كم بود و بر فرض كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ابوبكر گير هم مي‌افتادند (با توجه به داشتن اقوام زياد در بين مشركين) احتمال اين كه ابوبكر نجات پيدا كند بسيار زياد بود .

بعضي از علماي اهل سنت كه كمي انصاف به خرج داده‌اند ، وقتي به اين مسأله رسيده‌اند ، اعتراف كرده‌اند كه مصاحبت ابوبكر با پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هرگز نمي‌تواند با خوابيدن امام علي عليه السلام برابري كند و اصلا قابل مقايسه نيست . ابن ابي الحديد معتزلي از قول ابوجعفر اسكافي نقل مي‌كند :

ما قبلا برتري فضيلت خوابيدن در بستر پيغمبر را بر مصاحبت آن حضرت در غار را روشن ساختيم و الآن به عنوان تأكيد چيزهايي ديگري را نيز اضافه مي‌كنيم  و مي‌گوييم : برتري خوابيدن در بستر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر همراهي آن حضرت در غار از دو جهت است :

1. امام علي عليه السلام از قديم الايام با پيغمبر مأنوس بوده است و انس عظيم و الفت شديدي با آن حضرت داشته است ، و وقتي از آن حضرت جدا شد ، اين انس معدوم شد ؛ در حالي كه ابوبكر به آن دست يافته بود . و اين فراق و وحشتي كه براي علي عليه السلام پيدا شده بود ، ثواب آن را نيز زيادتر كرده بود ؛ زيرا ثواب را به اندازه سختي عمل مي‌دهند .

 2. ابوبكر خروج از مكه را دوست داشت و ماندن در مكه برايش خوشايند نبود و وقتي با پيامبر خارج شد ، به آن چه كه دوست مي‌داشت رسيد ؛ پس اين فضيلت ابوبكر هرگز با فضيلتي كه احتمال مشقت آن بسيار و در معرض قرار دادن نفس در برابر شمشير و سنگ‌هاي مكيان بود ، نمي‌تواند برابري كند ؛ زيرا به اندازۀ سهولت عمل ، ثواب آن نيز كاهش خواهد يافت .

قال شيخنا أبو جعفر رحمه الله قد بينا فضيلة المبيت على الفراش على فضيلة الصحبة في الغار ، بما هو واضح لمن أنصف ، ونزيد هاهنا تأكيدا بما لم نذكره فيما تقدم فنقول إن فضيلة المبيت على الفراش على الصحبة في الغار لوجهين : أحدهما أن عليا عليه السلام قد كان انس بالنبي صلى الله عليه وآله وحصل له بمصاحبته قديما انس عظيم ، وألف شديد ، فلما فارقه عدم ذلك الانس ، وحصل به أبو بكر ، فكان ما يجده علي عليه السلام من الوحشة وألم الفرقة موجبا زيادة ثوابه ، لان الثواب على قدر المشقة . وثانيهما أن أبا بكر كان يؤثر الخروج من مكة ، وقد كان خرج من قبل فردا ، فازداد كراهية للمقام ، فلما خرج مع رسول الله صلى الله عليه وآله وافق ذلك هوى قلبه ، ومحبوب نفسه ، فلم يكن له من الفضيلة ما يوازى فضيلة من احتمل المشقة العظيمة ، وعرض نفسه لوقع السيوف ، لرضخ الحجارة ، لأنه على قدر سهولة العبادة يكون نقصان الثواب . ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 13 ، ص 266 – 267 ) .

 


ریشه های ترور
موضوع: فضایل ابوبکر ! دوشنبه سی ام مرداد 1385 12:8

ريشه‌ها ترور

جنگ در لبنان، در نهايت به كوري چشم كافران و منافقان، با پيروزي نيروهاي حزب الله به پايان رسيد؛ اما آنچه در اين هياهو، به گوش مردم جهان نرسيد، فرياد زنان و كودكاني بود كه هر روز در عراق با بمب‌هاي تروريست‌هاي منافق به خاك و خون كشيده مي‌شدند.

به جرأت مي‌توان گفت كه چندين برابر آنچه در اين مدت يهوديان صهيونيست در لبنان شهيد كردند، به دست مزدوران آن‌ها در عراق به شهادت رسيدند؛ اما انگار هيچ كسي نمي‌خواست فرياد اين مردم مظلوم را بشنود و جنايات تروريست‌هاي منافق را محكوم كند.  همين ديروز بود كه تروريست‌هاي مزدور، در روز شهادت امام كاظم عليه السلام دست به جنايت زشت ديگري زدند و زائران حرم امامين كاظمين عليهما السلام را به رگبار بستند.

هميشه اين سؤال را از خودم پرسيده‌ام كه چرا اهل سنت دست به ترور مي‌زنند و چرا اصلا به ترور زنان و كودكان بي‌گناه اعتقاد دارند؟ چرا به جاي اين‌كه سر راه كافران آمريكايي را بگيرند و آن‌ها را به هلاكت برسانند، كشورشان را از وجود پليد آن‌ها، پاك سازي كنند، مردم بي‌گناه و زنان و كودكان بي‌پناه عراقي را مي‌كشند؟

 هميشه اين سؤال در ذهنم بود،‌ تا اين‌كه به يكي دو روايت برخودرم كه باوركردنش مشكل بود! و فهيمدم كه ريشه اين ترورها به جايي ديگري برمي‌گردد و واقعا اهل سنت هيچ تقصيري ندارند كه دست به چنين كارهايي زشتي مي‌زنند؛ چرا كه وقتي امامان آن‌ها نخستين تروريست‌هاي تاريخ اسلام بوده‌اند و وقتي آن‌ها ترور را جايز مي‌دانسته‌اند، چرا پيروان آن‌ها اين كار را نكنند؛ آن هم ترور چه كساني؟ ترور پيامبر مكرم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و امام علي بن ابي‌طالب عليه السلام.

ابن حزم يكي از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در كتاب المحلي مي‌نويسد:

ان أبا بكر وعمر وعثمان وطلحة. وسعد بن أبي وقاص رضي الله عنهم أرادوا قتل النبي صلى الله عليه وسلم وإلقاءه من العقبة في تبوك.

(المحلى، ابن حزم، ج 11، ص 224، وفات: 456، ناشر: دار الفكر، توضيحات: طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة كما قوبلت على النسخة التي حققها الأستاذ الشيخ أحمد محمد شاكر(.

البته ابن حزم، وقتي اين حديث را نقل مي‌كند، به دليل وجود وليد بن عبدالله بن جميع در سلسله سند حديث، آن را از موضوعات و كذب مي‌داند؛ در حالي‌كه بيشتر علماي رجال اهل سنت، وليد بن عبدالله بن جميع را توثيق كرده‌اند؛ چنانچه ابن حجر يكي ديگر از استوانه‌هاي علمي اهل سنت در تقريب التهذيب در باره او مي‌نويسد:

7459 - الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري المكي نزيل الكوفة صدوق.

(تقريب التهذيب،ابن حجر، ج 2، ص 286، وفات: 852، دراسة وتحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، چاپ: الثانية، سال چاپ: 1415 - 1995 م، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان، توضيحات: طبعة مقابلة على نسخة بخط المؤلف وعلى تهذيب التهذيب وتهذيب الكمال).

و همچنين ابن سعد در الطبقات الكبري مي‌نويسد:

الوليد بن عبد الله بن جميع الخزاعي من أنفسهم وكان ثقة وله أحاديث.

(الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 6 - ص 354، وفات: 230، چاپخانه: دار صادر‌، بيروت، ناشر: دار صادر، بيروت).

و العجلي در معرفة الثقات خودش مي‌نويسد:

الوليد بن عبد الله بن جميع الزهري مكي ثقة.

(معرفة الثقات،العجلي، ج 2 - ص 342،وفات: 261، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1405، ناشر: مكتبة الدار، المدينة المنورة).

و نيز الرازي در كتاب الجرج و التعديل در باره او مي‌نويسد:

نا عبد الرحمن نا عبد الله بن أحمد بن محمد بن حنبل فيما كتب إلى قال قال أبى: الوليد بن جميع ليس به بأس. نا عبد الرحمن قال ذكره أبى عن إسحاق بن منصور عن يحيى بن معين أنه قال: الوليد ابن جميع ثقة. نا عبد الرحمن قال سئل أبى عن الوليد بن جميع فقال: صالح الحديث. نا عبد الرحمن قال سألت أبا زرعة عن الوليد بن جميع فقال: لا بأس به.

(الجرح والتعديل،الرازي، ج 9، ص 8، وفات: 327، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1371 - 1952 م، چاپخانه: مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية، بحيدر آباد الدكن، الهند، ناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت، توضيحات: عن النسخة المحفوظة في كوپريلي ( تحت رقم 278) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة مراد ملا ( تحت رقم 1427) وعن النسخة المحفوظة في مكتبة دار الكتب المصرية ( تحت رقم 892). ).

و المزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

قال عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه، وأبو داود: ليس به بأس. وقال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن معين: ثقة. وكذلك قال العجلي وقال أبو زرعة: لا بأس به وقال أبو حاتم: صالح الحديث.

(تهذيب الكمال،المزي، ج 31، ص 36 – 37، وفات: 742، تحقيق: تحقيق وضبط وتعليق: الدكتور بشار عواد معروف، چاپ: الرابعة، سال چاپ: 1406 - 1985 م، ناشر: مؤسسة الرسالة، بيروت، لبنان).

و ذهبي از بزرگترين علماي رجال اهل سنت در ميزان الاعتدال در باره وليد بن جميع مي‌نويسد:

وثقه ابن معين، والعجلي. وقال أحمد وأبو زرعة: ليس به بأس. وقال أبو حاتم: صالح الحديث.

(ميزان الاعتدال، الذهبي، ج 4، ص 337، وفات: 748، تحقيق: علي محمد البجاوي، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت – لبنان)

و از همۀ اين‌ها مهمتر اين‌كه مسلم نيشابوري در صحيح مسلم دو بار از وليد بن عبد الله بن جميع روايت نقل كرده است: يك بار در  جلد 5، ص 177 ذيل باب الوفاء بالعهد،‌ و بار ديگر در ج8، ص 123 در كتاب صفات المنافقين و احكامهم. و اين نشان مي‌دهد كه وليد بن عبد الله از نظر ايشان موثق بوده است كه از او حديث نقل مي‌كند و گرنه نبايد نقل مي‌كرد. و اگر كسي بخواهد وليد بن عبدالله را تضعيف كند، بايد نام صحيح را نيز از كتاب صحيح مسلم بردارد.

در نتيجه اين روايت كاملا صحيحه است و هيچ شكي در وثاقت روايان آن نيست.

روايت دومي كه ريشۀ اعتقاد به ترور را در نزد اهل سنت روشن مي‌كند، نقشه‌اي است كه خليفۀ اول براي ترور مولي الموحدين اميرالمؤمين امام علي عليه السلام؛ آن‌هم در حال نماز، مي‌كشد؛ اما در وسط نماز از اين عمل زشتش منصرف مي‌شود.

سمعاني، يكي از بزرگترين علماي اهل سنت در كتاب الانساب خودش مي‌نويسد:

وروى عنه حديث أبي بكر رضي الله عنا أنه قال: لا يفعل خالد ما أمر به، سألت الشريف عمر بن إبراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال: كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليا ثم ندم بعد ذلك فنهى عن ذلك.

 ( الأنساب - السمعاني، ج 3، ص 95، وفات: 562، تقديم وتعليق: عبد الله عمر البارودي، چاپ: الأولى، سال چاپ: 1408 - 1988 م، ناشر: دار الجنان للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت – لبنان).

اين‌جا است كه راز اصلي اين‌همه كشتار مردم بي‌گناه و مظلوم عراق به دست تروريست‌هاي منافق آشكار مي‌شود. در واقع آن‌ها به امامان خودشان تأسي مي‌كنند و نبايد بر آنان خرده گرفت!.

براستي چگونه اهل سنت اين روايت‌ها را در باره اين خلفا نقل مي‌كنند؛ در حالي‌كه همين افراد تروريست را برترين مخلوقات خدا بعد از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم مي‌دانند؟ جل الخالق اگر برترين مخلوقات خدا چنين كساني باشد، بدترين آن‌ها چگونه خواهند بود!؟


نامه ابوبكر به اسامة بن زيد و جواب او
موضوع: فضایل ابوبکر ! چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 15:18

مرحوم علامه طبرسي رحمت الله عليه در كتاب شريف احتجاج نامه‌اي از ابوبكر به اسامة بن زيد و جواب آن را نقل مي‌كند كه خواندن آن خالي از لطف نخواهد بود؛ چرا كه خيلي از مسائل را روشن مي‌كند. قضاوت و نتيجه گيري با خودتان.

از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه عمر بن خطاب به أبوبكر گفـت: نامه‌اي به اُسامة بن زيد بفرست تا پيش تو بيايد؛ زيرا حضور او در اين جا سبب قطع منازعه قوم خواهد بود. ابوبكر نيز نامه‌اي بدين مضمون به او نوشت:

از ابوبكر خليفۀ رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به اسامة بن زيد، اما بعد؛ چون نامۀ من به دستت رسيد، با همۀ اطرافيانت به سوي من حركت كن؛ زيرا همۀ مسلمانان اطراف من اجتماع كرده و مرا امير و پيشواي خود قرار داده‌اند؛ پس شما نيز مخالفت نكنيد كه كارتان به سركشي و عصيان نكشد در اين صورت از من به تو آن رسد كه انتظارش را نداري. والسلام.

اسامه نيز در جواب، اين نامه را نگاشت:

از اسامة بن زيد كارگزار و عامل رسول خدا در غزوۀ شام، أما بعد: نامه‌اي به دستم رسيد كه ابتداي آن آخرش را نقض مي‌كرد. در ابتداي آن مدعي شدي كه تو خليفۀ رسول خدايي، و در آخرش خود را جمهور مردم خواندي، و اين‌كه منصب امارت و رهبري از ناحيۀ ايشان به تو رسيده. اين را بدان كه من و اطرافيانم همه از جماعت مسلمانان و مهاجران بوده و به خدا سوگند به اين انتخاب راضي نبوده و تو را امير خود نساختيم؛ پس به خود آي و حق را به صاحب آن بازگردانده و ايشان را از آن محروم مساز؛ زيرا آنان به اين كار از تو شايسته‌ترند و تو خود از فرمايش رسول خدا در روز غدير در بارۀ عليّ خبر داري؛ چه زود آن را فراموش كردي. هر چه زود‌تر به حوزۀ تحت فرمان من بازگرد كه مخالفت با آن برابر است با عصيان خدا و رسول،‌ و نيز مخالفت در برابر كسي است كه خودِ پيامبر بر تو و رفيقت امير كرد.!! و تا آخرين لحظۀ حيات مرا از اين مقام عزل نفرمود؛ ولي تو و رفيقت بدون توجه به دستور من به مدينه بازگشته و بي‌اذن من در آن‌جا مانديد.

ابوبكر با خواندن نامۀ اسامه چنان تكان خورد كه مي‌خواست خود را از آن مقام خلع كند؛ ولي عمر ممانعت كرد و گفت: اين كار را مكن؛ زيرا آن پيراهني است كه خداوند به تو پوشانده است!!! و گرنه پشمان خواهي شد. راه حل مشكل اسامه اين است كه او را آماج نامه‌هاي خود قرار داده و در اين امر اصرار كني و از ديگران نيز بخواهي كه نامه‌اي بدين مضمون برايش بنويسد كه: ميان مسلمانان تفرقه‌افكني مكن، و از اجتماع ايشان خارج نشده و با ايشان هم‌رأي شو.

پس ابوبكر با گروهي از اهل نفاق نامه‌اي بدين مضمون با اسامه نوشتند: نظر و رأي ما را قبول كن و از برانگيختن فتنه دوري كن؛ زيرا اين مردم تازه مسلمانند.

و چون ابنوه نامه به دست اسامه رسيد،‌ با اطرافيانش به مدينه بازگشت، وقتي اجتماع مردم را بر ابي‌بكر ديد، به سوي خانه علي عليه السلام آمد و گفت: اين چه اوضاعي است؟ فرمود: همين است كه مي‌بيني، عرض كرد: آيا شما بيعت كردي؟ فرمود: آري اي اسامه!. گفت: با اختيار يا كراهت و اجبار؟ فرمود: با زور و اجبار! با شنيدن اين كلام همه چيز را دريافت؛ پس به نزد أبوبكر رفته وبه عنوان خليفه به او سلام داد. و ابوبكر گفت: سلام بر تو اي امير!!.

احتجاج، ج1، ح40.


شیطان، اولین سنی
موضوع: فضایل ابوبکر ! یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 11:38

گويند: يك وقتي در هندوستان بين علماي شيعه و سني مناظره‌اي در گرفت، هر دو طرف هر كاري كردند، ديگري قانع نشد و بحث به درازا كشيد. در همين زمان يكي از علماي شيعه از در وارد شد و گفت:

مي‌دانيد كه اولين سني چه كسي بوده است؟ گفتند نه. گفت: اولين سني شيطان بوده است! همه گفتند: چه طور؟ گفت: چون او هم مثل سني‌ها توحيد را قبول دارد، نبوت را قبول دارد، معاد را هم قبول دارد؛ ولي امامت و عدل را قبول ندارد.

اين كه توحيد را قبول دارد، از «فبعزتك لاُغوينهم اجمعين» (ص/82) استفاده مي‌شود؛ چون به عزت خداوند قسم ياد مي‌كند. اين‌كه نبوت را قبول دارد، از «الا عبادك منهم المخلَصين» (ص/83) استفاده مي‌شود چون بندگان مخلص، همان پيامبران هستند. اين‌كه معاد را قبول دارد، از «الي يوم يبعثون» (ص/79) استفاده مي‌شود. اما اين‌كه امامت را قبول ندارد؛ چون برتري و امامت آدم را قبول نكرد و بر او سجده نكرد و خود را برتر دانست؛ همانند عمر و ابوبكر كه خود را از امام علي برتر دانستند و امامت او را نپذيرفتند؛ در حالي‌كه مي‌دانستند كه او از همۀ اصحاب برتر است و اين‌كه عدل را قبول ندارد؛ چون شيطان خطاب به خداوند گفت: «بما اغويتني» (حجر/39). حالا ديدين كه اولين سني خود شيطان بوده است؟. با حرف اين عالم مجلس به هم ريخت و مناظره تمام شد.