تبليغاتX
فضايل اهل بيت عليهم السلام خانهایمیلآرشیوRss


مناظره با هدایت و محمد (جواب مدیر وبلاگ)
موضوع: مناظره با اهل سنت شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 14:17

جواب مدير وبلاگ

جناب آقاي محمد ! خوشحالم كه دوباره بازگشتي . واقعاً دلم برايت تنگ شده بود ؛ اما چه دير ؟! . من در همان زمان جوابت را دادم ؛ اما انگار شما آن را نديده‌ايد . همين الآن هم اگر موست را بچرخاني جوابت را خواهي ديد . ما از دير كردن شما ناراحت نمي‌شويم و آن را هيچ جور ديگر تفسير نخواهيم كرد . فقط سعي كنيد كه با تفكر و تعمق باشد . لطف كنيد تمام جواب‌هاي بنده را تحليل و جواب همه را بدهيد و اگر جوابي نداشتيد ، مرد و مردانه بگوييد كه جوابي نداريد . ما هرگز آن را شكست تلقي نخواهيم كرد و اصولاً هدف بنده از مناظره با شما و خانم هدايت ، شكست و پيروزي نيست .

قرار بود شما جواب سؤالات بنده را پيدا كرده و بدهيد ؛ اما هنوز جواب آن سؤالات را نداده ، وارد بحث جديدي شده‌ايد . البته مشكلي نيست . استدلال‌هاي كه شما كرده‌ايد ، پيش از شما خانم هدايت هم  كرده‌اند كه اگر همين پست قبلي (هدايت 4) را مطالعه مي‌كردي ، جوابت را مي‌گرفتي ؛ اما چه كنم كه شما بر عكس خانم هدايت مطالب و جواب‌هاي بنده را اصلاً‌ مطالعه نمي‌كنيد و فقط نظر خود را بيان مي‌كنيد .

بنده براي رد نظر رؤيت ، چه در اين دنيا و چه در آخرت ، به دلايل عقلي و آيات قرآن استدلال كردم كه بالاجبار بار ديگر آن‌را تكرار خواهم كرد .

اما دلايل قرآني :

دوست عزيز ! اگر قرار باشد كه ما اين آياتي را كه شما از آن رؤيت فهميده‌ايد به همين معناي ظاهري آن حمل كنيم ، با آيات ديگر قرآن تناقض پيدا خواهند كرد :

آيۀ اول :

لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ [1]

چشم‌ها او (خدا) را نمي‌بينند ؛ ول او ديدگان را مي‌بيند و او موجودي «دقيق» و برتر از شناخت ما و از همه چيز آگاه است .

شيوۀ استدلال به اين آيه روشن است ؛ زيرا واژۀ «درك» مفهوم گستردۀ دارد كه جزئيات آن در صورتي روشن مي‌شود كه به حسي از حواس نسبت داده شود ؛ مثلاً اگر به چشم نسبت داده شود ، مقصود ديدن است و اگر به گوش منسوب باشد ، مقصود شنيدن است . به همين جهت تشخيص معناي آن در پرتو حسي است كه به آن نسبت داده شود . اگر كسي بگويد :

ادركته ببصري وما رأيته

سخن او ، كلام متناقض شمرده مي‌شود .

آيه در مقام بيان عظمت و رفعت مقام الهي است كه او در ميان موجودات اين وصف را دارد كه او همه را مي‌بيند ؛ ولي خود ديده نمي‌شود ؛ چنان‌كه در جاهاي ديگر ، نظير اين نوع ويژگي آمده است ؛ همان‌گونه كه مي‌فرمايد :

وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ .[2]

وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ .[3]

با توجه به اين آيات مي‌توان گفت كه آيه در مقام بيان ويژگي‌هاي خدا است و خدا چنين امتيازي دارد كه ديگران ندارند و اين امتياز براي خود ، زمان و مكان خاصي ندارد ؛ بلكه رفعت مقام او ، اين امتياز را ايجاب مي‌كند .

بنابراين روشن مي‌گردد كه رفعت مقام او باعث يك چنين امتيازي شده است و تخصيص اين امتياز به زمان خاصي مانند دنيا و تجويز رؤيت در آخرت با مفاد آيه و هدف آن سازگار نيست .

در نتيجه اگر ما بخواهيم آياتي را كه شما به آن استناد كرده‌ايد ، به همان معناي ظاهري‌اش گرفته شود ، با اين آيه در تضاد است . از شما دوست عزيز و همچنين خواهر محترم خانم هدايت تقاضا دارم كه به اين استدلال بنده پاسخ دهند و اين تناقض را رفع كنند .

آيۀ دوم :

وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ . وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ . [4]

به ياد آوريد آنگاه كه موسي به قوم خود گفت : اي ملت من ! شما با پرستيدن گوساله بر خود ستم كرديد ، پس به سوي خدا بازگرديد و سپس خود را بكشيد . اين نزد خدا براي شما بهتر است ؛ پس خدا با رحمت خويش به سوي شما بازگشته است و او توبه پذير و مهربان است .

به ياد آوريد ! وقتي كه به موسي گفتيد ما به تو ايمان نمي‌آوريم ، مگر اين كه خدا را آشكارا ببنيم ، در اين موقع صاعقه شما را گرفت ؛ در حالي كه خود نگاه مي‌كرديد .

دلالت اين آيه بر پيراستگي خدا از رؤيت ، بر اهل معرفت مخفي و پنهان نيست . اگر مسأله رؤيت امر ممكني بود ، در اين موقع به يكي از دو پاسخ اكتفا مي‌شد : يا با درخواست آنان موافقت مي‌شد و يا درخواست آنان رد مي‌شد . ديگر نيازي به نزول صاعقه نبود . به گواه اين كه در آيۀ ديگر ، درخواست تبديل نعمت كردند و به گونۀ پاسخ شنيدند ؛ آن‌گاه كه از موسي خواستند كه خدا براي آنان از روييدني‌هاي زمين ، سبزي ، خيار ، سير عدس و پياز بروياند ، به آنان گفته شد : آيا غذاي برتر را با غذاي پست عوض مي‌كنيد ؟ [5]

از اين‌كه صاعقه آنان را فراگرفت ، مي‌توان گفت كه آنان بر امر محالي پافشاري مي‌كردند و ايمان خود را به نبوت موسي در گرو اين امر محال قرار داده بودند كه خدا را با ديدگان خود ببينند . از اين جهت آتشي آنان را فراگرفت .

در آيه ، نكتۀ ديگري نيز هست و‌ آن اين كه خدا دو مسأله را كنار هم قرار داده و آن پرستيدن گوساله و درخواست رؤيت است و اي گواه بر آن است كه هر دو جرم از يك مقوله است ؛ زيرا گوساله پرستان خدا را در گوسلاه مجسم مي‌يافتند و رؤيت طلبان ، او را جسمي مي‌پنداشتند كه داراي عرض و طول است . در حقيقت هر دو بر خداي خود ستم كرده و خداي برتر از تشبيه و تجسيم را در مرحلۀ اجسام و امور مادي در آوردند و از اين جهت ، مستحق اعدام و نابودي شده‌اند . گروه اول به خودكشي محكوم شدند و گروه دوم با صاعقه سوزانده شدند .

البته آيات ديگري نيز هست كه در فرصت ديگر خدمتان تقديم خواهد شد .

دلايل عقلي بر رد رؤيت :

الف :

رؤيت با چشم ظاهري در گرو يك رشته شرائط فيزيكي خاصي است كه مهم‌ترين آن‌ها عبارتند از:

1.       حس بينايي سالم باشد ؛

2.       يك نوع مقابله ميان رائي و مرئي حاكم باشد ؛

3.       مرئي بسيار دور و بسيار نزديك نباشد ؛

4.       مانعي ميان بيننده و ديدني نباشد ؛

5.       مرئي بي‌رنگ ( چون هوا ) نباشد ؛

6.       نور كافي براي ديدن وجود داشته باشد .

و...

مسلّما رؤيت با اين قيود ، بدون داشتن جهت و آثار جسماني ، ممكن نيست و اين همان تشبيه و تجسيم است كه شرك به حساب مي‌آيد .

ب :

ديدن چيزي با چشم و انعكاس اشعه در صورتي ممكن است كه مرئي در جهت و طرف معين قرار بگيرد و ميان مرئي و شخصي كه او را مي‌بيند ، فاصله و مسافت معين باشد كه اگر آن فاصله كمتر يا بيشتر از حد معين شود ، ديدن آن شيء مرئي ممكن نخواهد بود .

يكي ديگر از شرائط رؤيت هر موجود اين است كه در مقابل و محاذات قرار بگيرد .

توجه به اين نكات است كه موضوع رؤيت را در بارۀ خداوند منتفي كرده و ما را به محال بودن آن هدايت مي‌كند ؛ زيرا هيچ يك از جهات نمي‌تواند در بارۀ خداوند تحقق پذيرد ؛ چون خداوند نه در يك جهت و مكان معين است و نه بين خدا و بشر محاذات و فاصله و مسافت ، معقول و متصور است ؛ زيرا لازمۀ محاذات و فاصله ، جسم بودن خداوند و متحيز و داراي مكان بودن او است كه اين هر دو در بارۀ خدا محال است.

ج :

رؤيت و ديدار خداوند اگر به همۀ وجود او تعلق بگيرد و تمام وجود خدا را با چشم ببنيم ، لازمه‌اش محدود بودن وجود خدا و منحصر بودن او  به مكان و نقطۀ معيني و خالي بودن ساير نقاط او وجود او است ؛ زيرا ديد انسان محدود است و به تمام نقاط احاطه ندارد .

و اگر ديدار ما به يك نقطه و به يك قسمت از وجود خدا  تعلق بگيرد نه به تمام وجود خدا و تنها يك قسمت از وجود خدا را ببينيم نه تمام قسمت‌هاي وجود او را ، لازمه‌اش اين است كه وجود خدا ، داراي جزء و تركيب باشد و نقطۀ معيني را اشغال كند و همۀ اين‌ها در بارۀ خداوند محال است ؛ زيرا خداوند نه محدود است و نه در يك نقطه است و نه داراي جزء و تركيب است و نه در مكاني هست و در مكان ديگر نيست .

د :

گذشته از اين‌ها ، چيز مرئي و قابل رؤيت لازم است داراي يكي از الوان و رنگ‌ها باشد تا قابل رؤيت گردد و تعلق هر نوع رنگ و لوني نسبت به وجود خداوند محال است . خداوند ، خود خالق الوان است .

اين استدلال‌ها پيش از اين براي خانم هدايت نيز نوشته بودم كه متأسفانه به آن‌ها هيچ توجهي نكرد و از كنار آن‌ها بدون جواب گذشت .

اميدوارم كه شما اين‌گونه نباشيد و جواب آن‌ها بدون كم و كاست ارائه دهيد . البته اگر جوابي داريد .!

اما جواب از آياتي كه شما استناد كرده‌ايد :

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ . إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ .

اين آيه از آياتي است كه مثبتين رؤيت بيش از ديگر آيات به آن استدلال كرده‌اند . آن‌ها اصرار دارند كه «ناظرة» به معناي نگاه كننده است و مخالفان مي‌پندارند كه به معناي «منتظر و چشم به راه» است و هر كدام براي مدعاي خود دلايلي آورده‌اند .

اما ما مي‌گوييم كه حتي اگر شما اين مطلب را مسلّم بگيريد كه «ناظرة» به معناي «نگاه كننده» است ، بازهم چنين نگاهي مساوي با ديدن خدا نيست .

اصولاً‌ كلمۀ ديدن و نگريستن با توجه به قرائن موجود در كلام ، معناي متفاوتي به خود مي‌گيرد ؛ مثلاً اگر بگوييم دوست من از خيابان عبور مي‌كرد و من مدت‌ها به او مي‌نگريستم و او را مي‌ديدم ،‌ طبعاً در اين جا ديدن و نگريستن به معناي رؤيت جسماني است ؛ اما اگر بگوييم فلاني كارمند دولت يا كارگر فلان كار فرما است و پيوسته به بالاتر از خود مي‌نگرد ، طبعاً‌ در اين جا ديدن به معناي رؤيت نيست ؛ بلكه مقصود اين است كه او در كار خود مستقل نيست و تابع دستور مقام بالا است و يا كيفيت زندگي او به دولت يا كار فرما بستگي دارد كه مشكلات او را رفع كند .

در زبان عرب شاعري چنين مي‌گويد :

وجوه ناظرت يوم بدر                        الي الرحمن يأتي بالفلاح

چهره‌هايي كه در جنگ بدر به خداي بخشنده مي‌نگريستند ، تا پيروزي و كاميابي به آنان بدهد .

نظر در اين شعر همان نظر به رحمت و لطف حق است كه نتيجه آن انتظار فضل او است .

خلاصه اصرار بر اين معنا كه آيا «ناظرة» به معناي بيننده است يا به معناي منتظر ، بسيار بي‌جا است ؛ زيرا مشكل مسأله را چيز ديگري حل مي‌كند و ما شك نداريم و به طور قطع مي‌گوييم كه ناظره در اين جا به معناي نگاه كننده است ؛ ولي هر نگاهي ملازم با رؤيت نيست . بايد با توجه به قرائن ، مقصود از اين نگاه را معنا كرد و معناي  كنائي را به دست آورد .

اينك شما مي‌توانيد با مقايسه جمله‌هاي آيه با يكديگر ، مفاد آيه را به دست آوريد .

مجموع آيه‌هاي مورد استدلال ، چهار آيه بيش نيست و ميان آن‌ها يك نوع تقابل وجود دارد ؛ يعني آيۀ اول مقابل آيۀ سوم و‌ آيه دوم مقابل آيۀ چهارم است و اگر بخواهيم اين مقابله به صورت چشمگير ، نشان بدهيم ، بايد آيات چهار گانه را چنين تنظيم كنيم :

آيۀ اول : وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ  در مقابل آيۀ سوم : وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ

آيۀ دوم : إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ     در مقابل با آيۀ چهارم :    تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ

به حكم تقابل مي‌توان ابهام هر آيه را به وسيلۀ آيۀ‌ مقابل آن ، بر طرف كرد .

اكنون مي‌گوييم آيۀ «الي ربها ناظرة» از نظر شما به معناي نگاه كردن به پروردگار است ؛ در حالي كه از نظر عدليه به معناي در انتظار رحمت نشستن است .

حال كدام يك از اين دو در معنا مقصود است ؟ كليد آن ، آيۀ چهارم ؛ يعني «تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ » است . و  چون معناي آن واضح است و آشكارا مي‌رساند كه چهر‌ه‌هاي گرفته در انتظار عذاب كمر شكن هستند ، طبعاً مقصود از جملۀ مقابل ، معناي ضد آن است و اين كه در انتظار رحمت مي‌باشند و حاصل مفاد چهار آيه اين مي‌شود كه :

در روز رستاخير مردم به دو دسته‌اند :

1.       چهره‌هاي شاد و شكفته ؛

2.       چهر‌هاي غمگين و گرفته .

گروه نخست در انتظار پاداش و رحمت و گروه دوم در انتظار كيفر و عذاب هستند .

اگر آيه را آن‌طور كه شما معنا كرده‌ايد ، معنا كنيم ، تقابل و انسجام آيه به هم مي‌خورد .

بنابراين ، باتوجه به اين استدلال ، بر هيچ فرد منصفي جاي ابهام باقي نيست كه اين آيه ، مربوط به رؤيت خدا نيست و هرگز نمي‌خواهد بگويد پاداش افراد نيكوكار ، رؤيت خدا است ؛ بلكه مي‌خواهد بگويد : پاداش چنين نيكوكاراني ، ضد پاداش بدكاران است . اگر چهره‌هاي عبوس و گرفته ، در بيم آنند كه عذاب كمر شكن بر آنان فرود آيد ، اين گروه در انتظار فضل و كرم پروردگارند .

پس در حقيقت نظر در اين جا ، نظر به رحمت است ، نه نظر به ذات ؛ چنان‌كه شاعري مي‌گويد :

واذا نظرت اليك من ملك                    و البحر دونك زدتني نعما

آنگاه كه به تو پادشاه مي‌نگرم ، دريا كمتر از تو است و تو بيش از آن به من نعمت مي‌دهي .

زمخشري در كشاف ، در تفسير اين آيه ، داستاني نقل مي‌كند و مي‌گويد :

من در مكه بودم ، هنگام نيمروز كه مردم مغازه‌هاي خود را مي‌بستند و به استراحتگاه‌هاي خود مي‌رفتند ، ناگهان گدايي را ديدم كه مي‌گفت : چشمان من با نيم نگاهي به خدا مي‌نگرند و به شما .

عيينتي نويظرة الي الله و اليكم .

معناي اين جمله آن نيست كه من با اين ديدگانم به خدا و شما مي‌نگرم ؛ بلكه مقصود آن است كه من چشم به راه ياري خدا و كمك شما هستم .

آن‌چه اين معنا راتأييد مي‌كند كه مقصود رحمت حق است ،‌اين است كه در آيه به جاي لفظ «عيون» كلمۀ «وجوه» آمده است. و انسان هرگز با صورت و چهره نمي‌بيند ؛ بلكه با عيون و ديدگان خود مي‌بيند . و اين خود گواه بر اين است كه غرض ، اثبات رؤيت خدا نيست ؛ بلكه غرض آن است كه بندگان صالح در روز بدبختي گنهكاران ، فضل و رحمت حق را انتظار مي‌كشند .

به راستي كه اگر شما دوستان عزيز ، بدون پيشداوري به اين آيه مي‌نگريستيد ، هرگز براي اثبات مسأله رؤيت خدا به آن استدلال نمي‌كرديد .

جواب از بقيه آيات هم طلب‌تان باشد . اين پست مطلب بسيار طولاني شد . انشاء الله جواب بقيه آيات و همچنين جواب خانم هدايت كه از بنده سؤالي پرسيده بودند ، در آينده خواهم داد .

اين نكته را متذكر شوم كه از بنده انتظار نداشته باشيد كه با سرعت زياد جواب شما را بدهم ، بنده گرفتاري‌هاي زيادي دارم ، صبح و بعد از ظهر درس دارم ، فقط شب‌ها يا يكي دو ساعت ظهر وقت دارم كه مطلب بنويسم و تحقيق كنم .

بنده هم از شما انتظار ندارم كه جواب استدلال‌هاي بنده را همين امروز بدهيد . صبر كنيد و با دقت و تأمل و تحقيق كافي جواب بدهيد كه از اين مباحث بهرۀ بيشتري ببريم .

منتظرتان هستم .



[1] . الانعام / 103 .

[2] . انعام / 14 .

[3] . مؤمنون / 88 .

[4] . بقره / 54_ 55 .

[5] . بقره / 61 .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با هدایت و محمد (نظریه اهل سنت)
موضوع: مناظره با اهل سنت شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 14:11

نظريه جناب آقاي محمد (سني)

حمدو سپاس از آن خدايي كه مي فرمايد: ?يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ?. (التوبة:119) (اي كساني كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد و با راستگويان باشيد) و درود وسلام بر پيامبر بزرگواري كه ميفرمايد: (راستي را پيشه خود سازيد زيرا راستگويي به سوي نيكي هدايت و راهنمايي مي كند ونيكي انسان را به بهشت مي رساند و فرد همچنان راست ميگويد ودر جستجوي راستگويي است تا اينكه نزد خداوند صديق و راستگو نوشته مي شود).

جناب آقاي يزداني سلام عليكم خسته نباشيد

از اينكه غيبتم به درازا كشيد معذورم بنده خيلي منتظر شما ماندم مثل اينكه شما هم مشغله اي داشتيد ونتوانستيد به وبلاگتان سر بزنيد خيلي منتظر شما ماندم

در اين چند مدت كه نبودم خواهر بزرگوارم هدايت با شما وارد مناظره شده خير مقدم خدمت ايشان عرض ميكنم بنده در اوايل خدمت شما عرض كرده بودم كه علم چنداني ندارم واگر قبول داريد با همين علم ناچيزم بنده را همراهي كنيد وهمچنين خدمت شريفتان گفته بودم كه با كاري كه دارم به طور جد نمي توانم مناظره كنم چون وقتش را ندارم در اولين فرصتي كه پيدا كردم در خدمت شما حاضر ميشوم ولي شما عدم حضورم را شايدجور ديگري تفسير كرده باشيد .اگر يادتان باشد سوالي از شما پرسيدم . هر چه گشتم جوابش را نديدم به نا چار وارد بحث رويت خداوند شدم اميد وارم اين بي ادبي حقير را بپذيريد كه بدون اجازه شما دوبزرگوار مطلبي در اين مورد نوشتم

مؤمنين، پروردگار شان را مي بينند با كتاب وسنت ثابت است . در اينجا با ذكر آيات اكتفا ميكنم البته اگرشما بپذيريد زيرا بسياري از علماء شيعه معتقد به تحريف قرآن اند واحاديث ما را از رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- نمي پذيرند. ?وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ?. (القيامة: 22- 23). (در روز (قيامت) چهره هايي تروتازه اند وبه سوي پروردگاشان در حجاب وپرده اند). وقتي كفار در پرده و حجابند و خد را نمي بينند مفهومش اينست كه ميان مؤمنين و خداوند حجابي وجود ندارد. ?لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَى وَزِيَادَةٌ?. (يونس: 26). (كساني كه كارهاي نيك انجام داده اند براي آنها بهشت وبيشتر از آن است). بيشتر از بهشت فقط ميتواند چيزي برتر از آن باشد.

وآيه اي كه در مورد حضرت موسي -عليه السلام- امده هنگامي كه روايت را از خداوند در خواست كرد: ?رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي? ، دليلي غير مستقيم بر رؤيت خداوند در آخرت است و توضيح آن اينكه:

اگر رؤيت مطلقاً ممتنع ومحال مي بود حضرت موسي عليه السلام در حالي كه نسبت به پروردگارش شناخت داشت، آنرا درخواست نمي كرد. خداوند در خواست موسي عليه السلام را انكار نكرد آنطوريكه درخواست حضرت نوح عليه السلام را انكار كرد، وقتيكه نوح گفت: فرزندم از اهل من است، خداوند فرمود: ?إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ?. (هود: 46). (من تو را نصيحت ميكنم كه از نادانان نباشي).

خداوند بركوه متجلي شد و حضرت موسي عليه السلام نزد خداوند از كوه ارزش بيشتري دارد.

مي گوييم ?لن? أبديت وهميشگي را نمي رساند چنانچه ابن مالك مي گويد:

ومن رأي النفى بلن مؤ بداً فقوله ار دد وسواه فاعضدا[الكافية الشافية]

( كسيكه مي گويد ?لن? ابديت وهميشگي را مي رساند سخنش را رد كن ورأي ديگر را محكم بگير).

خداوند رؤيت را مشروط به چيز ممكني نمود وفرمود: اگر كوه در جايش ثابت ماند مرا خواهي ديد. وآنچيزي كه وابسته ومشروط به چيز ممكن باشد، امكان پذير است.

خداوند به حضرت موسي -عليه السلام- نگفت ديده نمي شوم بلكه گفت: مرا نمي بيني هم اكنون در دنيا نمي بيني.

اما از ديد ديگر

اين گفته سخن رسول صلى الله عليه وسلم است كه گفت: ((اذا قام احدكم في الصلاه فلا ييصق قبل وجهه فان الله قبل وجهه. . .)) الحديث. (معني): ((هرگاه يكي از شما براي نماز برخاست، پس در جهت مقابلش تف نياندازد. چون خداوند مقابل رويش قرار دارد. . .)) حديث. و اين مقابله به صورتي حقيقي و به وجهي لايق به خداوند بر او ثابت است و با علو او منافاتي ندارد. و مي توان بر دو وجه ميان علو او و روبرو بودن او با نمازگزار جمع بست:

1- اجتماع اين دو در حق مخلوق جايز است. همان گونه كه در هنگام طلوع، خورشيد مقابل روي كسي قرار دارد كه روبروي مشرق ايستاده است، حال آنكه خورشيد در آسمان است. پس اگر اجتماع اين دو صفت بر مخلوق جايز باشد، پس اجتماع آنان بر خالق اولي تر است.

2- حتي اگر اجتماع اين دو صفت بر مخلوق انجام نپذيرد، اين امر دليل نيست كه اجتماع آنان در حق خالق امكان پذير نباشد. چون خداوند به هيچ كدام از مخلوقاتش شباهتي ندارد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ).

دليل بر قرب (نزديكي) خداوند

دليل، اين گفته خداوند تعالي است: )وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ) (البقرة: من الآية186)

(معني): ((و اگر بندگان من درباره من از تو سوال كنند، پس من نزديك بوده و دعاي شخص دعا كننده را در صورت دعا كردن من، اجابت مي كنم.)) و همچنين اين سخن رسول صلى الله عليه وسلم كه فرمودند: ((انما تدعون سميعا قريبا)).

(معني): ((به راستي شما كسي را مي خوانيد كه شنوا و نزديك است.)) و اين قرب، قربي است حقيقي، به گونه اي كه لايق خداوند بوده و با علو او هيچ منافاتي ندارد. چون خداوند بر همه چيز محيط بوده و هرگز با مخلوقاتش مقايسه نمي شود. چون (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ).

دليل بر رويت خداوند، اين قول او است

)لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَى وَزِيَادَةٌ) (يونس: من الآية26)(معني): ((براي محسنان، پاداشي نيكو، و زياده بر آن مي باشد.)) و حضرت رسول ((زياده)) را به نظر به وجه خداوند تفسير كرده اند. همچنين اين قول رسول صلى الله عليه وسلم كه گفتند: ((انكم سترون ربكم كما ترون القمر ليله البدر لاتضامون في رويته فان استطعتم ان لاتغلبوا علي صلاه قبل طلوع الشمس و صلاه قبل غروبها فافعلوا.))

(معني): ((شما پروردگار خود را به همان سهولت و آساني رويت مي كنيد، كه در شب بدر ماه را مي بينيد، و در رويت او از سختي و ازدحام به دور خواهيد بود. پس اگر توانستيد كه بر نماز قبل از طلوع خورشيد و قبل از غروب آن پايداري و محافظت كنيد، اينكار را بكنيد.))در اين حديث، ((رويت)) به ((رويت)) تشبيه شده است، و نه (مرئي)) (آنچه كه ديده مي شود) به ((مرئي)). چون ((كاف)) تشبيه به فعل رويت وارد شده و به مصدر تاويل گشته است. و همچنين، چون خداوند، مثل و مانندي ندارد. (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ).و منظور از دو نماز مذكور در حديث، همان نمازهاي فجر و عصر مي باشد. و رويت خداوند در آخرت صورت مي پذيرد، نه در دنيا و دليل آن اين قول خداوند به موسي است كه هنگامي كه از خداوند خواست تا او را ببيند، خداوند به او پاسخ داد كه (لَنْ تَرَانِي) (لأعراف: من الآية143) يعني اينكه مرا نمي بيني. و همچنين اين سخن رسول صلى الله عليه وسلم كه فرمودند: ((واعلموا انكم لن تروا ربكم حتي تموتوا)). (معني): ((و بدانيد كه شما پروردگار خود را نخواهيد ديد، تا اينكه بميريد.)) و رويت پروردگار، كفار را شامل نمي گردد، و دليل آن اين قول پروردگار است: )كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ) (المطففين:15)(معني): ((هرگز. آنان در آن روز از پروردگار خود در حجابند.)) و اهل سنت اين رويت را به مشاهده عيني تفسير كرده اند، و دلايل آن اين گونه است:

اولاً: خداوند، نظر را به وجه (صورت) اضافه كرده است، كه محل عين (چشم) است، و گفته است: )وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ) (القيامة:23-22) (معني): ((رخسارهايي آن روز از شادي بر افروخته است، و به پروردگار خود مي نگرند.))

ثانياً: در حديث آمده است كه: ((انكم سترون ربكم عياناً)). معني): ((شما پروردگار خود را به صورت عيان خواهيد ديد.))

اهل تاويل، ((رويت)) را به ((ثواب)) تفسير كرده اند. بدين معني كه شما ثواب پروردگار خود را خواهيد ديد. و به آنان جواب مي دهيم كه اين تفسير خلاف ظاهر لفظ و اجماع سلف بوده و براي آن دليلي وجود ندارد.

مذهب ((جهميه))، ((اشعريه)) و ((كلابيه)) در مورد كلام خداوند:

جهميه در مورد كلام خداوند مي گويند كه كلام خداوند، خلقي از مخلوقات او است، و نه صفتي از صفات او. و اضافه شدن كلام به الله، اضافه تشريف و تكريم مي باشد. همان گونه كه ((بيت)) و ((ناقه)) در اين آيات به او اضافه شده است: (وَطَهِّرْ بَيْتِيَ) (الحج: من الآية26) (معني): ((و خانه ام را پاكيزه دار.))

(هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ) (لأعراف: من الآية73) (معني): ((اين شتر خداوند است.))

و مذهب اشعريه بر اين است كه كلام صفتي از صفات خداوند است، اما اين كلام، معني قائم به نفس خود مي باشد.( اين امر فقط در ذهن متصور است. اما وجود آن در خارج غير ممكن مي باشد) و اين حروف، حروفي هستند مخلوق تا بتوان كلام را تعبير كرد.

و كلابيه مانند اشعريه نظر مي دهند با اين تفاوت كه آنان الفاظ را ((حكايت)) ناميده اند، و نه ((عبارت)) و بر طبق مذاهب آنان، كلام حرف و صوت نيست بلكه ((معني قائم به نفس)) خود مي باشد.

در اخر

كساني كه پيامبران و صالحين را بعد از مرگ آنها در كنار قبور شان يا جاهاي ديگر صدا ميكنند جزء مشركيني هستند كه غير خدا را صدا ميكنند، مانند كساني كه ستارگان را صدا ميكنند مانند كساني كه فرشتگان و پيامبران را ارباب قرار داده اند. خداوند مي فرمايد:

}مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَاداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ * وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.{ (آل عمران: 79-80)

شبهاتي‌ پيرامون‌ عقايد مردم‌ امروزي‌ وجود دارند كه‌ مستمسك‌ گروهي‌ از مردم‌ در عقيده‌ به‌ جواز توسّل‌ و استغاثه‌ و استعانت‌ به‌ غير خدا شده‌ است‌ و بر اساس‌ آن‌، مسلكهاي‌ پوچ‌ و بيهوده‌اي‌ بنا نهاده‌اند كه‌ فضاي‌ توحيد خالص‌ را آلوده‌ و تيره‌ ساخته‌ و از رونق‌ انداخته‌ و بسياري‌ از مسلمانان‌ امروزي‌ را به‌ جاهليّت‌ تاريك‌ و گمراه‌، دچار كرده‌اند.

و جالب‌ اينجاست‌ كه‌ اكثر اين‌ مدّعيان‌، كساني‌ هستند كه‌ خود را صاحبان‌ علم‌ و دين‌ مي‌دانند و هميشه‌ با قرآن‌ كريم‌ و احاديث‌ پيامبر –صلي الله عليه وسلم- سر و كار دارند و با آيات‌ و احاديث‌، استناد مي‌كنند!!

ـ مي‌گويند: تودة‌ مردم‌ معمولاً گناهكار و عاصي‌اند، و خداوند هم‌ تنها دعاي‌ متّقين‌ و پرهيزگاران‌ را مي‌پذيرد. پس‌ اگر كسي‌ كه‌ بار سنگين‌ گناهان‌ و بديها را بر دوش‌ دارد، به‌ پيشگاه‌ پروردگارش‌ برود، دعا و خواسته‌اش‌ را اجابت‌ نمي‌كند و وي‌ را نمي‌بخشايد، و از طرفي‌ چون‌ صاحبان‌ قبور ـ از قبيل‌: انبياء، اولياء و افراد صالح‌ ـ و بندگان‌ مقرّب‌ خدا و آبرومند درگاهش‌ هستند و در عمر خود، هميشه‌ در طول‌ راه‌ خدا حركت‌ كرده‌اند، لذا به‌ فرياد خواندن‌ و حاجت‌خواهي‌ از آنان‌ و پناه‌ بردن‌ به‌ قبورشان‌ هيچ‌ ايرادي‌ ندارد، و بر انسان‌ لازم‌ است‌ كه‌ اين‌ افراد را كه‌ واسطه‌هايي‌ مقبول‌ در درگاه‌ الهي‌ هستند، براي‌ خويش‌ جستجو كنند!!

نظرخانم هدايت (سني)

السلام عليكم

از شما آقاى يزدانى مقدمتاً تقاضا دارم سخنان جناب آقاى محمد را نيز در صفحه ى اول قرار دهيد زيرا ايشان عقيده و رأى مرا بيان فرمودند ، تا مجبور به تكرار نويسى نشوم.

در باره ى نظرتان مبنى بر تغيير مبحث ، فعلاً موافق نيستم هنوز خيلى زود است و ما هنوز متوجه ى منظور هم نيستيم و بايستى لا اقل سخنان خود را واضح تر بيان كنيم.

و من متوجه ى سؤالات شما هستم و اميدوارم امروز ان شاءالله فرصت مراجعه و جواب داشته باشم.

آقاى يزدانى بگذاريد واقعيتى را به شما بگويم كه خدا شاهد است مجامله نيست و آن اينست كه سخن با شما بسيار مايه ى خوشوقتى ام شده و شما را مهربان و دلتان را سرشار از ايمان احساس مى كنم.

البته اختلاف رأى بين من و شما وجود دارد ولى بنده نمى توانم حقيقت را انكار كنم و آن اينست كه شما با قلبى سرشار از ايمان بر عقيده ى خودت استوار هستى و اميد فلاح و نجات روز آخرت داريد.

براى افرادى همانند شما بسيار احترام قائلم و اميدوارم نيت خوب ما و شما باعث اظهار نور حق در دلهايمان شود تا حق را همانگونه كه خواست الله تعالى ست ، قبول كنيم و از باطل آنچنان دورى جوييم تا از عذاب و خزى دنيا و آخرت رها يابيم.

با خواندن مطالبتان يك سؤالى برايم پيش آمد كه دوست دارم قبل از ادامه ى بحث ها به آن جواب دهيد.

شما تا حالا مطالب مرا در باره ى صفات و اسماء الله تعالى را ، تجسيم دانستيد كه البته جواب آن را بايد واضح تر بيان كنم زيرا اينطور نيست.

اما سؤال من اينست :

شما خداوند عالم را چگونه مى شناسيد و اسماء و صفات خداوندعالم را چگونه تعبير مى كنيد و دليل تان از كتاب خدا كجاست؟

لطفاً دليلى جز از كتاب الله برايم نياوريد زيرا بنده وارد بحث فقهى و مذهبى نشدم و بحث توحيد منحصراً احتياج به دلايل و استدلالات قرآنى دارد.

و امام جعفر الصادق سخن زيبايى دارد كه هر سخنى كه از آنان به ما رسيد بايستى به ميزان قرآن نهاده و در صورت موافقت آنرا قبول و الا نپذيريم زيرا دشمنان اسلام بسيارى افتراءات را به آل بيت نسبت داده تا مسلمانان را گمراه كنند.

و بنده مجموعه سخنان ائمه ى اهل بيت را نزد خود جمع آورى كرده ام كه چگونه بامفتريان در ستيز بودند .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با خانم هدایت (4)
موضوع: مناظره با اهل سنت چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 21:57

نظر خانم هدايت :

بسم الله و الحمد لله على نعمة الإسلام و التوحيد و الصلاة و السلام على خير خلق الله محمد و على آله و اصحابه و بعد....

جناب آقاى يزدانى نمى دانيد از اينكه اينگونه مورد لطف خود قرار داده ايد ، چقدر خوشحالم.

فرموديد كه به اعتراف خودم متبحر نيستم پس بهتر است دست از عقيده ى خودم بردارم و نصيحت هاى بليغى تقديمم كرديد كه شاكر و ارادتمندم.

آقاى يزدانى بنده از اهل سنت و جماعت و شافعى مذهبم.

البته خودم را مقيد نمى دانم و اگر مطمئن بودم به وجود مذهب امام جعفر الصادق رحمه الله بهمان صورتى كه ايشان در زمان حيات بدان معتقد بودند ، حتماً جعفرى بودم.

حالا بدور از مقدمه بايستى بگويم:

از ذكر اقوال أئمه ى ما اينجا بسيار ممنونم زيرا متوجه شدم در نقل اقوالشان امين بوديد و بنده تا حد علمم مى دانم كه أئمه ى اهل السنة همه معتقد به صفات خداوند سبحانه و تعالى بودند و بر اين اعتقاد بودند كه :

آنچه الله تعالى در كتابش از صفات خود بيان فرموده را بايستى بى كم و كاست قبول كرد و از تشبيه به ذات منزه الله تعالى بايستى شديداً دورى جست.

الله سبحانه و تعالى در كتابش از عرش و كرسى سخن آورده است و مى فرمايد در روز آخرت ، فرشتگان عرش خداوند را حمل مى كنند.

وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ الحاقة الآية 17

در اين آية ، الله تعالى بر يكى از صحنه هاى قيامت تأكيد مى فرمايد كه ملائكه در آسمانها و همه ى اطراف آن بوده و عرش خداوند بارى تعالى در آن روز فوق همه توسط هشت فرشته ى عظيم حمل مى شوند.

و از كرسى الله تعالى سخن آمده از كتاب الله المجيد :

وسع كرسيه السموات و الأرض ... البقرة - آية الكرسي

الله تعالى از وسعت و پنهايى كرسى مى فرمايد كه آسمانها و زمين را در بر مى گيرد.

الله تعالى اين دو خلقت عظيم را كه عرش و كرسي هستند را تأكيد مى فرمايد و مانمى توانيم انكار كنيم.

حال مى فرماييد تفسير آن چيست؟

اين بنده ى مقصر در حدود دانشم ، منكر " كرسي و عرش " خداوندى نيستم و تمام صفاتى را كه الله تعالى بر خود تأكيد فرموده را با جان و دل قبول دارم .

تشبيه و تجسيم كار علماى سلف اهل السنة نيست بلكه اين تعبير شماست.

براى انصاف هم شده سخنان علماى ما را مراجعه كنيم ببينيم آيا آنان :

الله تعالى را محدود به مكان دانسته اند؟

يا اينكه ، بدون تشبيه به ذكر صفات الله تعالى اكتفا كرده اند؟

بنده بر اين اعتقادم كه ما بايستى به ذكر صفات الله تعالى اكتفا كرده بدون تشبيه و بدون انكار.

ما " نبايستى عرش خداوند و كرسى را حدود خداوند بدانيم زيرا او بر همه ى مخلوقاتش احاطه ى علم دارد.

ولى نمى توانيم بگوييم كه الله تعالى ذاتاً همه جا هست زيرا همه ى مكانها شايسته نيستند.

براى اينكه مرا به تشبيه متهم نكنيد.

اولاً ، لزوم وجود ذات الله تعالى بر عرش ، حقيقتى ست كه قرآن آنرا بيان فرموده و ما را بر كنه آنها اطلاعى نيست.

ثانياً ، دليلى مبنى بر انكار عرش و كرسى وجود ندارد و بايستى همانطور كه در قرآن مجيد ذكر شده قبول كنيم.

ثالثاً ، تجلى عرش الرحمن و كرسي در اين دنيا ممكن نبوده و نخواهد بود.

رابعاً ، دلايل قرآنى مبنى بر اثبات ذات خداوند مى باشد مانند طلب موسى عليه السلام از خداوند مبنى بر توانايى بر ديدار خداوند :

وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ

ترجمة :

" و آنگاه كه موسى به ميقات ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت ( موسى ) : پروردگارم مرا توانايى بينايى كن تا به تو نگاه كنم. گفت ( الله تعالى ) : مرا نخواهى ديد ولى بسوى آن كوه نظر كن پس اگر آن كوه بر جايش استوار ماند ، تو مرا خواهى ديد. و آنگاه كه پروردگارش بر آن كوه ظاهر شد ، آنرا با خاك يكسان كرد و موسى بى هوش خشك شده افتاد و بعد از بهوش آمدنش گفت : بسوى تو ( خداوندا ) باز گشتم و من اولين ايمان آوردندگانم. "

در آيات فوق با روشنى سخن را و كلام را نسبت به ذات الله تعالى تاكيد داشته و سپس از درخواست يكى از انبياء اولو العزم سخن آمده است.

1- موسى عليه السلام فرستاده ى خداست و در خواست او مبنى بر ديدن خداوند ، از روى علم است. او براستى مى داند كه خداوند تبارك و تعالى داراى ذاتى ست كه احدى قادر به رؤيتش نيست مگر به خواست و اراده ى الله تعالى .

او مى خواهد خداوند او را قادر به دين ذات مقدسش نمايد و به خوبى مى داند كه ذات مقدس الله تعالى بالا و برتر از قدرت و توانايى و حدود عقل ماست.

او مى داند احاطه ى علمى خداوند بر همه جا هست و اين احاطه ى علمى با ذات حق دو امر جداست.
2- خداوند شرايط و حدود مكان را ذكر فرموده و موسى فرستاده اش را ملزم به آن حدود مى داند و به او مى فرمايد : " ..... فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ....

او مى فرمايد : در صورت استقرار آن كوه در جايش تو هم قادر به رؤيتم خواهى بود .

3- الله سبحانه و تعالى ظهور و تجلى مباركش در آن لحظه را آشكارا بيان فرموده است :

فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ ..... آنگاه كه پروردگارش بر آن كوه ظاهر شد ...

4- آن كوه با خاك صاف و يكسان شد ( زيرا تحمل نكرد )

فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا ... آنرا با خاك يكسان كرد

5 - موسى ع تحمل آن موقف را نداشت و بى هوش شد !

وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا ... و موسى بى هوش خشك شده افتاد

انكار كردن عرش و كرسي و تعبير كردن آن دو به صورتى كه مغاير با كلمه باشد خلاف بلاغت لغت قرآن است.

قدرت و نعمت و عظمت ، در بيان قرآن بسيار آشكارانه مفهوم شده اند و بجاى آنها تعبير مجازى به كار برده نشده است.

ذات الله تعالي در روز قيامت بر بنده گان شايسته اش ظاهر خواهد شد و اين وعده ى اوست و خلاف وعده از صفات منزه خداوندى به دور است.

علت ترس شما از قبول ذات الله تعالى ، تجسيم و تشبيه است كه بايستى بررسى شود.

ما خداوند را شبيه به خلق نمى دانيم.

ليس كمثله شيء وهو السميع البصير

لازمه ى قبول صفات خداوند ، تخيل آن نيست.

ما عرش و كرسى خداوند را با عظمت دانسته و بر وجود آن دو ايمان داريم و خود را ملزم به تخيل حجم آن نمى كنيم زيرا ما هنوز حجم آسمانه و زمين را هم درك نكرديم چه رسد به ماوراى آنها!

در قرآن بر صفت " سخن گفتن موسى با الله تعالى " تأكيد شده است.

اين صفت را هم بدون تشبيه و تخيل بايد قبول كرد زيرا قرآن مجيد بر آن تأكيد كرده است:

" وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِيمًا " النساء 164

و ...... الله با موسى سخن گفت ، سخن گفتنى ( تأكيداً )

و اينكه آيا با ادراك ما موسى قادر به شنيدن سخن گفتن خداوند سبحان شده ، در خور ما نيست .

و مسلماً فعل سخن گفتن خداوند سبحان با بنده اش موسى صورت گرفته است زيرا بر آن تأكيد قرآنى شده است.

دوستان

متوجه شدم شما بسيار مايل به دخول در باب صفات " الله سبحانه و تعالى " هستيد .

اين أمر بسيار ضرورى ست ولى بنده اعتقاد داشتم كه قبل از تعمق در صفات الله تعالى به بررسى حقوق الله تعالى بر بنده گانش بپردازيم.

بنده قبلاً سؤالى از شما كردم كه اكنون در برابر سؤالات شما ، كنار نهاده شده است!

آيامى شود به تنها سؤال بنده تا كنون ، جوابى ارائه بفرماييد؟

سؤال بنده در باره ى اين بود كه عبادت ها بايستى خاص به الله تعالى باشند و نبايستى شريكى براى خداى سبحان در عبادتها قرار گيرد و الا بنده به شرك در عبادت مبتلا شده و امكان نابودى عملش خواهد بود.

آن عبادت هايى كه خاص به خدا مى دانم اينهاست :

1-       نماز و سجده و ركوع و اركانش

2-       نذر كردن

3-       ذبح كردن

4-       دعا و نيايش و طلب حاجت و رفع بلا كردن در امورى كه جز الله تعالى كسى قادر به اداى آن نباشد

5-       بنده در وب سايتم موضوعى را به عنوان " شرك اكبر و شرك أصغر بيان كردم كه آنرا نيز خواهم آورد.

شرك به الله تعالى ، گناهى ست عظيم و جنايتى بزرگ و براستى كه از بزرگترين گناهان است كه خداوند ( الله تعالى ) آنرا نبخشايد مگر با توبه و بازگشت بسوى او.

إِنَّ اللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَى
إِثْمًا عَظِيمًا النساء
۴۸

همانا كه خداوند شرك به او را نمى بخشايد و غير از آنها ( شرك ) را براى هر كسى خواست ، مى بخشايد.

وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ لقمان ۱۳

و آنوقت كه لقمان به فرزندش در حاليكه او را نصيحت مى كرد مى گفت : فرزندم ، به الله شريك قرار مده كه شرك به او ظلمى بزرگ است.

شرك دو نوع است:

شرك أكبر ( شرك بزرگ )

و شرك أصغر ( شرك كوچك )

شرك اكبر آن است كه بنده كسى را شريك خداوند جهان بداند در خدايى يا در نامها و صفاتش.

و از آثار اين نوع شرك : خروج بنده از دين اسلام و نابودى عملش و جاودانه بودنش در آتش جهنم با مشركان ، و عدم بخشايش خداوند مگر اينكه در دنيا از شركش توبه كند ، و جايز نيست كه مشرك با مسلمان ازدواج كند ، و اگر مرد غسل نمى شود و كفن نمى شود و بر او نماز خوانده نمى شود و در مقابر مسلمانان دفن نمى شود.

از نشانه هاى شرك اكبر

۱- اعتقاد بر اينكه بعضى از مردگان حاجات و نيازها را بر آورده مى كنند و بلاها را رفع مى كنند.

۲-طواف و گشتن دور قبور و گورستان و آنان ( مردگان ) را ندا كردن براى پاسخ به نيازها و رفع بلا .

۳- ايمان و اعتقاد بر اينكه ستاره ها و برج ها در جهان تأثير دارند در آينده ى خلق و مخلوقات.

۴- تشبيه دانستن پروردگار جهان به مخلوق ، مانند اينكه بگويد : دست خدا همانند دستم است و نشستن خدا مانند نشستن من است.

۵ - ادعا كردن به علم غيب و اعتقاد بر اينكه كسى غير از الله ، غيب و آينده را مى داند و در اين گروه " كف بين ها و ستاره شناسان و فال گير ها " هستند.

۶- اعتقاد و ايمان بر اينكه كسى غير از الله مستحق و شايسته ى پرستش است .

۷- جزئى از عبادتها را كه شايسته ى الله تعالى ست را به كسانى غير از الله اختصاص دهد .

مانند ذبح ( قربانى ) و نذر و دعا و سجود به صورت تعظيم و پرستش براى غير از خدا.

۸- محبت و دوست داشتن كسى همانند خدا و ترس شديد از كسى همانند ترس از خدا.

۹- خواندن و دعا و نيايش مردگان و غائبان

۱۰- تمنا و درخواست چيزهايى را از غير خدا كردن ،كه به جزالله تعالى قادر به اداى آن نيست.

۱۱- اعتقاد و ايمان بر اينكه حكم و قوانين غير خدايى بهتر از قوانين خدايى ست.

۱۲- اعتقاد و ايمان به اينكه مى شود به قانون غير خدايى حكم كرد.

شرك اصغر

هر نوع شركى كه به درجه ى شرك اكبر نرسيده باشد .

شرك اصغر باعث نابودى اجر و پاداش كردار مى شود و از گناهان بزرگ نيز ممكن است محسوب شود.

باعث جاودانه شدن در دوزخ نمى شود و به خواست خداوند يا بخشوده مى شود و يا مجازات.

و از مثالهاى آن :

قسم خوردن به غير خدا.

رسول خدا صلوات الله عليه از قسم به غير خدا نهى فرمودند :

" من حلف بغير الله ، فقد أشرك . ( رواه الترمذي و حسنه )

ريا كارى و كارى را به نيت تمجيد و تعريف مردم انجام دادن ، تا مردم بگويند : انسانى خوب و بر جسته است!

فال بد گرفتن ( الطيرة ) ، مانند ديدن كلاغ و صداى آن باعث نگرانى اش شود و تمام روزش با دلهره منتظر بلايى باشد!

اى برادر و خواهر مسلمان

از انواع شرك دورى جوييم كه رسول خدا صلوات الله عليه به ياران اين دعا را آموخت :

خدايا ، از اينكه دانسته به تو شريك قرار دهم به تو پناهنده مى شوم و از اينكه ندانسته به تو شريك قرار دهم به تو پناهنده ام.

جناب سيد ، بنده عجالتاً امروز مطالبم را را نوشتم و الا باب صفات الله تعالى و اسماء الله تعالى هنوز در ابتداى كارست و به اين زودى نخواهيم توانست حق آنرا ادا كنيم.

اينكه مطالبم بصورت پراكنده نشوتم ، معذرت مى خواهم ولى خواستم به اندازه ى سؤالهايتان جوابم را مختصر نمايم والا مى دانم شما و ما هنوز بسيار مطالب ناگفته داريم.

و الحمد لله رب العالمين

 

جواب مدير وبلاگ :

خانم هدايت ! از اين كه دير جوابت را مي‌دهم ، عذر خواهي مي‌كنم . همان‌طور كه پيش از اين در وبلاگ مناظره گفته بودم ، چند روزي است كه كلاس‌هاي بنده شروع شده است ؛ از اين رو نمي‌توانم هر روز به وبلاگم سر بزنم و جواب دوستان را بدهم .

خواهر محترم ! گفته‌ايد كه شافعي مذهب هستيد ، از شما مي‌پرسم كه شما چرا از محمد بن ادريس شافعي تقليد مي‌كنيد ؟ چه دليلي از قرآن و سنت وجود دارد كه از ايشان تقليد كنيد ؟ چرا از بين تمام مذاهب هفتاد و سه گانۀ اسلامي ، مذهب شافعي را انتخاب كرده‌ايد ؟

دوست دارم به اين سؤالم واضح و روشن جواب دهيد .

اين كه گفته‌ايد : « اگر مطمئن بودم به وجود مذهب امام جعفر الصادق رحمه الله بهمان صورتى كه ايشان در زمان حيات بدان معتقد بودند ، حتماً جعفرى بودم. » . منظورت را متوجه نشدم . يعني چه كه به وجود مذهب جعفري مطمئن نيستيد ؟ لطف كنيد واضح و روشن جواب دهيد .

البته بايد اين نكته را نيز بايد تذكر دهم كه پيروان مذهب شافعي نسبت به مذاهب ديگر اهل سنت ، متعدل‌تر هستند و عقايد آن‌ها در فقه به مذهب شيعه نزديك‌تر از ديگر مذاهب اهل سنت است . شافعي از كساني است كه خود را از مريدان مولي امير المؤمنين مي‌دانسته است و شعرهاي زيادي در وصف اهل بيت عليهم السلام سروده‌ است . مثل همين شعري كه در عنوان وبلاگ من آمده است .

لي خمسة اطفي بهم حر الجهيم الحاطمة        المصطفي و المرتضي وابناهما والفاطمة

و نيز اين شعر :

ان كان رفضا حب آل محمد    فيشهد الثقلان اني رافضي

و...

اما اين دليل نمي‌شود كه ما جواز اجتهاد را در او و ديگر ائمه اهل سنت منحصر كنيم و فقط تقليد از آن‌ها را جايز بدانيم . اگر اجتهاد در اسلام جايز است ، براي همۀ كساني  است كه اين توان را در خود مي‌بينند ، اگر جايز نيست ، براي آن‌ها هم جايز نيست . آن‌ها هيچ مزيّتي نسبت به بقيه مسلمانان نداشته و ندارند .

مي‌خواهم بپرسم كه شما چه مزيتي در شافعي ديديد كه از او تقليد كرده‌ايد ؟ در واقع مي‌خواهم كه مشروعيت مذهب شافعي را برايم ثابت كنيد .

خواهر محترم ! اين بار عصارۀ حرف شما در اين يك جمله خلاصه مي‌شود : « بنده بر اين اعتقادم كه ما بايستى به ذكر صفات الله تعالى اكتفا كرده بدون تشبيه و بدون انكار. ». يعني از طرفي معتقد هستيد كه خداوند را مي‌شود در قيامت ديد ؛ آن‌هم با همين چشم‌هاي مادي . و از طرفي ديگر معتقد هستيد كه اين عقيدۀ شما تجسيم نيست .

اين خود تناقضي است آشكار ؛ زيرا ديدن خداوند با همين چشم‌هاي مادي ؛ يعني جسم دانستن خدا . چشمان ما غير از جسم را نمي‌توانند ببينند .

گفته بودي كه چشمان ما در قيامت تفاوت خواهند كرد و با اين چشم فرق دارند . خواهر محترم ! چشمان ما هر چه هم قوي‌تر شوند ، بازهم محدود هستند ؛ زيرا اين تنها خداوند است كه نا محدود مطلق است . اگر ما بتوانيم با همين چشم‌هاي قوي ؛ ولي محدود ، تمام خداوند را ببينيم ، خداوند را محدود به حدي كرده‌ايم كه بطلان آن واضح‌تر از آن است كه نيازي به توضيح داشته باشد . اگر بخواهيم با همين چشم‌ها بعضي از اجزاي خدا را ببنيم نه همۀ او را ، در اين صورت خدا را داراي اجزاء و مركب فرض كرده‌ايم كه بطلان آن از قبلي روشن‌تر است .

چشم ما سببي است از اسباب مادي كه سببيتش تنها در امور مادي است و محال است عمل آن متعلق به چيزي شود كه هيچ اثر از ماديت و خواص ماديت را ندارد .

اگر شما به همين دليل عقلي توجه كافي نماييد ، مطلب برايتان واضح و روشن خواهد شد .

همچنين اين اگر ما بخواهيم صفاتي مانند : دست ، پا ، چشم ، كرسي ، عرش و ... را به همان معناي واقعي و مادي آن بگيريم ، با نص صريح قرآن در تعارض خواهد بود .

شما به اين آيات استدلال كرده‌ايد :

وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ .

وسع كرسيه السموات و الأرض .

و...

از شما مي‌پرسم كه خداوند چگونه بر روي اين كرسي و عرش مي‌نشيند ؟ اگر خداوند به تمام وجودش روي آن بنيشند ، او را محدود به حد كرسي كرده‌ايم ؛ زيرا كرسي هر چه قدر هم كه بزرگ باشد ، محدود است ؛ چون غير از خداوند ، تمام مخلوقات او محدود هستند و نامحدود مطلق فقط خداوند است . اگر بگوييم كه بعضي از اجزاي خداوند بر روي عرش و كرسي قرار مي‌گيرد ، در اين صورت خداوند را داراي اجزاء و مركب فرض كرده‌ايم كه بطلان آن نيازي به استدلال ندارد .

از اين رو ، ما نمي‌توانيم كرسي ، عرش و ... را به همان معناي واقعي آن بگيريم و بايد برويم سراغ مفسران واقعي قرآن كريم و ببنيم كه آنان كرسي و عرش را چگونه تفسير كرده‌اند .

گفته‌ايد كه « تشبيه و تجسيم كار علماى سلف اهل السنة نيست بلكه اين تعبير شماست. » . اين حرف را از شما انتظار نداشتم . من به روشني دلايل خود را در اين باره در پست قبلي بيان كردم . شما قول داده بوديد كه اگر ابوحنيفه هم معتقد به تجسيم باشد ، او را رفض كنيد . چه زود قولت از يادت رفت . من از كتاب ذهبي كه يكي از دو قطب علم رجال اهل سنت است ، نقل  كردم كه ذهبي گفته بود ، همۀ ائمه اربعۀ اهل سنت قائل‌اند كه خداوند داراي مكان است . و اين همان تجسيم است كه پيش از اين ثابت شد .

البته خوشحالم كه نظر مرا در بارۀ ابن تيميه پذيرفتيد . يا لا اقل جوابي براي استدلال بنده نداشتيد. او براستي تمام اعضاي بدن را براي خداوند ثابت مي‌داند و حتي تأويل بردن آن را نيز جايز نمي‌داند .

پرسيده‌ايد كه « آيامى شود به تنها سؤال بنده تا كنون ، جوابى ارائه بفرماييد؟ » . خواهر محترم ! انگار متوجه نشده‌ايد كه بنده در همان زماني كه سؤال را مطرح كرديد ، به آن پاسخ دادم . از نظر من هم عبادت مخصوص خداوند است و هيچ كس را در آن نبايد شريك كرد . اين عقيدۀ تمام مسلمين است و من تا به حال نديده‌ام كه كسي در آن شك كرده باشد.

وقتي ما روزي حد اقل 10 بار مي‌خوانيم «اياك نعبد واياك نستعين» ديگر چه جاي اين سؤال است ؟

ضمن اين كه طلب حاجت از مردگان و دخيل دانستن احدي غير از خدا را در دادن حاجت شرك مي‌دانم و اتفاقاً اين مطلب هم از عقايد مشترك تمامي فرقه‌هاي مسلمين است .

به نظر من بحث در بارۀ تجسيم و صفات خداوند به همين اندازه كفايت مي‌كند . بيش از اين بحث كردن در اين باره ملال آور خواهد بود .

عمده اختلاف شيعيان با اهل سنت ، بحث مرجعيت اهل بيت عليهم السلام يا مرجعيت صحابه است.  اين اولين مادۀ افتراق شيعه و سني است . اگر از اهل سنت مي‌پرسيم كه چرا ابوبكر خليفه است ؟ ، مي‌گويند كه صحابه او را معين كرده است. عمر  را هم همين‌طور. همه چيز رفته روي صحابه. چرا مي‌گوييد كه متعه حرام است قرآن صراحت دارد بر حليّت متعه ؟ مي‌گويد كه صحابه گفته است. و... اهل سنت در تمام مسائل فقهي شان و تمام عقايد شان بر مرجعيت صحابه استناد مي‌كنند.

اما شيعيان مرجعيت علمي بعد از رسول خدا را به اهل بيت آن حضرت داده‌اند ؛ به دليل روايت ثقلين و ده‌ها روايت ديگر كه از رسول خدا نقل شده است .

به نظر من بهتر است كه بحث را روي اين موضوع متمركز كنيم . من از شما مي‌پرسم كه چرا اهل سنت صحابه را به عنوان مرجع بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قبول دارند ؟ ما هم ثابت خواهيم كرد كه چرا اهل بيت را به عنوان مرجع بعد از رسول خدا قبول داريم . به نظر من اين بحث ، بعد از بحث توحيد مهم‌ترين بحث است . اگر دوست داشتين مي‌توانيم اين بحث را دنبال كنيم .

 

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با خانم هدایت (3)
موضوع: مناظره با اهل سنت دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 7:8

 

نظر خانم هدايت :

السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

جناب سيد محمد ، بسيار سخنانتان شيرين و معقول است .

از اينكه با اخلاق اسلامى با بنده رفتار مى كنيد مايه آرامش خاطر و عقلم شده و ان شاء الله با استمداد از دعاى خوبان و نيت صالحه هدايت ما و شما را از الله تعالى خواهانم.

شما در ذكر آيات قرآن بسيار دقت داريد و اينكارتان را بسيار زيبا و در خور ستايش مى بينم.

ولى متأسفانه در ذكر روايات و احاديث كمتر جانب احتياط را رعايت مى كنيد كه شايسته ى شما نيست.

به اين نقل خودتان توجه كنيد:

" ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مي نويسد:

ابن تيميه در مسجد جامع دمشق كه من حضو داشتم، بر بالاي منبر گفت: «ان الله ينزل إلي السماء الدنيا كنزولي هذا؛ خداوند به آسمان دنيا فرود مي‌آيد، همچنان كه من از پلۀ اين منبر فرود مي‌آيم» سپس يك پله پايين آمد. يك فقيه مالكي به نام «ابن الزهراء» بر او اعتراض كرد و اظهارات وي را به اطلاع ملك ناصر رساندند و دستور دارد وي را زنداني كردند و در زندان از دنيا رفت. [5]

ببينيد جناب سيد محمد هداني الله و اياك!

براى استناد به انحرافات كسى بايد به كتاب خودش يا سخنان خود شخص مراجعه كرد .

ابن بطوطه و كتابش نمى تواند دليل باشد و اين كتاب بارها مورد بررسى واقع شده و بنده متوجه شدم هنگامى كه ابن بطوطه وارد دمشق مى شود ، اصلاً ابن تيميه زندانى بوده است!

يعنى اين تهمتى بيش نيست!

حالا براى اثبات نظريه ى ابن بطوطه ( در صورت صحت يا عدمش ) بايد به كتابهاى ابن تيمية رحمه الله مراجعه كرد.
بنده اگر برايم ثابت شود كه امام ابو حنيفه هم مدعى تجسيم الله سبحانه و تعالى شده ، او را شديداً رفض مى كنم!
اين عقيده ى اهل سنت است كه سخن هر عالمى را در ميزان كتاب خدا و سنت رسولش صلوات الله عليه قرار دهيم و سپس در صورت موافق بودنش با كتاب خدا و سنت نبوى ، آنرا قبول و الا رد كنيم.

در ضمن از اينكه رواياتى را كه از كتب خودتان ذكر كردم را مردود دانستيد بسيار خوشوقتم زيرا مسلمان گمشده اش " حرف حق " است .

جناب سيد بنده كتابى دارم بنام رساله ى لقاء الله كه مقدمه ى آنرا امام خمينى نوشته است.

كتاب را خيلى وقت قبل خواندم ولى كاملاً يادم هست اين مسئله ى لقاء الله را بررسى كرده بودم.

دوباره به آن مراجعه مى كنم تا نظر مؤلف و نظر امام خمينى را در اين مورد بياد آورم آنوقت بى دليل به كسى حرفى نسبت ندهم.

اما استنباط شما از ديدار خداوند برايم بسيار مايه ى تعجب بود!

ببينيد سيد محمد ،

مقياس ما در آخرت با اين دنيا بسيار متفاوت است.

مثلاً ما در كتبمان وصف هايى از روز قيامت و نعمت هاى بهشتى داريم كه فكر مى كنم كتابهاى شما همينطور وصف هايى از نعمت هاى جاودانه ى بهشت داشته كه اصلاً اين دنيا همانند ندارند و الا معناى " ما لا عينٌ رأت و لا أذنٌ سمعت " چيست؟

مثلاً زندگى در روزآخرت ، جاودانه است و اثرى از مرگ نيست.

خوب اين مسئله عجيب است ولى بدان ايمان كامل داريم.

و همينطور وصف زيبايى و كمال در آخرت بسيار با اين دنيا متفاوت است.

ما نمى دانيم بكجاست و ما ( ان شاءالله نصيبمان شود ) در آنجا به چه صورت و قدراتى خواهيم بود.

مسلماً بينايى ما بسيار متفاوت و قوى تر خواهد بود و مصداق آنرا در اين آيه ى قرآنى مى بينيم.

لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ "

سورة ق آية 22

و ما مى دانيم نبي أعظم جناب رسول الله صلوات الله وسلامه عليه نمونه هايى از " كشف غطاء " داشتند كه آنها با قدرت الهى به ايشان به عنوانى عطايى خاص داده شده بود.

بنده ى مقصر اميدوارم به ديدار و لقاء الله نائل شوم به همان صورتى كه الله سبحانه و تعالى به بنده اش جناب رسول الله صلوات الله عليه وعده فرموده است.

البته بنده هم به اين موضوع لقاء و ديدار خدا متبحر نيستم و عقيده ى من فقط به كلام الله مى باشد و وعده ى الله سبحانه و تعالى و به ذات واحد الأحد نه تشبيه قائلم و نه تجسيم و ذات الله سبحانه و تعالى را منزه مى دانم از هر خيال و تشبيهى و استناد به كلام حق دارم :

" لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ "

اين جمله را تصحيح كنم كه بد طباعت شد :

" ما نمى دانيم بكجاست و ما ( ان شاءالله نصيبمان شود ) در آنجا به چه صورت و قدراتى خواهيم بود. "

منظورم اين بود :

ما نمى دانيم بهشت كجاست و ما ( ان شاءالله نصيبمان شود ) در آنجا به چه صورت و قدراتى خواهيم بود. "

 

پاسخ :

خواهر عزيز ، خانم هدايت سلام ! از اين كه به استدلال‌هاي عقلي مبني بر رد رؤيت خدا توجه كرديد ممنونم .

اما اين كه گفته‌ايد كلام ابن بطوطه را نبايد نقل مي‌كردم ، حرفي حقي است كه بنده از آن غافل بودم . عقيدۀ هر كسي را بايد در كتاب خود او جستجو كرد ، نه در كتاب مخالفان او . هر چند كه كتاب ابن بطوطه مورد قبول عامۀ اهل سنت و ايشان از بزرگان اهل سنت است .

گفته‌ايد كه بايد از كتاب‌هاي خود ابن تيميه باشد . بروي چشم . اين هم از كتاب‌هاي خودش .

در كتاب منهاج السنة مي‌نويسد:

عموم منسوبين به اهل سنت براي اثبات رؤيت خدا اتفاق دارند و اجماع سلف بر اين است كه ذات احديت را در آخرت با چشم مي‌توان ديد؛ ولي در دنيا نمي‌توان ديد.[1]

توجه داشته باش كه مي‌گويد : «باچشم» مي‌توان ديد .

و در جاي ديگر مي‌نويسد:

خداوند مي‌خندد و روز قيامت در حال خنده بر بندگان خود تجلي مي‌كند و هر شب هر طور كه بخواهد به آسمان دنيا فرود مي‌آيد و مي‌گويد: آيا كسي هست كه مرا بخواند و من اجابتش كنم و طالب مغفرتي هست كه او را ببخشم... خدا اين كار را تا طلوع فجر انجام مي دهد.

وانه سميع بصير عليم خبير متكلم ويرضى ويسخط ويضحك ويعجب ويتجلى لعباده يوم القيامة ضاحكا وينزل كل ليلة الى سماء الدنيا كيف شاء فيقول هل من داع فأستجيب له هل من مستغفر فاغفر له هل من تائب فأتوب عليه حتى يطلع الفجر ...

و پس از نقل اين مطلب مي‌نويسد:

فمن أنكر النزول أو تأوّل فهو مبتدع ضالّ . [2]

 هر كس فرود آمدن خدا را بر آسمان دنيا انكار يا توجيه كند، بدعت گذار و گمراه است.

ابن تيميه كتابي دارد به نام « بيان تلبيس الجهمية في تأسيس بدعهم الكلامية» كه در رد جهميه نوشته است . جهميه همانند شيعه معتقد بودند كه خداوند منزه از تجسيم و تشبيه است . ابن تيميه در اين كتاب تمام اعضا را براي خدا ثابت كرده است و حتي تأويل كردن آن را نيز جايز ندانسته است . اين كتاب را اتفاقا همين ديشب مطالعه مي‌كردم ، حقيقتاً سراسر كفر و تماماً شرك بود . مثلاً در بارۀ بودن خدا در عرش مي‌گويد :

انه اتفق عليه سلف الامة واهل السنة ان الله فوق العرش وان له وجها ويدين وتقرير ما ورد في النصوص الدالة على انه فوق العرش وان تأويل استوى بمعنى استولى هو تأويل المبطلين ...[3]

قال اهل السنة في قول الله الرحمن على العرش استوى ان الاستواء من الله على عرشه المجيد على الحقيقة لا على المجاز

اهل السنة مجمعون على الاقرار بالصفات الواردة كلها في القرآن والسنة والايمان بها وحملها علي الحقيقة لا على المجاز .

و بعد در رد نظريه معتزله و جهميه مي‌گويد :

واما اهل البدع الجهمية والمعتزلة كلها والخوارج فكلهم ينكرها ولا يحمل شيئا منها على الحقيقة ويزعم ان من اقر بها مشبه وهم عند من اقر بها نافون للمعبود والحق فيما قاله القائلون بما نطق به كتاب الله وسنة رسوله وهم ائمة الجماعة . [4]

و باز مي‌گويد :

وكلام السلف والائمة في هذا الباب اعظم واكثر من ان يذكر هنا الا بعضه كلهم مطبقون على الذم والرد على من نفى ان يكون الله فوق العرش كلهم متفقون على وصفه بذلك وعلى ذم الجهمية الذين ينكرون ذلك وليس بينهم في ذلك خلاف ولا يقدر احد ان ينقل عن احد من سلف الامة وائمتها في القرون الثلاثة حرفا واحدا يخالف ذلك لم يقولوا شيئا من عبارات النافية ان الله ليس في السماء والله ليس فوق العرش .[5]

اگر بخواهم همۀ آن‌ها را بنويسم بايد تمام كتاب را در اين جا كوپي كنم . بي‌جهت نبوده است كه علماي زمانش همگي او را تكفير كرده و او را به زندان انداختند . فرض كنيم كه ابن بطوطه به وي تهمت زده است ، اين كتاب را چه مي‌كني؟

دوست دارم كه به اين كلمات توجه و دقت كني . حالا نظرت چيست ؟ آيا همچنان كساني را كه خدا را جسم بدانند مشرك مي‌داني ؟ در اين صورت بايد شرك ابن تيميه را قبول كني .

اما اين كه گفتي : « اگر برايم ثابت شود كه امام ابو حنيفه هم مدعى تجسيم الله سبحانه و تعالى شده ، او را شديداً رفض مى كنم! »

بايد پاي اين حرف خودت بايستي . من در پست قبلي به جهت اختصار از نقل قول بقيه علماي اهل سنت خودداري كردم و فقط قول ابن تيميه را كه امروزه اهل سنت نظر او را همانند نظر رسول خدا قبول دارند نوشتم . اين بار نظر برخي ديگر از علما را نيز مي‌نويسم و از امامان چهار گانۀ اهل سنت شروع خواهم كرد .

عقيده به داشتن مكان ، از عقايد شرك آلود است كه بطلان آن را در نوبت قبل برايت ثابت كردم . اگر كسي قائل باشد كه خداوند مكان دارد و در يك جاي مشخص نشسته است ، در واقع خدا را محدود به يك مكان خاص كرده است . يعني خدا وقتي در عرش هست ، در جاهاي ديگر نيست .سبحان الله كه خداوند محدود به حدي باشد .

وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ . [6]

ابوحنيفه :

ابوحنيفه يكي از ائمه اهل سنت ، از كساني بوده است كه قائل بوده خداوند داراي مكان است . ذهبي يكي از علماي بزرگ اهل سنت ، صاحب كتاب مهم سير اعلام النبلاء و تاريخ الاسلام ، در كتاب العلو لعلي الغفار مي‌نويسد :

سمعت نوحا الجامع يقول كنت عند أبي حنيفة أول ما ظهر إذ جاءته امرأة من ترمذ كانت تجالس جهما فدخلت الكوفة فأظنني أقل ما رأيت عليها عشرة آلاف نفس

فقيل لها إن ههنا رجلا قد نظر في المعقول يقال له أبو حنيفة فأتيه فأتته فقالت أنت الذي تعلم الناس المسائل وقد تركت دينك أين إلهك الذي تعبده فسكت عنها ثم مكث سبعة أيام لا يجيبها ثم خرج إلينا وقد وضع كتابا إن الله عزوجل في السماء دون الأرض فقال له رجل أرأيت قول الله عزوجل وهو معكم قال هو كما تكتب إلى الرجل إني معك وأنت غائب عنه . [7]

در اوائل دوران اشتهار و معروفيت أبي‌حنيفه ، زني از ترمذ وارد كوفه شد كه وي با جهمي‌ها هم عقيده بود و در بارۀ مسائل اعتقادي با مردم بحث و مناظره مي‌كرد . به او گفتند در اين شهر مردي به نام ابوحنيفه هست كه در علوم عقلي بر همگان برتري دارد ، چه بهتر است كه با او تماس بگيري . نوح (راوي حديث) مي‌گويد : من در مجلس ابوحنيفه بودم كه همان زن وارد شد و خطاب به ابوحنيفه گفت : توئي كه به مردم احكام و مسائل ياد مي‌دهي ؛ در صورتي كه مذهب و عقيدۀ خود را كنار گذاشته‌اي ؟ بگو ببينم خدائي كه مي‌پرستي در كجا است؟

ابوحنيفه در پاسخ آن زن ساكت گرديد و هفت روز چيزي نگفت . پس از هفت روز به ميان مردم آمد و كتابي نيز نوشته بود كه «خداوند در آسمان است نه در زمين» . مردي به وي گفت : ابوحنيفه ! مگر اين جمله را در قرآن نخوانده‌اي : "وهو معكم اينما كنتم " او (خدا) با شما است در هر جا كجا كه باشيد . ابوحنيفه پاسخ گفت : اين جمله مانند اين است كه براي كسي كه از تو دور است مي‌نويسي من با تو هستم ؛ در صورتي تو از وي غايب هستي .

مالك :

مالك سومين پيشواي اهل سنت نيز عقيده داشته است كه خدا در بالاي عرش است . در اين رابه عبد الله از پدرش احمد بن حنبل نقل مي‌كند كه مالك بن أنس معتقد بود خدا در آسمان است ؛ ولي علمش به همه جا مي‌رسد و هيچ چيز بر وي پوشيده و مخفي نيست .

عن عبد الله بن نافع قال قال مالك بن أنس الله في السماء وعلمه في كل مكان لا يخلو منه شيء .[8]

شافعي :

شافعي نيز همانند بقيه ائمه اهل سنت معتقد بوده است كه خداوند در عرش است و به بندگانش هر گونه كه بخواهد نزديك و هر طور كه بخواهد به آسمان پايين نازل مي‌شود .

روى شيخ الإسلام أبو الحسن الهكاري والحافظ أبو محمد المقدسي بإسنادهم إلى أبي ثور وأبي شعيب كلاهما عن الإمام محمد بن إدريس الشافعي ناصر الحديث رحمه الله تعالى قال القول في السنة التي أنا عليها ورأيت عليها الذين رأيتهم مثل سفيان ومالك وغيرهما الإقرار بشهادة أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله وأن الله على عرشه في سمائه يقرب من خلقه كيف شاء وينزل إلى السماء الدنيا كيف شاء وذكر سائر الإعتقاد .[9]

براي اين‌ دفعه به جهت اختصار بررسي نظريه اين سه امام از ائمه اهل سنت براي اثبات مطلب كافي مي‌دانم .

 آيا به نظر شما اين سه امام مشرك هستند ؟

گفته‌ايد كه « مسلماً بينايى ما بسيار متفاوت و قوى تر خواهد بود و مصداق آنرا در اين آيه ى قرآنى مى بينيم.» خواهر محترم ! در جواب قبلي شرايط لازم براي رؤيت را بيان كردم كه مهم‌ترين آن‌ها مسأله مقابله است . چشم مادي هر چه هم كه قوي باشد ، اين شرط عقلي را بايد داشته باشد . اين شرط مستلزم آن است كه خدا در نقطه‌اي به صورت محاط وجود داشته باشد تا نوري از وجود آن برخاسته وارد پردۀ شبكيه گردد ؛ يعني بايد خداوند در يك نقطۀ مشخصي قرار گرفته باشد تا بشود او را ديد . و اين مستلزم آن است كه خداوند محدود به حد مكان باشد و اين همان عقيده‌اي كه بر خلاف نص صريح قرآن كريم ، سنت رسول خدا و عقل سليم است .

به نظر من بهتر است از اين عقيده دست برداريد . همان‌طور كه خودت گفته‌اي در اين باب متبحر نيستي . بهتر است در اين باره بيشتر تحقيق كني . كلام امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام در  كتاب نهج البلاغه كه مورد قبول سني و شيعه است ،‌ در اختيار شما است .

البته هنوز نمي‌دانم كه شما از كدام يك از مذاهب اهل سنت پيروي مي‌كنيد ؛ از اين رو از شما مي‌پرسم :

طبق روايتي كه مورد اتفاق شيعه و سني است ، امت اسلام بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به هفتاد و سه فرقه تقسيم مي‌شود كه فقط يكي از آن‌ها فرقۀ‌ ناجيه و بقيه همگي در انحراف هستند . به نظر شما كدام يك از مذاهب اهل سنت فرقۀ ناجيه هستند ؟! شما از كدام يك از مذاهب اربعه اهل سنت تقليد مي‌كنيد ؟



[1] . مختصر منهاج السنة ، ج2 ، ص 240 .

[2] . بيان تلبيس الجهمية في تأسيس بدعهم الكلامية ، أحمد عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس ، ج 2 ، ص40 و 529 ، الناشر : مطبعة الحكومة - مكة المكرمة ، الطبعة الأولى ، 1392 ، تحقيق : محمد بن عبد الرحمن بن قاسم ، عدد الأجزاء : 2 .

[3] . همان ، ج2 ، ص35 .

[4] . همان ، ص38 .

[5] . همان ، 44 .

[6] . الحديد / 4 .

[7] . العلو لعلي الغفار ، الذهبي ، ص134 . الناشر : مكتبة أضواء السلف ، الرياض ، الطبعة الأولى ، 1995 ، تحقيق : أبو محمد أشرف بن عبدالمقصود .

[8] . همان ، ص138 .

[9] . همان ، ص165 .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با خانم هدایت (2) جواب مدیر وبلاگ
موضوع: مناظره با اهل سنت یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 9:54

 

خواهر محترم ، خانم هدايت ! خيلي خوشحالم كه بافردي مثل شما آشنا شدم . من و شما (بر خلاف ديگر دوستان اهل سنت) اشتراكات بيشتري داريم . من دو چيز را در شما ديدم كه در ديگر دوستان اهل سنت كه تا كنون با آن‌ها مناظره كرده‌ام ، كمتر ديده شده است :

1.       شما با دقت تمام مطالب را مي‌خوانيد و سعي مي‌كنيد تك تك مطالب مطرح شده را تجزيه و تحليل كنيد ؛

2.       سعي مي‌كنيد كه براي اثبات مطلبي براي بنده به كتاب‌هاي شيعه استناد كنيد . اين خيلي خوب است .

دوست عزيزمان جناب محمد و ديگري دوستاني كه با آن‌ها بحث كرده‌ام ، نمي‌توانستند اين مسأله را درك كنند كه من هيچ يك از كتاب‌هاي آن‌ها را قبول ندارم . اگر مي‌بينيد كه من به آن‌ها استناد مي‌كنم ، فقط به اين خاطر است كه شما آن‌ها را قبول داريد نه اين كه خود قبول داشته باشم .

اميدوارم كه اين رويه عاقلانۀ شما همچنان ادامه پيدا كند .

نكتۀ كه بايد به آن توجه كنيد ، اين است كه سعي كنيد نظراتتان را در آخرين پست مطلب بنويسيد . مشكلي كه بلاگفا دارد ، اين است كه نظرات جديد را مشخص نمي‌كند . به همين خاطر بنده فقط كامنت‌هاي آخرين پست مطلب را مي‌خوانم و به پست‌هاي قبلي اصلا مراجعه نمي‌كنم . اين بار هم شانسي ديدم كه نظرات مطلب قبلي زياد به نظر مي‌رسد ، مراجعه كردم ، ديدم كه شما نظر داده‌ايد و اين در حالي بود كه چند روز از نظر دادن شما مي‌گذشت .

اما جواب‌‌ها

خانم محترم ! خيلي خوب شد كه شما اين روايات را از كتاب‌هاي شيعه نقل كرديد ؛ اما بايد به اين نكته توجه داشته باشيد كه اين رواياتي كه شما نقل كرديد ، با آن رواياتي كه من نقل كردم ، چند تفاوت اساسي دارند :

تفاوت اول :

ما اين كه رواياتي را كه شما نقل  كرده‌ايد ، ضعيف مي‌دانيم . تمام آن‌ها بلا استثنا يا مشكل سندي دارند ، يا مشكل دلالتي ؛ اما رواياتي را كه من از كتاب‌هاي شما نقل كردم ، همگي در اصح صحاح‌تان ؛ يعني بخاري و مسلم نقل شده بود ؛ از اين رو هيچ كدام از آن‌ها نيازي به بررسي سندي ندارند ؛ چرا كه تمامي علماي اهل سنت ، تمام روايات بخاري و مسلم را صحيحه مي‌دانند و هيچ بحث سندي روي آن‌ها انجام نمي‌دهند ؛ پس همۀ اين روايات از نظر شما صحيحه هستند .

 از آن‌جايي كه نمي‌خواهم اين پست مطلب خيلي طولاني شود ، به طور خلاصه به بررسي روايات مطرح شده مي‌پردازم

روايت اول :

وعن إبراهيم بن محمد الخراز، ومحمد بن الحسين قالا: دخلنا على أبي الحسن الرضا (رض) ، فحكينا له ما روي أن محمداً رأى ربه في هيئة الشاب الموفق في سن أبناءثلاثين سنة . رجلاه في خضرة و قلت إن هشام بن سالم وصاحب الطاق والميثمي يقولون : إنه أجوف إلى السرة و الباقي صمد ...

خانم محترم ! واقعاً از شما انتظار نمي‌رفت كه اين حديث را اين گونه تقطيع كنيد . چرا جواب امام هشتم عليه السلام را ذكر نكرده‌ايد ؟ آيا اين خيانت به حديث نيست ؟ آيا اغراء به جهل نيست ؟ انشاء الله كه منظور بدي نداشته‌اي . شما از اين روايت چه مي‌خواستي استفاده كني ؟ مي‌خواستي استفاده كني كه شيعيان معتقد به تجسيم هستند ؛ در حالي كه اين روايت دقيقاً در رد تجسيم وارد شده است . من جواب امام را مي‌نويسم :

فخر ساجدا ثم قال : سبحانك ما عرفوك ولا وحدوك ، فمن أجل ذلك و صفوك ، سبحانك لو عرفوك بما وصفت به نفسك ، سبحانك كيف طاوعتهم أنفسهم أن شبهوك بغيرك ، إلهي لا أصفك إلا بما وصفت به نفسك ولا أشبهك بخلقك ، أنت أهل لكل خير ، فلا تجعلني من القوم الظالمين ....

شما از كجاي اين روايت تجسيم را فهميده‌ايد ؟ براستي هدف شما از تقطيع اين روايت چي بود ؟

روايت دوم :

عن أبي حمزة الثمالي قال : رأيت علي بن الحسين ( عليهما السلام ) قاعدا واضعا إحدى رجليه على فخذه ...

سند اين روايت مشكل دارد . « عن ابن أبي عمير ، عمن ذكر ، عن أبي حمزة الثمالي » اين «عمن ذكر » كيست ، معلوم نيست ؛ پس روايت مقطوعه است ؛ هر چند كه دلالت آن نيز مشكل دارد ؛ اما اشكال در سند براي رد آن كافي است.

روايت سوم :

عن عبدالله بن سنان قال « سمعت أبا عبد الله (ع) يقول إن الله ينزل في يوم عرفه ....

اين روايت را شما از كتاب «الأصول الستة عشر ص54» نقل كرده‌ايد . راستش را بخواهيد من تاكنون اصلا اين كتاب را نديده و حتي اسمش را هم نشينيده بودم . جالب اين جاست كه اين كتاب حتي اسم نويسنده‌اش هم مشخص نيست . اسم نويسنده را نوشته‌اند «عدة من المحدثين» . اين عده كيست ؟ من نمي‌دانم ، سعي كنيد به كتاب‌هاي استناد كنيد كه نويسندۀ آن مشخص و از افراد مورد اعتماد شيعيان باشد.

حتي اگر فرض كنيم ، سند روايت هم صحيح باشد ، بازهم نمي‌توان آن را صحيح دانست ؛ زيرا با صدها روايت ديگر و ده‌ها آيۀ‌ قرآن در تضاد است .

من اين گفتۀ شما را كه گفتيد « روايات فراوانى در كتب ما و شما وجود دارد و بايستى در همه ى احوال بايستى با قرآن مقايسه شود.» كاملاً قبول دارم . حرفي است عاقلانه و داراي مبناي صحيح . اما متأسفانه علماي شما اين كار را نكرده‌اند . اگر اين روايات را به قرآن ارجاع مي‌دادند ، از آن تجسيم و تشبيه نمي‌فهميدند . و نيز نبايد اين روايات را صحيحه مي‌دانستند .

روايت چهارم :

عَنْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ( عليه السلام ) قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ ( عليه السلام ) بَعَثَ جَبْرَئِيلَ ( عليه السلام ) فِي أَوَّلِ سَاعَةٍ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَقَبَضَ بِيَمِينِهِ قَبْضَةً بَلَغَتْ قَبْضَتُهُ مِنَ السَّمَاءِ السَّابِعَةِ ...

خانم هدايت ! شما از كجاي روايت فهميديد كه خدا دست راست و چپ دارد ؟ همان‌طور كه خود گفته بودي ، سعي كن قبل از نقل هر روايتي ، ترجمه تحت اللفظي آن را از يك عالم سؤال كني تا اين گونه غير عالمانه سخن نگويي .

ضمير « ِيَمِينِهِ » و « قَبْضَتُهُ » به جبرئيل بر مي‌گردد نه به خداوند .

روايت پنجم :

الله مسح أهل البيت بيمينه فأفضى نوره فيهم .

اولاً شما در ضبط روايت اشتباه كرده‌ايد . روايت اين گونه است :

«فأفضي نوره فينا » نه «فيهم» . سعي كنيد كه در ضبط روايت بيشتر دقت كنيد .

ثانياً : در سند آن شخص به نام «علي بن حديد» است كه از نظر رجالي ضعيف شمرده شده است . شيخ طوسي رحمت الله عليه در بارۀ او مي‌نويسد :

فأول ما في هذا الخبر أنه مرسل وراويه ضعيف ، وهو علي بن حديد ، وهذا يضعف الاحتجاج بخبره " .[1]

و در جاي ديگر مي‌گويد :

وأما خبر زرارة فالطريق إليه علي بن حديد ، وهو مضعف جدا لا يعول على ما ينفرد بنقله . [2]

و به مناسبت ديگر كار را تمام مي‌كند و مي‌نويسد :

 وهو ضعيف جدا .[3]

ثالثاً : از اين روايت هيچ گونه تجسيم و تشبيهي فهميده نمي‌شود . من به خاطر اختصار ، فقط توضيح شارح آن را نقل مي‌كنم كه به نظر من بهترين شرح در اين باره است .

قوله ( ثم مسحنا بيمينه ) كلما نسب من أسماء الجوارح وأفعالهما إليه سبحانه فإنما هو على سبيل المجاز والاستعارة والتمثيل لتنزهة عنها ، ولعل المراد بها الإفاضة والإعطاء والإحسان لأن المحسن منا إذا أحسن أحسن بيمينه والله سبحانه لما أحسن إليهم وأفاض نوره عليهم أضاء نوره وأظهر آثار عظمته فيهم لحكمة مقتضية لذلك ومن جملتها إرشاد الخلق وهدايتهم بسببهم إلى الخيرات وما ينجيهم من العقوبات . [4]

باقي رواياتي را كه نقل كرده‌ايد نيز همانند اين‌ها هستند . با رد اين‌ها كه مهم‌تر بودند ، نيازي به طرح بقيه  نمي‌بينيم .

تفاوت دوم :

رواياتي كه شما از كتاب‌هاي ما نقل كرديد ، با صدها روايت ديگر تعارض دارند . در واقع در كتاب‌هاي شيعه روايات زيادي مبني بر عدم جسم بودن خدا ، عدم تشبيه و... وارد شده است ؛ اما در كتاب‌هاي شما رواياتي مبني بر عدم رؤيت خدا وجود ندارد . من كه پيدا نكردم . اگر شما بلديد بنويسيد تا همه استفاده كنند . تا جايي كه مسلم نيشابوري در صحيح خود فصلي در براه رؤيت خدا و فصل ديگري در بارۀ طريق رؤيت خدا منعقد كرده است و حديث‌هايي مربوط به رؤيت را كه قسمتي از آن‌ها صراحت در جسم بودن خدا دارد در اين دو فصل آورده است .

ابن ماجه و ابو داود كه خود از صاحبان صحاح شش‌گانه و از دانشمندان مورد اعتماد اهل سنت هستند ، در صحيح خود فصل مخصوصي به نام «فصلي در بارۀ مطالبي كه جهميه انكار نموده‌اند» و فصلي در بارۀ جهميه منعقد كرده‌اند و در ضمن اين فصل‌ها حديث‌هاي رؤيت و حديث‌هاي مكان و تجسيم خداوند ، مانند خندۀ خدا ، پهلو به پهلو ايستادن خدا و... نقل كرده‌اند .

جهميه كساني هستند كه مانند شيعه ، در بارۀ خداوند قائل به رؤيت و مكان نيستند . عنوان اين باب كه به نام رد و انكار عقيدۀ جهميه منعقد شده ، نشان مي‌دهد كه عقيدۀ اين دو نفر در بارۀ توحيد مطابق مضمون همين حديث‌ها و ظاهر همان الفاظ است .

من نديدم كه آن‌ها روايتي مبني بر رد رؤيت خدا يا رد تجسيم و تشبيه نقل كرده باشند .

تفاوت سوم :

شيعيان از اين رواياتي كه شما نقل كرده‌ايد ، تجسيم و تشبيه نفهميده‌اند . در واقع به اين روايات (بر فرض صحت سند و دلالت)  عمل نكرده و اثري از عمل به اين روايات در عقايد شيعه يافت نمي‌شود ؛ اما علماي شما در طول تاريخ از رواياتي كه من نقل كرده‌ام ، تشبيه و تجسيم فهميده‌اند و حقيقتاً براي خدا ؛ دست ، پا ، چشم ، انگشت ، ساق ، كرسي و... تصور كرده‌اند . به طور مثال من فقط نظريه ابن تيميه را در اين باره نقل مي‌كنم . چنان‌چه در مطلب قبلي نيز نوشته بودم.

ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مي نويسد:

ابن تيميه در مسجد جامع دمشق كه من حضو داشتم، بر بالاي منبر گفت: «ان الله ينزل إلي السماء الدنيا كنزولي هذا؛ خداوند به آسمان دنيا فرود مي‌آيد، همچنان كه من از پلۀ اين منبر فرود مي‌آيم» سپس يك پله پايين آمد. يك فقيه مالكي به نام «ابن الزهراء» بر او اعتراض كرد و اظهارات وي را به اطلاع ملك ناصر رساندند و دستور دارد وي را زنداني كردند و در زندان از دنيا رفت.[5]

و طبق سخني كه شما گفتيد ، بايد ابن تيميه را مشرك دانست . شما گفتيد :

«اگر كسى بگويد صورت من شبيه به خداست يا همانطور كه من روى كرسى مى نشينم خدا نيز اينچنين مى نشيند ، او مشرك است . زيرا خود را شريك صفات خدا دانسته است. »

بنابراين طبق نظر شما ابن تيميه مشرك است . ما هم با اين نظر شما كاملاً موافق هستيم و آن را با جان و دل پذيراييم . مرحبا بناصرنا . علماي زمان ابن تيميه نيز او را مشرك مي‌دانستند ، به همين خاطر او را به زندان انداختند .

گفته‌ايد كه « در عقيده ى من ، الله تعالى داراى وجه و يدين هستند و سبحانه و تعالى به ما وعده ى لقاء و ديدار فرمودند كه تنها از بارگاه با عظمتش خواهان لقاء و ديدارش را دارم »

خانم محترم ! لطفاً كلمۀ «ديدار» را بيشتر توضيح دهيد . آيا ما با همين چشم‌هاي ظاهر مان مي‌توانيم خداوند را ببينيم ؟ ! جل الخالق .

آيا اين كه گفته ايد « الله تعالى داراى وجه و يدين هستند » منظورتان از وجه و يدين چيست ؟ آيا همانند دست و صورت ما انسان‌ها است يا طور ديگر ؟ اگر به گونۀ ديگر است ، چگونه است ؟

اگر منظورت از ديدار خداوند ، ديدن با همين چشم مادي باشد ، قطعاً سر از تجسيم و تشبيه و در نهايت سر از شرك و كفر در مي‌آورد .

استدلال‌هاي عقلي ، مبني بر رد رؤيت :

الف : رؤيت با چشم ظاهري در گرو يك رشته شرائط فيزيكي خاصي است كه مهم‌ترين آن‌ها عبارتند از:

1.       حس بينايي سالم باشد ؛

2.       يك نوع مقابله ميان رائي و مرئي حاكم باشد ؛

3.       مرئي بسيار دور و بسيار نزديك نباشد ؛

4.       مانعي ميان بيننده و ديدني نباشد ؛

5.       مرئي بي‌رنگ ( چون هوا ) نباشد ؛

6.       نور كافي براي ديدن وجود داشته باشد .

و...

مسلّما رؤيت با اين قيود ، بدون داشتن جهت و آثار جسماني ، ممكن نيست و اين همان تشبيه و تجسيم است كه شرك به حساب مي‌آيد .

ب : ديدن چيزي با چشم و انعكاس اشعه در صورتي ممكن است كه مرئي در جهت و طرف معين قرار بگيرد و ميان مرئي و شخصي كه او را مي‌بيند ، فاصله و مسافت معين باشد كه اگر آن فاصله كمتر يا بيشتر از حد معين شود ، ديدن آن شيء مرئي ممكن نخواهد بود .

يكي ديگر از شرائط رؤيت هر موجود اين است كه در مقابل و محاذات قرار بگيرد .

توجه به اين نكات است كه موضوع رؤيت را در بارۀ خداوند منتفي كرده و ما را به محال بودن آن هدايت مي‌كند ؛ زيرا هيچ يك از جهات نمي‌تواند در بارۀ خداوند تحقق پذيرد ؛ چون خداوند نه در يك جهت و مكان معين است و نه بين خدا و بشر محاذات و فاصله و مسافت ، معقول و متصور است ؛ زيرا لازمۀ محاذات و فاصله ، جسم بودن خداوند و متحيز و داراي مكان بودن او است كه اين هر دو در بارۀ خدا محال است.

ج : رؤيت و ديدار خداوند اگر به همۀ وجود او تعلق بگيرد و تمام وجود خدا را با چشم ببنيم ، لازمه‌اش محدود بودن وجود خدا و منحصر بودن او  به مكان و نقطۀ معيني و خالي بودن ساير نقاط او وجود او است ؛ زيرا ديد انسان محدود است و به تمام نقاط احاطه ندارد .

و اگر ديدار ما به يك نقطه و به يك قسمت از وجود خدا  تعلق بگيرد نه به تمام وجود خدا و تنها يك قسمت از وجود خدا را ببينيم نه تمام قسمت‌هاي وجود او را ، لازمه‌اش اين است كه وجود خدا ، داراي جزء و تركيب باشد و نقطۀ معيني را اشغال كند و همۀ اين‌ها در بارۀ خداوند محال است ؛ زيرا خداوند نه محدود است و نه در يك نقطه است و نه داراي جزء و تركيب است و نه در مكاني هست و در مكان ديگر نيست .

د : گذشته از اين‌ها ، چيز مرئي و قابل رؤيت لازم است داراي يكي از الوان و رنگ‌ها باشد تا قابل رؤيت گردد و تعلق هر نوع رنگ و لوني نسبت به وجود خداوند محال است .

دوست‌دارم كه به اين استدلال‌هاي عقلي تجزيه و تحليل كني و پاسخ منطقي بدهي .

از استدلال‌هاي قرآني فقط به همين يك آيه بسنده مي‌شود .

خداوند كريم در قرآن مي‌فرمايد :

لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ .[6]

در اين آيه خداوند ، ديدن خداوند را به صورت مطلق نفي مي‌كند ؛ چه در اين دنيا و چه در آخرت .

اگر رؤيت خداوند ممكن بود ، خداوند قوم موسي را به خاطر درخواست آنان عذاب نمي‌كرد و اين درخواست را ظلم و ستم نمي‌خواند .

شما براي جواز ديدار خداوند به اين آيه استدلال كرده‌اي :

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (110) الكهف .

اين نتيجه دور شدن شما از خاندان اهل بيت عليهم السلام است . شما اين همه آيات قرآن را مبني بر محال بودن ديدار خدا رها كرده‌ و به اين آيه چسپيده‌ايد . به همين خاطر است كه بنده اصرار دارم كه قرآن كريم به مفسراني نياز دارد كه بتوانند «تبانا لكل شيء» را از آن استخراج كنند . ما به معصوماني نياز داريم كه قرآن را براي ما تفسير كنند . تفسير قرآن كار شما كه نمي‌توانيد مرجع يك ضمير را پيدا كند ، نيست . خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد :

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آَيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ . [7]

تفسير آيات متشابهات كار شما نيست . بايد تفسير آن‌ها را به راسخان در علم واگذار كنيد . راسخ در علم كسي است كه بر ظاهر و باطن ، محكم و متشابه ، ناسخ و منسوخ قرآن تسلط كامل دارد و او كسي نيست ، جز باب علم نبي .

بيا و قلبت را از «زيغ» خالي كن و در سلك شاگردان امير المؤمنين قرار بگير كه او بهتر از هر كسي تفسير قرآن را مي‌داند.

سؤالي كه پرسيده‌ايد ، خيلي هوشيارانه است . مطلب را تا آخر فهميدم ، حدس زدم كه چه مي‌خواهيد . اگر مي‌خواهيد ابن بحث را آغاز كنيد ، بسم الله .

بدون شك عبادت ، خاص خداي عظيم الشأن است و كسي در آن شريك نيست . اين عقيدۀ‌ تمام شيعيان است .

حاجت خواستن از مردگان هم ، همين‌طور است . اگر كسي پيدا شود كه از مردگان حاجت خود را بطلبد و‌ آن‌ها را در دادن حاجت دخيل بداند ، بي‌ترديد مشرك شده است . ما شيعيان هيچ‌گاه از غير خدا كمك نمي‌طلبيم و از غير او حاجت مان را نمي‌خواهيم .

اياك نعبد و اياك نستعين .

دوستان عزيز به اين سايت نيز مراجعه كنند . در آن‌جا مناظره داغ‌تر از اين‌جا است .



[1] . الاستبصار : الجزء 1 ، باب البئر تقع فيه الفأرة ، ذيل الحديث 112 .

[2] . التهذيب : الجزء 7 ، باب بيع الواحد بالاثنين وأكثر من ذلك ، ذيل الحديث 435 .

[3] . الاستبصار : الجزء 3 ، باب النهي عن بيع الذهب بالفضة نسيئة ، ذيل الحديث 325 .

[4] . شرح أصول الكافي ، مولي محمد صالح المازندراني ، ج 7 ، ص 147 .

[5] . رحلة ابن بطوطة، ص113.

[6] . الانعام / 103 .

[7] . آل عمران / 7 .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با خانم هدایت (2) نظریه خانم هدایت
موضوع: مناظره با اهل سنت یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 9:52

 

نظريه خانم هدايت :

با سلامى مجدد ، و حمد و شكر شايسته ى خدايى كه ما را اينجا جمع نمود تا شايد توفيق يابيم به نوشتن آنچه خود بدان راضى و سبب فلاح و رستگارى ما در دنيا و آخرت گردد.

در ديدگاه اهل السنة ، توحيد و يكتاپرستى را به اين صورت قبول داريم كه :

اولاً ، تنها الله را خالق و رازق و مدبر در شؤون خلق و عالم دانسته و احدى را جز او شريك خلقت و آفرينش ندانيم.

اوست كه ما را آفريد ، پس اوست كه ما را مى ميراند. و اوست كه قبل از خلقت خلق بوده و بعد از فناى همه ى مخلوقات نيز تنها او باقى مى ماند.

هو الأول و الآخر

و اين اول و آخر بودنش حدود ندارد زيرا حدود و زمان نيز توسط الله تعالى بوجود آمده اند.

ثانياً ، الله را فقط شايسته ى عبادت بدانيم و احدى را در عبادت ها شريك قرار ندهيم.

دعا و نذر و نماز و نيايش و حاجت ها را فقط اوست كه مورد اجابت قرار مى دهد ، پس غير از الله را در طلب و جاجت خواندن شركى ست در عبادتى كه فقط شايسته ى اوست.

ثالثاً ، صفات و اسماء الله تعالى را همانطور كه در قرآن ( سخنان وحى الهى ) آمده قبول كنيم.

ما نبايستى الله تعالى را به مخلوقات ، تشبيه كنيم . زيرا مى فرمايد :

ليس كمثله شيئ

كسى همانند او نيست.

اگر كسى بگويد صورت من شبيه به خداست يا همانطور كه من روى كرسى مى نشينم خدا نيز اينچنين مى نشيند ، او مشرك است . زيرا خود را شريك صفات خدا دانسته است.

ما در قرآن به آياتى برخورد مى كنيم كه در آن الله تعالى به بندگانش وعده ى ديدار يا لقاء الله داده است.
اميدواريم ما نيز مشمول اين نعمت بزرگ شويم ، اما چگونگى اين لقاء ، رازى ست كه روز قيامت برايمان روشن خواهد شد.

البته بشارتهاى رسول الله صلوات الله عليه مبنى برلقاء الله وجود دارد ولى باز راز آن نهفته است براى روزى كه ما آن روز را نديده ايم ولى بدان ايمان داريم و آن روز " روز جاودانى " ست كه بعد از رستاخيز خواهد بود.

دوستان شما را بسيار مشوق و متحمس به سؤال كردن از بنده مى بينم كه بسيار كه بسيار مايه ى خوشحالى ام مى شود.

شما دوستان با عجله ى بسيار مى خواهيد مرا وارد بجث تنگى كنيد كه هدفم نبود ولى خوب جاى فرارى هم ندارم! شما وارد بحث صفات رب العزة سبحانه و تعالى شده ايد و از من مى خواهيد در مورد آن بحث را ادامه دهيم.

بصورت مختصر بگويم ، صفات خداوند براى ما در حدى آشكار مى باشد كه الله تعالى در كتابش بيان فرموده است.

احاديثى را كه از كتب اهل السنة در باب صفات ذكر كرديد را مطالعه كردم و با مشابه آن در كتب اهل التشيع بر خورد كردم كه برايتان مى آورم.

عن عبدالله بن سنان قال « سمعت أبا عبد الله (ع) يقول إن الله ينزل في يوم عرفه في أول الزوال إلى الأرض على جمل أفرق يصال بفخذيه أهل عرفات يميناً وشمالا ، فلا يزال كذلك حتى إذا كان عند المغرب ونفر الناس وكل الله ملكين بحيال المازمين يناديان عند المضيق الذي رأيت : يارب سلّم سلّم ، والرّب يصعد إلى السماء ويقول جل جلاله : آمين آمين رب العالمين ، فلذلك لا تكاد ترى صريعاً ولا كبيراً )

هذه الرواية في كتاب الأصول الستة عشر ص54 ط  دار الشبستري قم الطبعة الثانية سنة 1405

عن ابي جعفر قال قال رسول الله صلى الله عليه واله (( المتحابون في الله يوم القيامة على ارض زبرجدة خضراء في ظل عرشه عن يمينه وكلتا يديه يمين وجوههم اشد بياضا واضوأ من الشمس الطالعة يغبطهم بمنزلتهم كل ملك مقرب وكل نبي مرسل يقول الناس من هؤلاء فيقال هؤلاء المتحابون في الله )) انظر كتاب الكافي 2/ 126 وايضا بحار الانوار 7/ 1

عن علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبي عمير ، عمن ذكر ، عن أبي حمزة الثمالي قال : رأيت علي بن الحسين ( عليهما السلام ) قاعدا واضعا إحدى رجليه على فخذه ، فقلت : إن الناس يكرهون هذه الجلسة ويقولون : إنها جلسة الرب ، فقال : إني نما جلست هذه الجلسة للملالة ، والرب لا يمل ولا تأخذه سنة ولا نوم . [ 15774 ] 3 ـ (( - وسائل الشيعة -الجزء الثاني عشر - كتاب الحج ـ باب مايستحب من كيفية الجلوس وما يكره منها - ص (104-128 )

وعن إبراهيم بن محمد الخراز، ومحمد بن الحسين قالا: دخلنا على أبي الحسن الرضا (رض) ، فحكينا له ما روي أن محمداً رأى ربه في هيئة الشاب الموفق في سن أبناءثلاثين سنة، رجلاه في خضره، وقلنا: ( إن هشام بن سالم، وصاحب الطاق، والميثمي يقولون: إنه أجوف إلى السرة والباقي صمد... الخ ) أصول الكافي 1/101، بحار الأنوار 4/40.

الله مسح أهل البيت بيمينه فأفضى نوره فيهم « (الكافي 1/365 كتاب الحجة. باب مولد النبي ووفاته).

خداوند دست راست دارد و چپ ( از كتب شيعه )

الكافي المجلد الثاني كتاب الإيمان و الكفر بَابُ طِينَةِ الْمُؤْمِنِ وَ الْكَافِرِ

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ( عليه السلام ) قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ ( عليه السلام ) بَعَثَ جَبْرَئِيلَ ( عليه السلام ) فِي أَوَّلِ سَاعَةٍ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَقَبَضَ بِيَمِينِهِ قَبْضَةً بَلَغَتْ قَبْضَتُهُ مِنَ السَّمَاءِ السَّابِعَةِ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ أَخَذَ مِنْ كُلِّ سَمَاءٍ تُرْبَةً وَ قَبَضَ قَبْضَةً أُخْرَى مِنَ الْأَرْضِ السَّابِعَةِ الْعُلْيَا إِلَى الْأَرْضِ السَّابِعَةِ الْقُصْوَى فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ كَلِمَتَهُ فَأَمْسَكَ الْقَبْضَةَ الْأُولَى بِيَمِينِهِ وَ الْقَبْضَةَ الْأُخْرَى بِشِمَالِهِ فَفَلَقَ الطِّينَ فِلْقَتَيْنِ فَذَرَا مِنَ الْأَرْضِ ذَرْواً وَ مِنَ السَّمَاوَاتِ ذَرْواً فَقَالَ لِلَّذِي بِيَمِينِهِ مِنْكَ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَوْصِيَاءُ وَ الصِّدِّيقُونَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ السُّعَدَاءُ وَ مَنْ أُرِيدُ كَرَامَتَهُ فَوَجَبَ لَهُمْ مَا قَالَ كَمَا قَالَ وَ قَالَ لِلَّذِي بِشِمَالِهِ مِنْكَ الْجَبَّارُونَ وَ الْمُشْرِكُونَ وَ الْكَافِرُونَ وَ الطَّوَاغِيتُ وَ مَنْ أُرِيدُ هَوَانَهُ وَ شِقْوَتَهُ فَوَجَبَ لَهُمْ مَا قَالَ كَمَا قَالَ ثُمَّ إِنَّ الطِّينَتَيْنِ خُلِطَتَا جَمِيعاً وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى فَالْحَبُّ طِينَةُ الْمُؤْمِنِينَ الَّتِي أَلْقَى اللَّهُ عَلَيْهَا مَحَبَّتَهُ وَ النَّوَى طِينَةُ الْكَافِرِينَ الَّذِينَ نَأَوْا عَنْ كُلِّ خَيْرٍ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ النَّوَى مِنْ أَجْلِ أَنَّهُ نَأَى عَنْ كُلِّ خَيْرٍ وَ تَبَاعَدَ عَنْهُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ فَالْحَيُّ الْمُؤْمِنُ الَّذِي تَخْرُجُ طِينَتُهُ مِنْ طِينَةِ الْكَافِرِ وَ الْمَيِّتُ الَّذِي يَخْرُجُ مِنَ الْحَيِّ هُوَ الْكَافِرُ الَّذِي يَخْرُجُ مِنْ طِينَةِ الْمُؤْمِنِ فَالْحَيُّ الْمُؤْمِنُ وَ الْمَيِّتُ الْكَافِرُ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ فَكَانَ مَوْتُهُ اخْتِلَاطَ طِينَتِهِ مَعَ طِينَةِ الْكَافِرِ وَ كَانَ حَيَاتُهُ حِينَ فَرَّقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَيْنَهُمَا بِكَلِمَتِهِ كَذَلِكَ يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمُؤْمِنَ فِي الْمِيلَادِ مِنَ الظُّلْمَةِ بَعْدَ دُخُولِهِ فِيهَا إِلَى النُّورِ وَ يُخْرِجُ الْكَافِرَ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلْمَةِ بَعْدَ دُخُولِهِ إِلَى النُّورِ .

در بحار الانوار ، امامان پهلو و روى خدا و دست اويند. بحار الانوار - ج24 - باب 53 : انهم عليهم السلام جنب الله ووجه الله ويد الله وأمثالها .

أخبرنا محمد بن هارون الزنجاني ، عن علي بن عبدالعزيز ، عن القاسم بن سلام قال : في معنى قول النبي صلى الله عليه وآله : " الرحم شجنة من الله عزوجل " يعني قرابة مشتبكة كاشتباك العروق ، وقول القائل " الحديث ذو شجون " إنما هو تمسك بعضه ببعض .

يعلق صاحب الانوارالمجلسي قائلا التالى : وقال بعض أهل العلم : يقال : شجر متشجن : إذا التف بعضه ببعض ، ويقال : شجنة وشجنة والشجنة كالغصن يكون من الشجرة ، وقد قال النبي صلى الله عليه وآله : إن فاطمة شجنة مني يؤذيني ما آذاها ويسرني ماسرها ( 2 ) .

( 2 ) .معانى الاخبار ص 302 .بحار الانوار ج71 باب 3 : صلة الرّحم ، واعانتهم ، والاحسان اليهم ، والمنع من قطع صلة الارحام ، وما يناسبه  [ 96 ][105

وعن علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبي عمير ، عمن ذكر ، عن أبي حمزة الثمالي قال : رأيت علي بن الحسين ( عليهما السلام ) قاعدا واضعا إحدى رجليه على فخذه ، فقلت : إن الناس يكرهون هذه الجلسة
ويقولون : إنها جلسة الرب ، فقال : إني انما جلست هذه الجلسة للملالة ، والرب لا يمل ولا تأخذه سنة ولا نوم .

الاصول من الكافي - الجزء الثاني تأليف: ثقة الاسلام ابي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني الرازي رحمه الله المتوفى سنة 328 / 329 ه‍ - كتاب العشرة - باب الجلوس ص [662]

دوستان روايات مذكور از كتب خودتان بود و در صورت تمايلتان بيشتر مثال خواهم آورد.

روايات فراوانى در كتب ما و شما وجود دارد و بايستى در همه ى احوال بايستى با قرآن مقايسه شود. زيرا سنت نبوى يا اقوال أئمه ى دين بايستى در ميزان قرآن قرار گيرد .آنان سخنان مخالف با سخنان وحى ( قرآن ) نمى گفتند.و اگر به موردى از روايات يا سخنى بر خورد كرديم كه به رسول الله صلوات الله عليه يا أئمه ى اهل بيت رضي الله عنهم نسبت داده شده بود ، ولى آن را مخالف صريح قرآن ديديم بايستى آنرا رد كنيم. زيرا سنت مترادف قرآن بوده نه متضاد با آن.

دوستان خوب ، شما خواستيد روايات را بدون ترجمه ى فارسى آورم در حاليكه خودتان روايات اهل السنة را ترجمه نمةديد.

بنده فقط مختصراً بگويم در روايات شيعه نيز به خداوند عز و جل صفاتى مانند دست و صورت و نزول (پايين آمدن ) به آسمان زمين ، داده شده است. و بنده بعضى از آنها را فوق ذكر كردم.

از من سؤالى شخصى كرديد و آن اينكه آيا بنده صفات الله تعالى را همانطور كه در كتب معتبر اهل السنة هست قبول دارم يا نه؟

دوستان ، بنده خداوند سبحانه و تعالى را منزه از تشبيه مى دانم و اوست كه شبيه به كسى نيست. به ديدار الله تعالى ايمان دارم زيرا الله تعالى در كتابش فرموده :

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (110) الكهف

خداوند در اين آيه ى مباركه ، از ديدار و لقاء رب ( الله تعالى ) سخن آورده و ما به سخنان قرآن ايمان داريم . خداوند تعالى در كتابش به خود صفاتى اثبات فرموده است و بنده آنان را بدون تشبيه و تعطيل قبول دارم، يعنى نه الله تعالى را تشبيه به مخلوقات مى كنم و نه صفتى را كه الله تعالى در كتابش بر خودش اثبات فرموده را رد مى كنم.
براى توضيح بيشتر :

نمى گويم : الله تعالى ، دست ندارد.

و نمى گويم : دستان خداوند مثل دستان ماست.

و مى گويم :

الله تعالى مى فرمايد:

وقال تعالى: ((وَقَالَتْ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ)) [المائدة:64].

وقال تعالى: ((وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّموَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ)) [الزمر:67

الله تعالى در آيات فوق ، صفت " دست " و " دست راست " را بيان فرموده است.

ما اهل السنة بر اين اعتقاديم كه آياتى كه بدينصورت بيان شده را تشبيه نكنيم .

ولى نمى توانيم آنرا نفلا كنيم و بگوييم : منظور الله تعالى از دست و دست راست ، حقيقت ندارد و منظورش " قدرت " است!

زيرا الله تعالى قرآن را به بهترين و واضح ترين لغت بيان فرموده و با فصاحت كامل صفات را بيان فرموده و رسول الله صلوات الله عليه هيچگاه الله تعالى را تشبيه نكردند بلكه بدانصورت كه در قرآن مى خواندند ، صفات خداوند را بيان مى داشتند.

اگر معنى آياتى كه از " دست " الله تعالى سخن مى گويد ، قدرت بود ، اين آيه معنايش چه مى شد؟

قال تعالى: ((مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ)) [ص:75].

خداوند تعالى به ابليس كه از فرمان خداوند سرپيچى مى كند ، مى فرمايد:

چه تو را از سجده كردن به آنچه با " دو دستانم " خلق كردم ، باز داشت؟

اگر دست به معناى قدرت بود كه مى شود " دو قدرتم " زيرا اينجا صفت " دو دست آمده ".

و اگر منظور از دست ، نعمت بود ، باز معنايى نداشت كه دو تا نعمت باشد.

در عقيده ى من ، الله تعالى داراى وجه و يدين هستند و سبحانه و تعالى به ما وعده ى لقاء و ديدار فرمودند كه تنها از بارگاه با عظمتش خواهان لقاء و ديدارش را دارم و اميدوارم از محرومان نباشم .

اللهم ارزقني لقاءك و لا تجعلنى من المحرومين، اللهم آمين

دوستان ، بنده سؤالى داشتم.

آيا شما عبادات را خاص به الله تعالى مى دانيد؟

آيا طلب كردن حاجات از مردگان را شرك در عبادت نمى دانيد؟

الله تعالى در كتاب عزيزش مى فرمايد:

و اذا سألك عبادي عني فإني قريب أجيب دعوة الداع اذا دعان

أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ (62) .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

مناظره با خانم هدايت (1)
موضوع: مناظره با اهل سنت سه شنبه هفدهم بهمن 1385 17:42

 

 

اين بار هم يك مناظره ؛ اما نه با محمد ؛ بلكه با خانم هدايت از وبلاگ معنای توحید خانم هدايت بر عكس ديگر دوستان اهل سنت ، خوي نرم ، اخلاق خوش و حرف‌هاي دلنشيني دارد و همچنين از بغض و دشمني كمتري نسبت به اهل بيت عليهم السلام برخوردار است . اميدوارم كه اين مباحث مورد قبول درگاه ايزد منان واقع و هر كدام از ما را كه در راه حق نيستيم ، به صراط مستقيم خود رهنمون سازد .

 اين هم اصل نظرات خانم هدايت به همراه جواب آن .

 

نظرات خانم هدايت

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على امامنا و قدوتنا رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

دوستان ، السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

بنده مدتهاست كه علاقمند به بحث با شما مى باشم ، نه براى اينكه اختلافات را عميق تر جلوه دهيم و نه براى اينكه خود را كاملاً بر حق و شما را كاملاً بر باطل مى دانم.

بلكه بخاطر اينكه بعد از مطالعه ى آراء و كتب طرفين ( شيعه و سنى ) متوجه شدم ما احتياج به شكستن ديوار سكوت داريم.

ديوارى كه سبب شده عيب هاى خود را نديده و عيب هاى ديگران را آشكار نماييم و بر آن اساس دلها مهر تعصب و لجاجت گرفته و ديده ها از ديدن حقيقت محروم مانده اند.

دوستان مختصراً خدمتتان عرض كنم بنده اينجا به قصد جر و دعوا نيامده ام و مى خواهم به سخنان شما كاملاً توجه كنم و بر اساس سخنانتان با شما هم سخن شوم.

البته از قبل كتابهايى از مؤلفين شيعه خوانده ام ولى دوست دارم اساس كلام ما و شما سخنان و اعتقادات درونى مان باشد نه آن چيزهايى كه توسط ديگران تأليف شده.

البته در صورت ايمان و اعتقاد راسخ به مؤلف يا نوشته اى ، به خودمان حق مى دهيم از ديگران و سخنانشان استدلال و استنباطى داشته باشيم به شرط اينكه مسئوليت سخنان آن مؤلف را پذيرا باشيم.

بنده از علما نيستم كه براى شما دوستان رويه و روش مخصوصى را براى بحث اختراع كنم ولى پيشنهادى داشتم كه شايد مورد قبول شما هم واقع باشد.

موضوع مورد بحث ما " توحيد " است و اين اولين و اساسى ترين اصل دين اسلام است و قرآن به زيبايى اين اصل را شرح داده است.

بياييد استدلالات خود را از اين كتاب آسمانى ( حبل الله المتين) بدست آوريم.

همانطور كه قبلاً نيز به شما اعلام داشتم هدف من " جمع شدن " است و نه " متفرق شدن " .

اميدوارم اين مبحث ، ما را بر اساس تمسك به حبل الله ( قرآن ) با هم نزديك كند.

اين اميد را هم دارم كه الله تعالى دلهايمان را بسوى خود هدايت فرمايد تا ما و تمام اعمال و سخنانمان را فداى الله بدانيم نه فداى نفس.

از شما دوستان مهربان در خواست حسن نيت و خطاب را دارم و براى اثبات اين منظور بياييد براى هم دعا كنيم تا الله تعالى اين عمل ما را خالصانه مورد قبول خود واقع گرداند.

دوستان ، پيشنهاد ديگر بنده اينست كه حتى اگر هر كدام به اشكالى بر خورد كرديم آنرا با آرامى و مهربانى بيان كنيم و در پايان هر انتقادى كه متوجه شخص مقابل مى كنيم ، برايش طلب دعا به فلاح و رستگارى كنيم .
زيرا انسان فطرتاً محبت را دوست دارد و از دشمنى و نفرت فرار مى كند.

بياييد با دلهايى خالص براى هم طلب هدايت كنيم تا ما را به راه مؤمنانى هدايت نمايد كه با رسول الله صلوات الله عليه روز و شب را در طاعت خداى يكتا بسر برده و در حالى دنياى فانى را ترك گفتند كه خدا و رسولش از آنان راضى بودند.

بياييد ابتدا با تعريف توحيد شروع كنيم .

آيا ما و شما بر يك تعريف توافق داريم.

دوست دارم با توجه به تجربه و حماس شما به اين مبحث ، تعريف خودتان را بنويسيد.

ما مى توانيم مرحله به مرحله اين بحث را كامل كنيم يا هر طور كه شما خواستيد.

در مرحله ى اول ، تعريف توحيد.

در مرحله ى دوم ، به امورى كه منافى توحيد هستند مى پردازيم.

و نظر شما و ما را با الهام از قرآن بررسى مى كنيم.

جواب‌هاي مدير وبلاگ

در ابتدا بايد  چند نكته را بايد خدمت شما خواهر گرامي تذكر دهم :

1. هدف بنده از مناظره با شما هر گز شكست دادن شما نيست ؛ چرا كه در اين صورت هيچ چيزي نصيب من نخواهد شد ؛ بنا براين دير جواب دادن شما مرا رنجور نخواهد كرد . هر  چه دلتان خواست صبر و تحقيق كنيد تا بهترين جواب را داده باشيد . هدف من آشنايي كامل با شما و اعتقادات مذهب شما است ؛ زيرا شنيدن يك مطلب در كتاب‌هاي مخالفين با شنيدن آن از زبان خود شخص تفاوت زيادي دارد .

2. سعي كنيد كه رواياتي را كه نقل مي‌كنيد حتي الامكان به لغت عربي باشد و از ذكر ترجمۀ تنهاي آن خودداري كنيد ؛ زيرا پيدا كردن يك متن فارسي در كتاب عربي كاري است مشكل و وقت گير .

3. اگر دوستان ديگري هم سراغ داريد كه به اين بحث علاقه مند هستند ، از آن‌ها هم دعوت كنيد كه در اين بحث شركت كنند . ما از نظرات تمامي دوستان شيعه و سني استقبال خواهيم كرد .

4. اگر مي‌خواهيد چيزي را بر ما بقبولانيد ،‌ سعي كنيد كه از كتاب‌هاي باشد كه ما قبول داريم . در غير اين صورت استدلال شما به كتاب‌‌هاي خودتان كاري است عبث و بي‌فايده .

اما جواب‌ها :

خواهر محترم خانم هدايت! همان‌طوري كه شما مي‌دانيد ، بحث توحيد از مسائلي است علمي ، دقيق و گسترده كه درك آن براي هر كسي دشوار و گره آن براي همۀ انسان‌ها پيچيده‌تر از ساير مسائل است . به همين خاطر است كه اين بحث در طول تاريخ معركۀ آراء دانشمندان ، متفكران و حتي آحاد مردم بوده است و متأسفانه بسياري از مردم كه از حبل الله المتين جدا بوده و يا شده‌اند ، در اين باره به بي‌راهه رفته‌ و به جاي كعبۀ اعرابي ، ره تركستان را پيموده‌اند . در اين جا است كه اختلاف شديد و نوسان وسيع و عجيبي ميان افراد بشر در درك ، تعقل و كيفيت تفسير توحيد به چشم مي‌خورد .

اصل توحيد و يگانه بودن خدا از مسائلي است كه از فطرت انسان سر چشمه مي‌گيرد و تمامي انسان‌ها به نوعي معتقد به آن هستند ؛ اما در كيفيت آن و اين كه اين وحدت ، چه وحدتي است اختلاف دارند .

بسياري از انسان‌ها وحدت خداوند را به معناي وحدت عددي تلقي كرده‌اند ؛ همان وحدتي كه در مقابل كثرت است ؛ اما قرآن كريم در تعاليم عاليه خود وحدت عدديه را از پروردگار ( جل ذكره) نفي مي‌كند ؛ زيرا لازمۀ وحدت عدديه محدوديت به حدود مكاني و زماني و هزران حدود ديگر است و خداي متعال منزه از اين است كه محاط و مقدور چيزي واقع شود .

آيات بسياري در قرآن كريم در بارۀ وحدت خداي تعالي وجود دارد كه نه تنها وحدت عددي را از باري تعالي نفي مي‌كند ؛ بلكه ساحت او را منزه از انحاء وحدت مي‌داند ؛ چه وحدت فردي كه در قبال كثرت فردي است ، چه وحدت نوعي و جنسي و يا هر وحدت كلي ديگري كه در قبال كثرتي از جنس خود است ؛ زيرا تمامي اين انحاء وحدت ، در مقهوريت و جبر به داشتن حدي كه فرد را از ساير افراد نوع ، يا نوع را از ساير انواع جنس جدا و متمايز كند مشتركند و چون بنا بر تعليمات قرآن هيچ چيز خداي تعالي را به هيچ وجه نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال نمي تواند مقهور و مغلوب و محدود در حدي كند از اين جهت وحدت او عددي نيست .

اين معنا از بسياري از آيات قرآن استفاده مي‌شود كه روشن‌ترين آن‌ سورۀ توحيد:

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ . اللَّهُ الصَّمَدُ . لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ . وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ .

است . كلمه «توحيد» در « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » طوري استعمال شده است كه امكان فرض عددي را در قبال آن دفع مي‌كند ؛ زيرا وقتي گفته مي‌شود : «احدي اين جا نيامد » آمدن يك نفر و دو نفر و همۀ ارقام بيشتر را دفع مي‌كند ؛ اما اگر بگوييم : «واحدي نيامد» فقط آمدن يك نفر را دفع مي‌كند ؛ اما بيشتر از آن را نه .

بنابراين مراد از توحيد ، وحدتي است كه به هيچ وجه مجال براي فرض ثاني و مانند نيست ؛ تا چه رسد به اين كه ثاني او در عالم ، خارجيت و واقعيت داشته باشد .

اين است تعريف بنده از توحيد .

براي اين كه مسأله را بهتر متوجه بشوي ، روايتي از امير المؤمنين علي بن أبي طالب نقل مي‌كنم كه حقيقتاً بهترين تعريف از توحيد است .

شيخ صدوق اعلي الله مقامه در كتاب توحيد ، خصال و معاني الاخبار به سند خود روايتي از مقدام بن شريح ابن هاني از پدرش شريح نقل مي‌كند كه گفت :

در جنگ جمل عربي در ميان لشكريان برخاسته عرض كرد : يا امير المؤمنين ! آيا اعتقاد شما اين است كه خدا يكي است ؟

اين را كه گفت ، مردم گردن كشيدند ، كه اي فلان مگر نمي‌بيني امام در اين ايّام با چه گرفتاري‌هاي مواجه است ؟ در مثل اين ايّامي كه امام گرفتار جنگ است ، چه جاي اين سؤال است ؟!

حضرت فرمود :

بگذاريد جواب خود را بگيرد ، و نسبت به خداي خود معرفتي حاصل كند ، او همان را مي‌خواند كه ما آن را از دشمن خود مي‌خواهيم

(يعني همۀ رنج‌هاي ما براي اين است كه دشمنان ما به خدا آشنا شوند) آن‌گاه روي به اعرابي كرد و فرمود :

اي اعرابي ! گفتن اين كه خدا واحد است بر چهار وجه است كه دو وجه آن غلط و دو وجه ديگر آن صحيح است . اما آن دو وجهي كه جايز نيست بر خدا اطلاق شود ، يكي اين است كه كسي بگويد خدا واحد است و مقصودش از واحد ، واحد عددي باشد . و اين صحيح نيست ؛ زيرا چيزي كه دوم برايش نيست داخل در عدد نمي‌شود . و لذا مي‌بينيد كه قرآن گويندگان « ثالث ثلاثه» را كافر خوانده . ديگر اين كه كسي بگويد : خدا يكي است و مرادش همان باشد كه گوينده‌اي مي‌گويد فلاني يكي از مردم است . اين نيز باطل است ؛ چون خدا را به خلق تشبيه كردن است و پروردگار ما بزرگتر از آن است كه برايش شبيهي باشد .

اما آن دو نحوه وحدتي كه براي خدا ثابت است ، يكي اين است كه كسي بگويد : خدا واحد است و در اشياي عالم مانندي برايش نيست . و اين صحيح است ؛ چون پرودرگار همين‌طور است ؛ ديگر اين كه گفته شود خداي عزوجل احدي المعنا است ؛ يعني نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم قابل هيچ‌گونه انقسامي نيست . اين هم صحيح است ؛ چون پروردگار ما همين‌طور است .

(توحيد صدوق ، ص83  ، ح3 ، خصال صدوق، ج 1 ، ص2 ، ح1 و معاني الاخبار ص5 ، ح2 ) .

خواهر محترم ! هيچ مسألۀ در مذهب شيعه به اندازۀ توحيد اهميت ندارد و بيشترين روايت از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام ؛ به ويژه از امام علي عليه السلام در اين باره وارد شده است كه به جهت اختصار فقط به همين يكي اكتفاء مي‌كنم .

از اين كه بگذريم ، شعيان صفات خداوند را به دو دسته تقسيم مي‌كند : صفات سلبي و صفات ثبوتي . صفات ثبوتي ، يعني صفاتي كه خداوند داراي آن‌ها است و صفات سلبي ، يعني صفاتي كه خداوند منزه از داشتن آن‌ها است كه من آن‌ها را به صورت تيتر وار با يك شعر معروف برايت بيان مي‌كنم و بحث در بارۀ هر كدام از آن‌ها باشد براي بعد .

قادر و عالم حي است مريد و مدرك                   پس قديم ازلي  دان متكلم صادق

نه مركب بود و جسم نه مرئي نه محل             لاشريك است و معاني تو غني دان خالق .

توحيد خالص و واقعي اين است كه يك موحّد به تمام اين‌ها معتقد باشد و اگر به يكي از آن‌ها معتقد نباشد ، در توحيد او خلل وارد مي‌شود ؛ مثلاً اگر كسي خداوند را جسم يا مرئي بداند ، از نظر ما مشرك به حساب مي‌آيد و گناهي نا بخشودني كه آيات قرآن آن‌ها را به صراحت رد كرده است ؛ از جمله :

لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ( انعام /103)

وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ( بقره / 55) .

وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ .

وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا كَبِيرًا ( فرقان / 21) .

و ده‌ها آيۀ ديگر كه همگي آن‌ها ديدن خداوند را به طور مطلق ؛ چه در اين دنيا و چه در آخرت ، محال و اعتقاد به آن را گناه نا بخشودني و شرك مي‌دانند . همچنين روايات بسيار فراواني از طريق ائمه شيعه نقل شده است كه جسم بودن خدا ، رؤيت خدا ، داشتن مكان ، مركب بودن ، شريك داشتن خداوند را محال و اعتقاد به آن را شرك مي‌دانند .

 از امام صادق عليه السلام سؤال نمودند : آيا در روز قيامت مي توان خدا را ديد ؟ امام در جواب فرمود :

خداوند منزه و بالاتر از اين است كه ديده شود ؛ زيرا چشم تنها چيزي را كه داراي رنگ و كيفيت است (اجسام ) مي‌تواند ببيند ؛ در حالي كه خداوند نه داراي رنگ و نه داراي كيفيت و چگونگي است ؛ بلكه به وجود آورندۀ آن‌ها است .

به جهت اختصار  من فقط به همين يك روايت بسنده مي‌كنم .

اما متأسفانه بسياري از علماي اهل سنت اعتقاد به رؤيت خداوند را از اصول مسلمه مذهبشان مي‌دانند و در اين راه پا فشاري زيادي مي‌كنند ؛ به حدي منكر رؤيت خدا را مشرك مي‌دانند ؛ مثل ابن تيميه ، فخر رازي ، احمد بن حنبل ، مالك ، شافعي ، اشعري ، غزالي ، قسطلاني ، ابن حجر ، بدر الدين عيني ، فاضل نووي و ...

اين اعتقاد نه تنها با صريح آيات قرآن و روايات مخالفت دارد ؛ بلكه با عقل و منطق نيز در تضاد است و انسان سليم العقل نمي‌تواند آن را بپذيرد .

من ابتدا چند روايت را از كتاب‌هاي اهل سنت ( آن‌هم از صحيح بخاري و مسلم كه به اعتقاد اهل سنت صحيح‌ترين كتاب‌ها بعد از قرآن هستند) نقل  و انشاء الله در نوبت بعد دلايل عقلي را بر رد آن‌ها بيان خواهم كرد :

1. خداوند همانند قرص ماه ديده مي‌شود :

عن جرير بن عبد الله قال كنا جلوسا ليلة مع النبي صلى الله عليه وسلم فنظر إلى القمر ليلة أربع عشرة فقال إنكم سترون ربكم كما ترون هذا لا تضامون في رؤيته .

(صحيح البخاري - البخاري - ج 6 - ص 48 ) .

يك شب در حضور رسول خدا بوديم ، آن حضرت نگاهي به قرص ماه كرد آن‌گاه فرمود :

همان‌طور كه قرص اين ماه را مي‌بينيد‌، خدا را نيز خواهيد ديد و ديدار خداوند هيچ فشار و ناراحتي بر شما وارد نخواهد كرد .

2. خداوند مي‌خندد :

فيقول الله تبارك وتعالى له أليس قد أعطيت عهودك ومواثيقك ان لا تسأل غير ما أعطيت ويلك يا ابن آدم ما أغدرك فيقول أي رب لا أكون أشقى خلقك فلا يزال يدعو الله حتى يضحك الله تبارك وتعالى منه فإذا ضحك الله منه قال ادخل الجنة .

(صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 1 - ص 114) .

خداوند مي‌گويد : آيا تو نبودي مي‌گفتي سؤال ديگري نخواهم كرد ؟ واي بر تو اي پسر آدم چه پر مكر هستي ؟ عرضه مي‌دارد  : خدايا ! مرا محروم‌ترين بندگانت قرار مده ! . و در خواستۀ خود پا فشاري و اصرار مي‌كند ، تا خداوند خنده‌اش مي‌گيرد!!! وقتي خداوند از وي خنده‌اش گرفت ، اجازه مي‌دهد تا داخل بهشت شود .

3. خداوند به آسمان پايين فرود مي‌آيد :

عن أبي هريرة رضي الله عنه أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ينزل ربنا تبارك وتعالى كل ليلة إلى سماء الدنيا حين يبقى ثلث الليل الآخر يقول من يدعوني فأستجيب له من يسألني فأعطيه من يستغفرني فأغفر له .

(صحيح البخاري - البخاري - ج 2 - ص 47 و صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 2 - ص 175) .

ابوهريره از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل مي‌كند كه : در ثلث آخر هر شب ، خداوند به آسمان فرود مي‌آيد و مي‌گويد : كيست كه مرا بخواند تا خواستۀ او را بر آورم ؟ كيست كه حاجت خود را از من بخواهد تا آن‌چه را كه مي‌خواهد بدهم ؟! كيست كه طلب آمرزش كند تا او را بيامرزم ؟

اگر يك روزي چنين سخناني طرفدار داشت و عوام الناس آن را مي‌پذيرفتند ، امروزه كه كروي بودن زمين اثبات شده است ، چنين سخناني هرگز مورد قبول اهل عقل واقع نخواهد شد ؛ چرا كه در اين صورت بايد خداوند مدام در رفت آمد بين عرش و زمين باشد ؛ زيرا در هر لحظه يك نقطه از زمين ثلث آخر شب خواهد بود .

4. خداوندي كه داراي صورت است :

عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم وفى حديث ابن حاتم عن النبي صلى الله عليه وسلم قال إذا قاتل أحدكم أخاه فليجتنب الوجه فان الله خلق آدم على صورته

(صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 8 - ص 32 ) .

ابوهريره نقل مي كند كه : رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : وقتي يك از شما با برادرش نزاع و مخاصمه مي‌كند ، از سيلي زدن و لطمه زدن به صورت طرف نزاع خودداري كند ؛ زيرا خدا ، انسان را به صورت خودش آفريده است .

جالب اين‌جاست كه عين همين روايت در متن تورات نيز موجود است كه در قسمت 27 از اصحاح اول از سفر تكوين اين گونه آمده است :

خداوند انسان را به صورت الله خلق نمود و نر و ماده آفريد .

5. خدايي كه داراي دست است :

أبو هريرة عن النبي صلى الله عليه وسلم قال إن يمين الله ملأى لا يغيضها نفقة سحاء الليل والنهار .....

(صحيح البخاري - البخاري - ج 8 - ص 175 ) .

ابوهريره مي‌گويد : رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : دست راست خداوند پر ست و از احسان و انفاق او كاسته نمي‌شود و احسانش شب و روز به طرف بندگانش سرازير است ...

6. خدايي كه انگشت دارد :

عن عبد الله رضي الله عنه قال جاء حبر من الأحبار إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال يا محمد انا نجد ان الله يجعل السماوات على إصبع والأرضين على إصبع والشجر على إصبع والماء والثرى على إصبع وسائر الخلائق على إصبع فيقول انا الملك فضحك النبي صلى الله عليه وسلم حتى بدت نواجذه تصديقا لقول الحبر ثم قرأ رسول الله صلى الله عليه وسلم وما قدروا الله حق قدره .

(صحيح البخاري - البخاري - ج 6 - ص 33 و ج 8 - ص 187 ) .

عبد الله مي‌گويد : يكي از علماي يهود به حضور رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شرفياب شد و عرضه داشت : يا محمد ! ما در تورات مي‌خوانيم كه : خداوند توانا در روز قيامت هر يك از آسمان‌ها و زمين‌ها و درخت‌ها و آب و خاك و خلاصه تمام موجودات ديگر هر يكي را ، با يك انگشت خود بر مي‌دارد . سپس مي‌گويد : منم مالك و سلطان واقعي همۀ موجودات . عبد الله مي‌گويد : وقتي كلام يهودي به اين جا رسيد ، رسول اكرم نيز به عنوان تصديق و تأييد گفتار وي تبسم كرد !! تا جايي كه دندان‌هاي آن حضرت نمايان گرديد ....

7. خدايي كه كمر دارد :

عن أبي هريرة رضي الله عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم قال خلق الله الخلق فلما فرغ منه قامت الرحم فأخذت بحقو الرحمن فقال له مه قالت هذا مقام العائذ بك من القطيعة قال الا ترضين ان أصل من وصلك واقطع من قطعك قالت بلى يا رب قال فذاك .

(صحيح البخاري - البخاري - ج 6 - ص 42 43 ) .

ابوهريره مي‌گويد : رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : خداوند موقعي كه خلق و آفرينش موجودات را پايان بخشيد ، رحم و قرابت برخاست و كمر خدا را گرفت!! خدا فرمود : آرام باش! عرضه داشت : اين‌جا جايگاه كسي است كه از قطع رحم به پيشگاهت پناه آورده است . خداوند در جواب فرمود ...

8. خدايي كه پا دارد :

عن أنس رضي الله عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم قال يلقى في النار وتقول هل من مزيد حتى يضع قدمه فتقول قط قط .

(صحيح البخاري - البخاري - ج 6 - ص 47 ) .

أنس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل مي‌كند كه : در روز قيامت ، اهل جهنم به آتش انداخته مي‌شوند . جهنم تقاضاي زيادت مي‌كند و هل من مزيد مي‌گويد . پس خداوند پاي خود را در جهنم مي‌گذارد!!! در اين جا است كه جهنم مي‌گويد : بس است ، بس است .

9. خدايي كه داراي عرش است :

جالب اين جاست كه عقيدۀ رؤيت خدا ، جسم بودن او ، مكان داشتن او و... در عقايد علماي اهل سنت نيز نفوذ كرده است . من فقط يك نمونه از ابن تيميه نقل مي‌كنم كه اگر لازم شد نظر بقيه علما را هم خواهم نوشت :

ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مي نويسد:

ابن تيميه در مسجد جامع دمشق كه من حضو داشتم، بر بالاي منبر گفت: «ان الله ينزل إلي السماء الدنيا كنزولي هذا؛ خداوند به آسمان دنيا فرود مي‌آيد، همچنان كه من از پلۀ اين منبر فرود مي‌آيم» سپس يك پله پايين آمد. يك فقيه مالكي به نام «ابن الزهراء» بر او اعتراض كرد و اظهارات وي را به اطلاع ملك ناصر رساندند و دستور دارد وي را زنداني كردند و در زندان از دنيا رفت.

 (رحلة ابن بطوطة، ص113).

 اين نمونه‌هاي كوچكي از اين دسته روايات در كتاب‌هاي اهل سنت بود كه اگر خواسته باشي براي بيش از آن را هم خواهم نوشت .

ريشة اين اعقتادات :

اين روايات كه سر منشأ عقيده كفر آميز رؤيت خدا شده‌اند ، همگي ريشه در افكار علماي يهود دارد كه با نفوذ به درون اسلام و پذيرفتن ايمان ظاهري ، اين عقايد زشت ، انحرافي و شرك آميز را وارد عقايد برخي از مسلمانان كردند . اگر مي‌بينيد كه قائلان به رؤيت خدا به آيات قرآن استناد مي‌كنند ، همگي توجيه عقيده‌اي است كه از قبل پذيرفته‌اند و هرگز قرآن ريشۀ چنين اعتقادي نبوده است ؛ بلكه اين گروه نخست چنين عقيده‌اي را پذيرفته‌ و آن‌گاه براي خاموش كردن مخالفان به تكاپو افتاده‌اند تا از قرآن دلايلي براي آن پيدا كنند . من در اين جا نمونه‌هاي از متن عهدين كه تصريح به ديدن خدا دارد ، نقل و قضاوت آن را بر عهدۀ شما و خوانندگان عزيز مي‌گذاريم .

الف :

خداوند را ديدم كه بر تخت بلندي نشسته بود . گفتم : واي بر من ! چشمان من پادشاه سپه دار را ديدند . (اشعيا _ 6: 1_ 6) .

ب :

مي ديدم كه تخت‌هاي گذارده‌اند و خداي قديم بر آن نشسته ، لباس او چون برف سفيد و موهاي سر او مانند پشم پاكيزه بود . تخت او شعله‌اي از نور بود . (دانيال : 7_9)

ج :

اما من صورت او را مي‌نگرم . ( مزامير داود _ 17 _15 )

د:

سليمان بر پروردگار خود خشمگين شد ؛ چون قلب او از خدا برگشت ، خداي اسرائيل كه دو بار براي او ديده شده است . ( ملوك اول _ 11)

هـ :

من خدا را ديدم كه بر تخت خود نشسته و همه سپاهيان دريا در برابر او ايستاده‌اند . (ملوك اول _ 22)

از شما درخواست مي‌كنم كه نظرت را در بارۀ تعريف توحيد و همچنين عقيدۀ خودت را در بارۀ اين روايات بنويسيد كه آيا واقعاً‌ شما خداوند را داراي دست ، انگشت ، چشم ، پا و... مي‌دانيد يا نه ؟ اگر قبول نداريد ؛ پس اين روايات در كتاب‌هاي شما چه مي‌كند ؟ اگر شما هم اين روايات را قبول داريد ؛ پس مشكل شرك آن را چگونه حل مي‌كنيد.

منتظرتان هستم .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

ادامه مناظره (4)
موضوع: مناظره با اهل سنت پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 15:59

نظريه محمد ( سني)

جناب يزداني براي سوالاتي كه پرسيده بوديد دارم برايشان جواب اماده ميكنم البته در حد واندازه توان خودم امروز فقط اكتفا ميكنم به مطلبي كه در پايين امده در ضمن در مطالبي كه نوشته بوديد كمي سخنانت نا راحت كننده بود از لحن تندي استفاده كرده بوديد مثل اين جمله

اما متأسفانه شما هنوز به اين مرحله از بلوغ عقلي و منطقي نرسيده‌ايد كه بتوانيد اين مسأله پيش پا افتاده را درك كنيد

مي توانستيد خواسته خود را مودبانه تر بيان كنيد بنده با شما جنگ ودعوا ندارم هيچ علاقه اي هم به بحث وگفتگو با شما وامثال شما نداشتم وندارم اگر مبينيد كه دارم با شما مناظره ميكنم به خاطر اطلاعيه اي بود كه در يكي از وبلاگها خوانده بودم كه از سني ها خواهش كرده بوديد كه به وبلاگ شما بيايند وانرا رونقي دهند

اگر سردعوا وتوهين داريد اعلام ميدارم كه بنده تسليمم ونتيجه مناظره هم به نفع شما .شما برنده ايد

اما خوانندگان گرامي

نوشته هايي كه در پايين است وبا زيرخط مشخص شده از جناب اقاي يزداني است كه فرموده اند:
اهل سنت او را خليفه چهارم مي‌دانند و معتقد هستند كه بين امام علي عليه السلام و رسول گرامي اسلام سه نفر ديگر فاصله بوده است ؛ اما شيعيان منكر آن هستند

سوال بنده از جناب يزداني اينست كه

وقتي علي -رضي الله عنه- مي دانست که خداوند او را خليفه کرده پس چرا با ابوبکر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- بيعت کرد؟!

اگر بگوييد قدرت و توانايي نداشت، پس کسي که قدرت ندارد صلاحيت امامت را ندارد، چون فقط کسي مي تواند امام باشد که توانايي به دوش گرفتن بار امامت را داشته باشد.

و اگر بگوييد امام توانايي داشت اما او خودش از توانايي اش استفاده نکرد، پس اين خيانت است و خائن نمي تواند امام باشد! و براي رهبري مردم نمى توان به او اعتماد کرد. و امام علي از خيانت و ... پاک است حاشا بر او كه خائن باشد.

پس پاسخ شما اگر پاسخ درستي داريد چيست؟

شايد بگوييد كه جواب بنده را داده ايد از شما جناب يزداني خواهش ميكنم كه در همين قسمت نظرات بنويسيد ولازم نيست كه انرا به قسمت اصلي وبلاگ منتقل كنيد از دادن جواب اضافي خود داري كنيد اين را برايم مشخص كنيد كه چرا حقش را نگرفت حق مسلم او بود به گفته شيعه پيامبر هم اين مطلب را گفت هزاران صحابه در غدير خم حضور داشتند، و همه شنيدند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- علي را به عنوان جانشين خود بعد از وفاتش تعيين کرد؛  

چرا حضرت علي با غصبان بر خوردنكرد ؟؟؟؟؟ حال آن که مي‌ دانست پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در غدير خم چه گفت؟!.

چرا وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قبل از وفاتش خواست که براي اصحاب چيزي بنويسد که هرگز بعد از او گمراه نشوند، علي چيزي نگفت، با اينکه او آن مرد شجاعي است که از هيچ کس جز خدا هراسي ندارد؟! و همچنين مي دانست که هر کس حق را نگويد شيطان لالي است!!

شيعه مي گويند که هزاران صحابه در غدير خم حضور داشتند، و همه شنيدند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- علي را به عنوان جانشين خود بعد از وفاتش تعيين کرد؛ اگر چنين است پس چرا از هزاران صحابه يکي نيامد و به خاطر غصب شدن حق علي اعتراض نکرد، حتي عمار بن ياسر و مقداد بن عمرو و سلمان فارسي -رضي الله عنهم- چيزي نگفتند و يکي از اينها نيامد و نگفت: اي ابوبکر! چرا خلافت را از علي غصب مي کني و حال آن که مي‌ داني که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در غدير خم چه گفت؟!.

جواب مدير وبلاگ

جناب آقاي محمد ! از اين كه دير جوابت را مي‌دهم ، عذر خواهي مي‌كنم ، همان‌طور كه در اول پست قبلي هم نوشته‌ام ، بنده در دهۀ عاشورا در هيئت وظيفۀ دارم كه نمي‌توانم در اين ده روز به وبلاگم سر بزنم ؛ اما انگار شما مثل هميشه ، چشمان‌تان را بسته‌ايد و مستقيم سراغ قسمت نظرات رفته‌ايد و بازهم سؤال پرسيده‌ايد .

من تعجب مي‌كنم كه شما چرا انتظار داريد كه من بايد به سؤالات شما جواب بدهم ؛ در حالي كه شما هيچ كدام از سؤالات مرا جواب نمي‌دهيد ؟! شايد هنوز معناي لغوي كلمه «مناظره» را متوجه نشده‌ايد . مناظره از باب مفاعله است و بايد هر دو طرف نظر ديگري را بخواند و جواب دهد ، نه اين كه شما سؤال كنيد من  جواب دهم ؛ در حالي كه شما به هيچ يك از سؤالات من جواب نمي‌دهيد .

به هر حال من منتظر جواب سؤالات قبلي‌ام هستم ، هر وقت شما از عهدۀ جواب دادن بر آمديد ، من در خدمت شما هستم و جواب تك تك اين سؤالات را خواهم داد و اتفاقاً بهترين جواب را برايش دارم . به نظر من بهتر است وقت را با پرسيدن سؤالات تكراري تلف نكنيد و هر چه زود تر پاسخ سؤالات مرا بدهيد كه بعيد مي‌دانم از عهدۀ آن بر آييد .

ضمن اين كه اين بار واقعا جواب‌هاي دوست عزيزم کلب المهدی كافي و وافي و دشمن شكن است . جواب‌هاي او ، آن‌چنان دماغت را سوزانده است كه حتي حاضر نيستي نامش را به صورت كامل بنويسي .

خودت اين همه اهانت به ما كردي ، ما هيچ نگفتيم ؛ ولي از حرف كاملا منطقي من ناراحت شده‌ايد و به اين بهانه قصد رها كردن مناظره را داريد .! مطمئن باش كه ما چنين بهانه‌اي را به دست شما نخواهيم داد .

قدرت استدلال و استحكام آن ، در مذهب شيعه به قدري است كه نيازي به اهانت ، فحش و... به افراد ضعيفي مثل شما نيست . بد ترين فحش به شما اين است كه از شما سؤال بپرسيم و شما از جواب دادن عاجز بشويد .

منتظر جواب‌ سؤالات قبلي‌ام هستم .

جواب‌هاي کلب المهدی

 

در مورد دوست بزرگوارمان ، جناب محمد :

جالب است که ایشان در کلام از شما ایراد گرفته و برداشت توهین از کلام شما دارند ( همیشه حقایق تلخند برای بعضی ها ) ولی ایشان در هنگام نقل قول از بنده ، نام من را کامل نمی نویسند و فقط به " کلب " اکتفا می کنند .

حال به نظر شما این کار احترام است یا توهین ؟؟

البته کلب المهدی از این قبیل توهین ها ، نه تنها نمی هراسد ، بلکه به نام خودش نیز افتخار می کند :

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

نمیدانم در کجا نامی از بیعت علی ( ع ) با ابوبکر برده شده است ؟

اين چه بيعتى است كه على عليه السلام را كشان كشان به مسجد مى‏برند و با تهديد به قتل او را وادار به بيعت مى‏كنند؟!! و حضرت اشك مى‏ريزد و ناله مى‏كند فرياد بر مى‏آورد و به رسول گرامى شكوه مى‏كند :

فأخرجوا عليا ومضوا به إلى أبي بكر فقالوا له : بايع ، فقال : إن لم أفعل فمه ؟ قالوا : إذا واللّه الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك ، قال : إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله . قال عمر : أما عبد اللّه فنعم ، وأما أخا رسوله فلا ، وأبو بكر ساكت لا يتكلّم . فقال عمر : ألا تأمر فيه بأمرك ؟ فقال : لا أكرهه على شئ ما كان فاطمة إلى جنبه . فلحق علي بقبر رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يصيح ويبكي وينادي : يا ابن أم إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني

( الإمامة والسياسة ص 12 ، باب كيف كانت بيعة علي بن أبي طالب .)

و اين چه بيعتى است شمشير بر گردن على عليه السلام نهاده و او را به بيعت وا مى‏دارند .

وفي رواية المخالف فبايعت واللج على قفي‏

( الصراط المستقيم لعلي بن يونس العاملي المتوفى 877 ، ج 3 ص 117 ، بتحقيق محمد باقر البهبودي ، ط . المكتبة المرتضويّة )

قال عبد الرحمن بن عوف : فلا تجعل يا علي سبيلاً إلى نفسك ، فإنّه السيف لا غير»

( الامامة والسياسة ، تحقيق الشيري ج 1 ص 45 ، تحقيق الزيني ج 1 ص‏31 .)

در كجاى عالم سابقه دارد كه حاكم جامعه بعنوان بيعت دست خود را بر دست بسته شهروندى بكشد :

فقالوا له : مد يدك فبايع! فأبى عليهم فمدّوا يده كرهاً ، فقبض على أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم يقدروا ، فمسح عليها أبو بكر وهي مضمومة»

( إثبات الوصيّة ص 146 ، الشافي ج 3 ص 244 ، علم اليقين ج 2 ص 386 بيت الأحزان ص 118 ، الأسرار الفاطميّة للشيخ محمد فاضل المسعودي : 122 . )

و آیا اصحاب در مقابل این بیعت گرفتن سکوت کردند :

أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال : واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة ، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من بده فوثبوا عليه فأخذوه

( تاريخ الطبرى ج 2 ص 443 . ورجوع شود به السقيفة وفدك از جوهرى ، ص 52 و 73 با تحقيق دكتر محمد هادى امينى چاپ الكتبى - بيروت ، شرح نهج البلاغه ابن أبي الحديد ج 2 ص 56 و ج 6 ص 48 والامامة والسياسة با تحقيق شيرى ج 1 ص 30 و با تحقيق زينى ج 1 ص 19 . )

على عليه السلام در دوراهى ميان ارتداد مردم و برگشتن آنان به رسوم جاهليت و ميان ظلم وبيدادى كه بروى روا داشته اند ، صبر شكيبايى بر ستم بر خويش را انتخاب مى‏كند اگر چه عمق فاجعه خيلى درد آور بود و هيچ حدّ و مرزى نمیشناخت :

خيّروني أن يظلموني حقّي وأبايعهم ، أو ارتدت الناس حتى بلغت الردة أحداً فاخترت أن أظلم حقّي وإن فعلوا ما فعلوا

( الشافي في الإمامة ج 3 ص 244 . )

چرا به ناله جانسوز امير مؤمنان عليه السلام گوش فرا نمى‏دهيد كه از هر كوى و برزن بر خاسته :

«ما زلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبيه صلى اللّه عليه واله والى يوم الناس هذا»

(الشافي في الإمامة ج 3 ص 110 ، شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ج 20 ص 283 ، ورجوع شود به : الامامة والسياسة ، تحقيق الشيري ج 1 ص 68 ، تحقيق الزيني ج 1ص 49 )

اين قضيه بطورى از مسلمات تاريخ گرديده كه ابن ابى الحديد ادعاى تواتر مى‏نمايد :

واعلم أنّه قد تواترت الأخبار عنه عليه السلام بنحو من هذا القول ، نحو قوله : مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّى يوم الناس هذا . وقوله : اللهمّ أخز قريشاً فإنّها منعتني حقّي ، وغصبتني أمرى . وقوله : فجزى قريشاً عنّي الجوازى ، فإنّهم ظلموني حقّي ، واغتصبوني سلطان ابن أمّي . وقوله ، وقد سمع صارخا ينادى : أنا مظلوم فقال : هلمّ فلنصرخ معاً ، فإنّى مازلت مظلوماً

شرح نهج البلاغة ج 9 ص 306 .

چه زود فراموش كرديم سخن على را در خطبه شقشقيه كه فرمود :

صبر پيشه كردم در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و مى‏نگريستم كه چگونه حق و ميراث مرا به غارت مى‏برند .

صبرت وفي العين قذى وفي الحلق شجى أرى تراثي نهباً

نهج البلاغه ، خطبه 3

كار مظلوميت على عليه السلام به جايى رسيده كه عمر بن خطاب نيز بدان اعتراف كرده است . آنجا كه ابن عباس مى‏گويد در كوچه‏هاى مدينه با عمر قدم مى‏زديم كه ناگهان گفت :

 اى ابن عباس! رفيقت على را مظلوم مى‏بينم ، من به وى گفتم اگر اينچنيين مى‏پندارى پس چرا حق اورا به وى بر نمى‏گردانى؟

پاسخ داد : مردم براى اينكه على جوان و سن او كم بود ، شايسته اين مقام ندانستند .

به وى گفتم : به خدا سوگند ، روزى كه خداوند دستور داد سوره برائت را از رفيقت ابوبكر بگير وبراى مردم مكه خواند ، سن او را كوچك نشمرد . وى از اين سخن بى‏پرواى من ، آزرده شده و از من جدا گرديد و به راهش ادامه داد .

 «روى الزبير بن بكار في كتاب الموفقيّات عن ابن عباس ، قال : إنّي لأماشي عمر في سكّة من سكك المدينة ، يده في يدي . فقال : يا بن عباس ، ما أظنّ صاحبك إلا مظلوماً ، فقلت في نفسي : واللّه لا يسبقني بها ، فقلت : يا أمير المؤمنين ، فاردد إليه ظلامته ، فانتزع يده من يدي ، ثمّ مرّ يهمهم ساعة ثمّ وقف ، فلحقته .

فقال لي : يا بن عباس ، ما أظنّ القوم منعهم من صاحبك إلّا أنّهم استصغروه ، فقلت في نفسي : هذه شرّ من الأولى ، فقلت : واللّه ما استصغره اللّه حين أمره أن يأخذ سورة براءة من أبي بكر . قال : فأعرض عنّي وأسرع ، فرجعت عنه‏

( شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 6 ص 45 و ج 12ص 46 ، ط مصر ، بتحقيق محمد أبو الفضل ، السقيفة وفدك جوهري ص 72 )

آیا در مقابل بیعت اجباری ابوبکر ، افرادی مانند زبیر ( تاريخ الطبرى ج 2 ص 443 ) و سلمان ، ابوذر ، مقداد و ... ( تاریخ الیعقوبی ج2 ص124 ) مخالفت نکردند ؟؟؟؟

آیا در مورد غدیر ، احتجاج علی ( ع ) در رحبه ، به جریان غدیر کافی نبود ؟

( واقعا نمی دانم که شما دوستان سنی ، چه کتابهایی را مطالعه می کنید . ما که کتابهای شما را مطالعه کردیم و چیزی جز حقایق شیعه ، ندیدیم. )

 

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

ادامه مناظره (3) جواب شیعیان
موضوع: مناظره با اهل سنت پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 16:7

 

جناب آقاي محمد ! متأسفانه شما با پيش پا افتاده‌ترين و بديهي‌ترين مباني مناظره هم آشنا نيستيد . در جواب‌هاي قبلي من سؤال‌هاي زيادي را از شما پرسيده‌ام كه شما همۀ آن‌ها را بي‌جواب گذاشته‌ايد . نه تنها به سؤالات من جواب نمي‌دهيد ، كه اصلا نظرات مرا نمي‌خوانيد . بسياري از سؤالات شما را من در جواب‌هاي قبلي داده‌ام كه شما بار ديگر همان سؤالات را تكرار كرده‌ايد . من هم مجبورم شما را به همان مطالب قبلي ارجاع دهم .

 از آن‌جايي كه ما شيعيان به دنبال دست‌يابي به حقيقت با چشمان باز هستيم ، تمام مطالبي را که شما مي‌نويسيد ، با دقت تمام مي‌خوانيم و بدون استثنا همه را تجزيه و تحليل مي‌كنيم ؛ اما شما که حتي خودتان نيز به حقانيت مذهبتان يقين و ايمان قلبي نداريد ، از ترس اين كه مبادا حرف‌هاي ما روی شما اثر گذار باشد ، از خواندن جواب‌هاي ما سر باز مي‌زنيد .

 

اما جواب‌ها

در باره حديثي كه از مسلم نقل كردم ، شما دو راه بيشتر نداريد ، يا بايد اين حديث را صحيحه بدانيد و به مضمون آن معتقيد باشيد كه در اين صورت بايد دست از مذهب و تمام اعتقادات‌تان بكشيد و همان اعتقادي را در بارۀ خلفا داشته باشيد كه ما داريم .

يا بگوييد كه اين حديث دروغ و غير صحيح است و مسلم نيشابوري دروغ گفته است كه در اين صورت به جاي «صحيح مسلم » بايد بگوييد «ضعيف مسلم» يا حتي «اكاذيب مسلم » . شما هر كدام را بپذيريد ، ما همان را قبول مي‌كنيم .

من قصد اهانت به شما و برادران اهل سنت را نداشته و ندارم . اگر نقل مطالب صحيح‌ترين كتاب‌هاي شما ، اهانت به شما است ، بايد قبل از اين كه يقۀ مرا بگيريد ، برويد و  يقۀ مسلم ابن حجاج نيشابوري را بگيريد . اگر اهانتي هم شده، اين مسلم است كه اهانت كرده است نه من .

اما مسأله اجماع بر ولايت امام علي عليه السلام

جناب آقاي محمد ! من تا به حال هيچ شيعه‌اي را نديده‌ام كه براي اثبات ولايت امير المؤمنين به اجماع تمسك كرده باشد . در هيچ كتابي هم نخوانده‌ام . اگر شما ديده‌ايد ، بهتر بود كه آن مستند نقل مي‌كرديد .

همان طور كه قبلا برايت توضيح دادم ، متأسفانه شما و ارباب‌تان ابن تیمیه، هيچ شناختي از مذهب شيعه نداريد ، از دورادور چيز‌هايي شنيده‌ايد و همان را ملاك قضاوت قرار داده‌ايد .

اجماعي كه شيعيان آن را يكي از منابع و مصادر استنباط احكام الهي مي‌دانند ، با اجماعي كه اهل سنت قائل به آن هستند ، زمين تا آسمان تفاوت دارد . براي آخرين بار من به صورت كاملا كوتاه اجماع را از منظر شيعه برايت توضيح مي‌دهم و شما را به كتاب‌هاي مفصل و معتبر شيعه در اين باب ارجاع مي‌دهم .

اجماع از ديدگاه شيعه بر دو قسم است : اجماع منقول ، اجماع محصل . اجماع منقول كه اصلا حجت نيست و ارزشي در نزد علماي شيعه ندارد . اجماع محصل هم بر دو قسم است : حدسي و حسي . حدسي آن همانند اجماع منقول بي‌اعتبار است . فقط مي‌ماند اجماع محصل حسي كه آن‌هم در صورتي حجت است كه كاشف از رأي معصوم باشد .

اين مسأله از بديهيات در نزد شيعيان است و حتي تازه طلب‌ها هم هم از آن مطلع هستند ؛ اما متأسفانه اربابت ابن تیمیه هم مثل شما ، به خودش زحمت نداده است كه به كتاب‌هاي شيعه مراجعه كند ، تا اين گونه غير عالمانه و مضحك استدلال نكند . ابن تيميه يك چيزي را در ذهن خودش تصور مي‌كند ، بعد يك طرفه به قاضي مي‌رود و حكم هم صادر مي‌كند .

ما اصلا به اجماع تمسك نكرده‌ايم تا شبيه يهود و نصاري باشد يا نباشد .

آن‌چه شيعيان در اين باب مي‌گويند ، اين است كه :

ما براي اثبات امامت امام علي عليه السلام نيازي به استدلال نداريم ؛ زيرا كه تمام فرقه‌هاي اسلامي بر امامت امام علي عليه السلام اتفاق دارند (تا جايي كه اهل سنت كسي را كه معتقد به تثليث باشد، تكفير كرده‌اند ) ، اهل سنت او را خليفۀ چهارم مي‌دانند و  معتقد هستند كه بين امام علي عليه السلام و رسول گرامي اسلام سه نفر ديگر فاصله بوده است ؛ اما شيعيان منكر آن هستند .

طبق قاعدۀ مسلمه بين تمامي مذاهب اسلامي « البينة علي المدعي و اليمين علي المدعي عليه » ، اين شما هستيد كه بايد براي اثبات امامت خلفاي سه گانه بيّنه و دليل بياوريد نه ما .

اميدوارم كه قدرت فكريت آن قدر بالا باشد كه اين استدلال كاملا منطقي را درك كني .

اما بحث افضليت امام علي عليه السلام و  ابوبكر رضي الله عنا

من اگر بخواهم مثل تو يك روايت را چندين بار بنويسم اگر تمام عمرم را فقط در تايپ كردن فضايل امام عليه السلام بپردازم ، باز هم نمي‌توانم تمام فضايل آن حضرت را بنويسم .چشمانت را باز كن ، كولاه خودت را قاضي قرار بده و اگر كمي غير مغرضانه و بدون تعصب فكرت را به كار بيندازي ، خواهي ديد كه تمام اين فضايلي كه تو نقل كرده‌ يا نكرده‌اي ، حتي با يكي از فضايل امام عليه السلام قابل مقايسه نيست .

اولا : تمام اين روايات از كتاب‌هاي مثل بخاري و مسلم نقل شده است و براي ما ارزشي ندارد . منطق و عقل هر انساني حكم مي‌كند كه اگر كسي مي‌خواهد مطلبي را به خصم خود بقبولاند ، به چيزي استناد مي‌كند كه خصم آن را بپذيرد ؛ اما متأسفانه شما هنوز به اين مرحله از بلوغ عقلي و منطقي نرسيده‌ايد كه بتوانيد اين مسأله پيش پا افتاده را درك كنيد .

قرآن كتابي است كه همۀ مذاهب اسلامي آن را قبول دارد ، هم ما و هم شما . اگر واقعاً مرد مناظره هستي ، بيا و از قرآن آيه‌اي براي اثبات افضليت ابوبكر پيدا كن نه از احاديث جعلي و دروغ

 ثانياً : تمام اين رواياتي را كه شما نقل كرده‌ايد ( بر فرض صحت ) دليل ظني است و با آيات قرآن كه در بارۀ حيدر كرار نازل شده است ، قابليت معارضه را ندارد .

همۀ اين فضايل ابوبكر ، يك سر و آيه مباهله يك سر . خداوند امام علي عليه السلام را در اين آيه به منزلۀ نفس پيامبرش قرار داده است « وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ ... » و اين آيه افضليت امام علي عليه السلام را بر تمامي افراد بشر (جز پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله و سلم ) ثابت مي‌كند ؛ زيرا همان‌طوري كه پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله و سلم از تمامي افراد بشر برتر و افضل است ، نفس او (امام علي عليه السلام ) نيز از تمامي افراد بشر برتر و افضل است .

اين مسأله (تلقي به نفس ) فضيلت اختصاصي آن حضرت است و هيچ يك از افراد بشر در آن شريك نيست .

تو را به جان هر كس كه دوستش داري ، آيا تمام اين فضايلي را كه نقل كرده‌اي مي‌تواند با آيۀ كريمۀ:

وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ .

برابري كند ؟!

اين آيه در زماني نازل شد كه حيدر كرار ، در جايگاه پيامبر خوابيد با آن‌كه مي‌دانست ، به همين زودي يلان و پهلوانان قريش به درون خانه هجوم خواهند آورد و او را به جاي پيامبر قطعه قطعه خواهند كرد ؛ اما با اين حال جان عزيزش را در كف نهاد تا عزيز ترين بندۀ خدا گزندي نبيند . آيا چنين ايثاري را از ابوبكر و عمر سراغ داري ؟

تو را به آن خدايي كه به او اعتقاد داري ، آيا تمام اين فضايلي را كه نقل كرده‌اي مي‌تواند با آيۀ كريمۀ:

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ

برابري كند ؟!

اين آيه علاوه بر اين كه افضليت آن حضرت را اثبات مي‌كند ، ولايت آن حضرت را نيز ثابت مي‌كند .

آيا تمام اين فضايل جعليي را كه اهل سنت در طول تاريخ نقل كرده‌اند ، با يكي از آيات سورۀ « انسان » :

إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا . عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا . يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا . وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا . إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا . إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا . فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا . وَجَزَاهُمْ بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا ...

برابري مي‌كند ؟

نه به خدا ! اين آيات كجا و اين رواياتي كه شما نقل كرده‌ايد كجا !

اين‌ها نمونه‌هاي كوچكي بود از آياتي كه در شأن آن حضرت نازل شده است . همان‌طور كه ابن تيميه گفت ، دليل ظني هيچ‌گاه نمي‌تواند با دليل قطعي معارضه كند و اين آيات دليل قطعي و رواياتي كه شما نقل كرديد ، دليل ظني هستند .

ثالثا : از اين هم كه بگذريم ، هر كدام از رواياتي كه در فضيلت امام علي عليه السلام نقل شده است ، با تمام اين رواياتي كه شما نقل كرده‌ايد ، برابري مي‌كند ؛ مثل :

1. علي مع الحق والحق مع علي ، ولن يفترقا حتى يردا علي الحوض يوم القيامة .[1]

2. علي مع الحق والقرآن ، والحق والقرآن مع علي ، ولن يفترقا حتى يردا علي الحوض .[2]

اين دو حديث هم برتري مطلق آن حضرت را بر تمامي صحابه و هم عصمت آن حضرت را ثابت مي‌كنند.

3. لمبارزة علي بن أبي طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق أفضل من اعمال أمتي إلى يوم القيامة .

عمر و ابوبكر كجا بودند آن روز كه عمرو بن عبدود از خندق گذشت و نعره‌كنان مبازر مي‌طلبيد . آيا اگر آن روز حيدر كرار نبود ، اثري از اسلام باقي مي‌ماند؟! .

4. انا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد المدينة فليأت الباب .[3]

5.  حديث معروف به « حديث الطير »

 «اللهم ائتني بأحب الخلق اليك و إلي الرسول... »

كه آن را بيش از 12 نفر از صحابه ، بيش از 90 نفر از تابعين ، ائمه مذاهب چهارگاه اهل سنت ، 48 نفر از بزرگترين راويان معتبر و علماي بزرگ اهل سنت ، نقل و حتي بيش از 7 نفر از بزرگترين علماي اهل سنت ؛ همانند ، ذهبي ، طبري ، حاكم نيشابوري‌، ابن مردويه ، ابو نعيم ، ابن عقده ، ابوطاهر ابن حمدان ، در بارۀ سلسله سند آن كتاب مستقل نوشته‌اند .

اين پنج روايت را ( به نام پنچ تن آل عبا ) به عنوان نمونه برايت نقل كردم كه همگي آن‌ها از كتاب‌هاي اهل سنت بود ؛ چون دوست ندارم كه همانند تو انصاف و منطق و عقل را كنار بگذارم و از كتاب‌هاي شيعه حديث نقل كنم .

رابعا : تمام اين رواياتي كه شما نقل كرده‌ايد،  محصول دستگاه حديث سازي بني‌اميه است و بلا استثنا همگي آن‌ها جعلي هستند .

براي اين كه مسأله خوب روشن شود ، به صورت مختصر سير تاريخ حديث در نزد اهل سنت برايت توضيح مي‌دهم .

بعد از آن‌كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رحلت فرمود ، ابوبكر و حزبش نهايت سعي خود را كردند كه سنت آن حضرت را در انحصار خودشان در بياورند و هر آن‌چه را كه خودشان مي‌پسنديدند به عنون سنت پيامبر به مردم معرفي كنند . ابوبكر در اين راه ، بيش از پانصد حديث را جمع آوري كرده بود ؛ اما زماني كه ديد انحصار امكان ندارد ، كاري بسيار زشت انجام داد و تمامي سخنان رسول خدا را كه جمع آوري كرده بود ، آتش زد و چارۀ نديد جز اين كه تدوين حديث رسول خدا را ممنوع و آن را جرم نابخشودني و گناهي بسيار زشت معرفي كند . كار به جايي رسيد كه هيچ كس جرأت نداشت قلم به دست بگيرد و حديثي از آن حضرت را بنويسد .

اين مسأله در زمان عمر شدت بيشتري گرفت ، تا جايي كه عمر نه تنها از تدوين احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم منع مي‌كرد كه حتي نقل روايت را نيز حرام اعلام كرده بود . در اين زمان بود كه ياران برگزيدۀ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ؛ همچون عبد الله مسعود و اباذر غفاري را فقط به اين جرم كه احاديث رسول خدا را نقل مي‌كردند ، به زندان انداخت و شكنجۀ سختي كرد .

عمر هنگامي كه ياران پيامبر را به مأموريت مي‌فرستاد ، به آن‌ها دستور مي‌داد كه حديثي از پيامبر نقل نكنند و مردم را از خواندن قرآن باز ندارند و اگر مي‌فهميد كه يكي از آن‌ها از اين دستور سر پيچي كرده‌است ، فورا او را بر كنار مي‌كرد و تا آخر عمر زيز نظر مي‌گرفت .

در زمان عثمان بد تر از زمان عمر شد تا جايي كه ابوذر غفاري را به يك صحراي بي‌آب و علف تبعيد كرد و عمار ياسر را تا حدي كتك زد كه بي‌هوش بر زمين افتاد .

25 سال بدينسان گذشت تا ياران رسول خدا طاقتشان به طاق آمد و بنيان حكومت نعثل را برچيدند و با امام علي عليه السلام بيعت كردند .

وقتي امام علي به حكومت رسيد ، مردم يك ربع قرن با روش خلفا عادت كرده بودند و حقيقتا تدوين احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را در زمرۀ گناهاني بسيار زشت ؛ همانند كفر مي‌شمردند .

امام نهايت تلاش خود را كرد كه اين روش‌ها را تغيير دهد و در اين راه براي محو كردن آثار خلفا مبارزۀ پي‌گير و دامنه‌داري انجام دادند ؛ از جمله قصه گوياني را كه به فرمان عمر و عثمان براي مردم در روز‌هاي جمعه در مساجد قصه مي‌گفتند طرد و نقل احاديث رسول خدا و تدوين را آزاد اعلام كرد .

و معاويه با استفاده از اين فرصت ، با مشورتي كه با اطرافيانش داشت ، نهايت سعي خود را در نابودي نام و نشان رسول خدا و خاندانش انجام داد و براي رسيدن به اين هدف شوم ، دستگاه حديث سازي و جعل حديث را به راه انداخت و كار به جايي رسيد كه مسابقۀ جعل حديث در ميان رواج پيدا كرد و هر كس براي جلب رضايت معاويه بر ديگري سبقت مي‌گرفت تا اين كه احاديث فراواني را به پيامبر خدا نسبت داده شد . به گونه دامنۀ جعل حديث وسعت يافت كه همۀ حقايق ديني مسخ و دگرگون جلوه داده شد و اسلامي به مردم معرفي شد كه با اسلام واقعي زمين تا آسمان تفاوت داشت .

 و در همين دوران بود كه اين احاديثي كه شما نقل كرده‌ايد ، سر در آورده و بر سر زبان‌ها افتادند . در ميان مردم تا آن روز از اين احاديث  هيچ خبري نبود . بهترين شاهد بر اين مطلب اين است كه خود ابوبكر كه در سقيفه به هر چيز بي‌ارزش تمسك مي‌كرد تا خلافت خود را تثبيت كند ، به هيچ يك از اين فضايلي كه شما نقل كرده‌ايد ، اشاره‌اي نكرده است .

معاويه با مكر و حيله‌اي كه داشت ، خواستۀ خود را در دو جبهه دنبال كرد : از طرفي علناً به تمام فرمانداران ، خطيبان نماز جمعه ، علما و... بخشنامه صادر كرد كه در بارۀ خلفاي سه گانه و صحابۀ مورد پسند او فضيلت تراشي كنند ، تا جايي كه هر كسي كه جمله‌اي در بارۀ فضايل خلفا نقل مي‌كرد ، و دستور مي‌داد جايزۀ هنگفتي به او بدهند و پروندۀ براي ناقل آن تشكيل دهند و براي او حقوق ومزايايي معين كنند .

 و از طرف ديگر دستور داد فضايلي را كه در حق امير المؤمنين عليه السلام نقل شده بود ، انكار و حتي او را بر بالاي منابر نماز جمعه و ... لعن كنند .

خطبا و جاعلان حديث هم نا مردي نكردند و هر فضيلتي كه براي امير المؤمنين وارد شده بود ، مشابه آن را براي ابوبكر و عمر و عثمان نيز جعل كردند . به طور نمونه يكيش همين روايتي كه شما نقل كرده‌ايد « دستور داد به جز دري كه به خانه ابوبكر باز مي ‌شود، همه درهاي مسجد يسته شوند » .

وقتي ديدند پيامبر اسلام فرموده است : « أنا مدينة العلم و علي بابها » جاعلان حديث هم دست به كار شدند و ساختند :

 أنا مدينة العلم و علي بابها و ابوبكر فراشها و عمر سقفها و عثمان جدارها و ...  .

وقتي ديدند كه امام علي اولين كسي است كه به پيامبر ايمان آورده است ، اين فضيليت را در روز روشن به سرقت بردند و به ابوبكر نسبت دادند . اين‌ها كه نقل كردم نمونه‌هاي از جعل حديث بود . نقل همۀ اين احاديث آن قدر زياد است كه ملول آور و از حوصله ما و خوانندگان عزيز بيرون است .

اين حديث سازي تا جايي ادامه پيدا كرد كه خود معاويه هم تعجب كرده بود تا اين كه دو باره بخشنامه كرد كه نقل حديث در بارۀ خلفا بس است ، حالم بهم خورد ، اين بار براي خودم نقل كنيد و آن‌ها هم نقل كردند آن‌چه را كه بايد مي‌كردند تا جايزه‌هاي هنگفتي نصيب‌شان شد .

بعد از آن‌كه بعد از صد سال ممنوعيت ، در زمان عمر بن عبد العزيز تدوين حديث رسماً و با بخشنامه او آزاد شد ، اهل سنت و حاكمان جور براي جلوگيري از تدوين احاديثي كه كوچكترين برخوردي با حيثيت خلفا و زور مداران بعد از رسول خدا داشتند و همچنين براي جلوگيري از تدوين احاديثي كه در فضيلت اهل بيت عليهم السلام نقل شده بود ، دو اقدام اساسي انجام دادند:

1.          در علم « رجال و درايه» مقرر كردند كه هر روايتي كه راوي آن از شيعيان و هوا خواهان اهل بيت عليهم السلام باشد ، آن روايت ضيعيف تلقي شود و از نقل آن در كتاب‌ها جلوگيري شود ؛

2.                   هر نوع حديثي كه با حيثيت خلفا در تناقض باشد و نقض و عيبي را در آن‌ها حكايت كند ، نبايد در كتاب‌ها نقل شود .

و انصافا در اين كار موفق هم بودند و اگر مي‌بينيم كه حديثي در فضيلت اهل بيت عليهم السلام در كتاب‌هاي اهل سنت ديده مي‌شود ، حقيقتا معجزه‌اي است بسيار شگفت انگيز و از عجايب روزگار .

و اگر مي‌بينيم كه بخاري صحيح‌ترين كتاب در نزد اهل سنت است ، به اين دليل است كه محمد بن اسماعيل بخاري بيش از ديگران اين دو شرط را رعايت كرده است ؛ تا جايي كه از خوارج و نواصب نقل حديث مي‌كرد ؛ اما امام صادق عليه السلام و ديگر ائمه شيعه كه هم عصر بخاري بود ، هيچ حديثي نقل نكرده است .

بخاري از امام علي از اولين روز تولدش تا آخرين لحظه‌اي كه پيامبر را در درون قبر نهاد، از او جدا نشده است. ، فقط 29 حديث نقل مي‌كند؛ اما از ابوهريره كه تنها دوسال از عمرش را با پيامبر بوده است، بيش از 446 روايت نقل مي‌كند. [4]

گفته‌اي كه : « فرمودة پيامبر -صلى الله عليه وسلم-: پرچم را به دست كسي مي ‌دهم كه خدا و رسول را دوست دارد ... تا آخر حديث؛ اين حديث صحيح‌ ترين حديثي است كه در فضايل علي آمده است و در صحيحين بيشتر از يك طريق آمده است. اين وصف ويژة ائمه و علي نيست، چون خدا و رسول هر مؤمن پرهيزكاري را دوست دارند و هر مؤمن پرهيزكاري خدا و رسولش را دوست دارد » .

جناب محمد اين حديث شامل هر كسي شود ، شامل عمر و ابوبكر نمي‌شود ؛ زيرا پيامبر اين سخن را زماني گفت كه روز هاي قبل از آن ابوبكر و عمر را فرستاده بود تا قلعۀ خيبر را فتح كند ؛ اما ابوبكر و به دنبال او عمر ، مثل هميشه از معركۀ جنگ سر افكنده و دست از پا دارزتر برگشتند و فرار را بر قرار ترجيح دادند . ولي وقتي حيد كرار غير فرار رفت ، تا قلعه را فتح نكرد ، باز نگشت و اين از بزرگترين افتخارات آن حضرت است .

گفته‌اي كه : « اين همانند فرمودة پيامبر -صلى الله عليه وسلم- خطاب به علي است که مي ‌فرمايد: «جز مؤمن کسي تو را دوست ندارد و جز منافق کسي دشمن تو نيست»[مسلم از حديث علي كتاب الايمان 1/86 ح 78]. که اين نيز از خصوصيات او نيست، چون مثل آن را به انصار هم گفته است » .

دوست عزيز تو با نقل اين حديث در بارۀ انصار ، بيش از هر چيز نفاق اربابت عمر و ابوبكر را ثابت كرده‌اي ؛ زيرا آن‌ها از بدترين دشمنان انصار بودند ؛ تا جايي كه در سقيفه با انصار درگير شدند و عمر با صراحت نعره زد « اقتلوا سعداً قتل الله سعدا » . التبه به همين گفته هم بسنده نكرد و به خالد بن وليد و طبق روايت ديگر به مغيره دستور داد او را سر به نيست كنند كه آن‌ها هم  سعد را در شام شبانه هدف تير قرار دادند و بعد شايع كردند كه جن او را كشته است . آيا تا به حال شنيده‌اي كه جن كسي را كشته باشد ؟ جز همين موردي كه در بارۀ سعد نقل شده است .

 بقيه احاديثت هم مثل همين‌ها بي ارزش و غير قابل اعتنا هستند و از طرفي طولاني شدن مطلب از ارزش آن مي‌كاهد ، من از تحليل بقيۀ آنان خودداري مي‌كنم.

و در پايان من از شما يك سؤال دارم ؛ هر چند مي‌دانم كه مثل هميشه از پاسخ دادن عاجز هستي و اتفاقا قصد من هم اين است كه عجز تو را در پاسخ گويي به اين مسائل براي همگان روشن سازم . و آن اين كه طبق عقيدۀ تمام اهل سنت عقيده به تثليث ( اعتقاد به خلافت خلفاي سه گانه ، منهاي امام علي عليه السلام ) باطل و كسي كه چنين اعتقادي داشته باشد كافر به حساب مي‌آيد .

طبق اين قاعده بايد بخاري را تكفير كرد ؛ زيرا بخاري از كساني است كه معتقد به تثليث است و امام علي عليه السلام را به عنوان خليفۀ چهارم قبول ندارد ؛ آن‌جا كه در در كتاب تاريخ الصغير، هنگام شمردن خلفاء پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نام امام علي عليه السلام را نمي‌برد و مي‌نويسد:

عاش أبو بكر بعد أن استخلف سنتين وأشهرا وعمر عشر سنين حجها كلها وعثمان اثنتي عشرة سنة حجها كلها إلا سنتين ومعاوية عشرين سنة إلى أشهرا حج حجتين ... [5].

در جاي ديگر ايام خلافت حضرت امير عليه السلام را به عنوان دوران فتنه نام مي‌برد و مي‌نويسد:

وولي عثمان اثنتي عشرة سنة غير إثنتي عشر يوما، وكانت الفتنة خمس سنين، وولي معاوية عشرين سنة، وولي يزيد بن معاوية ثلاث سنين وأشهر... .[6]

لطف كنيد پاسخ اين يكي را بدهيد و گرنه ديگر حق نداريد از بخاري براي من روايتي نقل كنيد . منتظرتان هستم .

جواب كلب المهدي

در مورد جواب محمد :

راستش من هم فکر میکردم که لااقل ایشان در بحث کردن مانند دیگر اهل سنت نباشد ، ولی گویا هستند.
شما در جوابیه ات از او سوال کردی و ایشان گویا اصلا سوالت را ندیده است.

شما در حرفهایت اصلا اشاره ای به اتفاق شیعه و اهل سنت بر جانشینی علی ( ع ) و .... نکرده اید. اصلا کل حرفهای ما تا حالا در این مورد نبوده.

اصلا کی از تیجانی حرف زد ؟؟؟

جناب محمد ، مطالب شما زنگ نزده بلکه تماما پوسیده است . دوست عزیز ، برای خودت از منابع خودتون سند میاری ، کلی هم خوشحالی که مطالبت جدیده .

چند تا موضوع رو پشت سر هم و قاطی میاری وسط تا اینکه خلط مبحث کنی

البته این شگرد اهل سنت ( البته افراد عامی و غیر دانشمند ) است که با خلط مبحث و سخن پراکنی بیهوده ، بحث را جلو مبرند.

میخوام به یه چیزی اعتراف کنم : اول فکر کردم که واقعا شما اهل مطالعه و اهل علم هستید و مناظره با شما واقعا لذت مناظره با یک عالم را دارد ، ولی متاسفانه ضد حال خوردم.

شما مطمئنا اهل مطالعه هستید ولی از نوع ( کپی ، paste ) .

سید جان :

شما و ققنوس و حقیر ، با افرادی مانند جناب محمد قبلا بحثهایی داشتیم.

ما مطالب ایشان را جمله به جمله آنالیز و بررسی می کنیم و برای هر کلمه دلیل از کتاب های اهل سنت می آوریم ولی ایشان نه تنها اصلا بر روی صحبتهای ما تفکر نمیکنند ، بماند ، بلکه با سر هم کردن مطالب دیگر و متفرقات آنهم تماما از کتب خودشان ، قصد اثبات حقانیت اهل سنت را دارند.

ایشان گفتند : " در مورد شيوه و موضوع مناظره بايد بگويم كه بنده فقط مطلبم را ارسال ميكنم وقضاوت ان را به عهده بازيد كنندگان ميگذارم . و از دوستان ميخواهم مطالب را تجزيه وتحليل كنند. "

راست میگویند ، ایشان فقط مطلب خودشان را میفرستند ( آن هم کیلویی و در هم )

حقیر از مدیریت محترم وبلاگ تقاضا دارم ، تا واقعا نظر دوستان ( بینندگان این وبلاگ و کسانی که مناظره را تا حالا دنبال کردند ) معلوم شود که آیا روش مناظره ایشان درست یا خیر ؟؟

یرا به نظر من ، اگر مناظره بدین منوال پیش برود اصلا ارزش علمی ندارد و ما ( با عرض تاسف ) فقط اطلاعاتمان را اسراف کرده ایم .( و لا تبذر تبذیرا )

با احترام

در پناه حق باشید

یا علی



[1] . مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 7 ، ص 235 و المعيار والموازنة ، أبو جعفر الإسكافي ، ص 35 – 36 و شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 18 ، ص 72 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 14 ، ص 322 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 42 ، ص 449 و...

[2] . المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص124و مجمع الزوايد، ج9، ص134 و المعجم الاوسط، الطبراني، ج5، ص135و... .

[3] . المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 126 . حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث مي‌گويد : هذا حديث صحيح الاسناد . و در بسياري ديگر از كتاب‌هاي اهل سنت اين روايت را نقل شده است ؛ مثل : مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 114 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 11 ، ص 55 و الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1102 و الجامع الصغير ، جلال الدين السيوطي ، ج 1 ، ص 415 و شواهد التنزيل ، الحاكم الحسكاني ، ج 1 ، ص 104 و تفسير ابن عربي ، ابن العربي ، ج 1 ، ص 422 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 3 ، ص 181و...

[4] . مقدمه فتح الباري، ص476 .

[5] . التاريخ الصغير ، البخاري ، ج 1 ، ص 57 – 58 .

[6] . همان ، 118_ 119 .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |

ادامه مناظره (3) نظریه محمد (سنی)
موضوع: مناظره با اهل سنت پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 16:2

 

از آن‌جايي كه اين بار مطلب دوست عزيزمان محمد بسيار طولاني است ، من نظر او را در يك پست و جواب شيعيان در پست ديگر خواهم نوشت . اميدوارم كه اين دوست سني ما از اين مسأله ناراحت نشوند .

 

(يزداني

بايد بگويم كه من نظر خاصي در بارۀ ابوبكر ندارم . نظر من همان نظر امام علي عليه السلام است كه در صحيح مسلم نقل شده است :

كاذبا آثما غادرا خائنا .

دروغ گو ، گناه‌كار ، فريب‌كار و خيانت‌كار .)

جناب يزداني برايتان متاسفم كه همچون جمله نادرستي از شما شخص بزرگوار بر صفحه اينترنت نقش مي بندد جمله اي كه هيچ گونه صحتي ندارد اگر هدفتان توهين به اهل سنت است بايد بگويم كه در اين زمينه بيسار موفق بوديد بنده هدف اصلي از بحث وگفتگو باشما اينست كه با هم راهي براي وحدت پيدا كنيم اگر دوست داريد مثل ديگران رو به توهين بياوريد چه ضروريتي دارد با شما بحث كنم .

اينكه شيعه ميگويد: شيعيان و اهل سنت به خاطر نصوصي كه در مصادر منابع آمده است بر امامت علي بن ابيطالب اجماع كرده ‌اند، در صورتي كه جز اهل سنت کسي به امامت ابوبكر قايل نشده است.
همچنان كه بسياري از مناقب و فضايلي كه شيعيان درباره علي بن ابيطالب آورده ‌اند داراي اسناد صحيح و ثابت در كتب مورد اعتماد اهل سنت بوده و از طرق متعدد نقل شده كه شكي در آن راهي ندارد، و جمع فراواني از صحابه فضايل امام علي را آورده ‌اند تا جايي كه احمد بن حنبل مي‌ گويد: براي هيچ كدام از اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آن قدر فضايل وارد نشده است كه براي علي بن ابيطالب آمده است

اين گفته صحيح نميباشد و؛ دليل بر ادعاي شيعه بر بطلان خلافت ابوبكر نيست، چه اينكه از شروط صحت خلافت ابوبكر، اجماع همة فِرق بر آن نيست و شبيه اين گفته، گفتة يهود درباره مسلمانان است كه مي‌ گويند: ما در صحت نبوت موسي متفق مي باشيم و در نبوت محمد اختلاف داريم.

پس اين دليل بر صحت نبوت كسي است كه مورد اتفاق ما بوده و دليل بر بطلان نبوت كسي است كه مورد اختلاف ماست. همچنين اگر مسيحيان نظير چنين سخني را درباره عيسي و محمد –عليهما السلام- بگويند، چنين سخني از اساس، فاسد است و فساد سخن تيجاني نيز مانند فساد سخن يهود و مسيحيان است.

امام دهلوي در (تحفة اثني عشريه) در اين موضوع به رد بر شيعه پرداخته و مي ‌گويد: يکي از حيله هاي آنان، اين است كه مي‌گويند: فضايل اهل بيت و آنچه كه در امامت علي آمده است مورد اتفاق فريقين است و اين برخلاف فضايل سه خليفة ديگر است که فضايل آنها، جاي اختلاف است. پس عاقل بايد آنچه را که مورد اتفاق است، انتخاب نمايد؛ بنا به حديث «آنچه كه تو را در شك مي‌ اندازد رها کن و آنچه را كه مورد يقين است، بگير».

جواب اين است که اين شبهه يهود و نصاري بوده كه مي‌ گويند: نبوت موسي و عيسي در نزد فريقين مورد اتفاق است و اين برخلاف نبوت محمد است. آنچه كه اين شبهه را باطل مي سازد اين است كه چنگ زدن به متفق عليه و ترك مختلف فيه به مقتضاي عقل وقتي صورت مي گيرد كه دليل ديگري نباشد، و اگر دليل ديگري يافت شد به آن اتفاق و اختلاف توجهي نمي‌ شود[مختصر التحفة الاثني عشريه ص36.].

مي‌گوييم: اين قاعده علاوه بر فسادي که دربردارد، مقدمه‌اي بر آن بنا شده که مسلم نيست، و صحيح نيست که امت اسلامي بر امامت علي اتفاق كرده‌ و بر امامت ابوبكر اختلاف كرده است؛ به دو دليل:

اولاً: با توجه به موضعگيري عموم مسلمانان از سني و شيعه و بقية فرق امت اسلامي، بطلان اين ادعا و صحت خلاف آن ثابت مي ‌شود؛ و آن اينكه امت اسلام در مورد امامت ابوبكر بيشتر از امامت علي اتفاق كرده‌ است، بلكه در مورد خلافت ابوبكر مخالفتي جز از جانب رافضيان وجود ندارد در صورتي كه بسياري از مسلمانان در خلافت علي اختلاف كرده‌ تا جايي که بعضي از فرَق مانند خوارج نسبت کفر و ارتداد را به وي داده‌ اند، بعضي از فرقه ‌هاي ديگري مانند ناصبي ‌ها و امثالشان به فسق او رفته‌ اند.

شيخ الاسلام ابن ‌تيميه در تأييد اين موضوع و در رد بر گروه شما در ادعايشان مبني بر اينکه امامت علي مورد اتفاق بوده و موافق و مخالف او را منزه دانسته‌ اند مي‌گويد: اين دروغي آشکار است، چون مخالفان علي او را منزه ندانسته‌ اند، بلکه منتقدان او از گروه‌ هاي متعددي هستند و آنان از منتقدان ابوبكر و عمر و عثمان بهترند و منتقدان علي از غلوكنندگان درباره او نيز بهترند. خوارج بر كفر او اتفاق دارند و حال آنکه آنان در نزد همة مسلمانان بهتر از غلوکنندگاني هستند كه قايل به الوهيت و يا نبوت او هستند. بلكه آنان و صحابه و تابعيني كه با او پيکار كردند در نزد عموم مسلمانان از رافضه اثني عشريه‌اي كه معتقدند او امامي معصوم است بهترند. اما در ميان امت اسلام جز رافضيان كسي نيست كه از ابوبكر و عمر و عثمان انتقاد كند.

خوارج كه علي را تكفير مي ‌كنند با ابوبكر و عمر دوستي مي‌ کنند و برايشان دعاي خير مي ‌كنند، و مرواني ‌ها كه نسبت ظلم به علي -رضي الله عنه- مي دهند و خلافت او را قبول ندارند، نيز با ابوبكر و عمر دوستي مي‌ ورزند با وجودي كه آن دو از نزديكان ابوبکر و عمر نيستند. پس چگونه گفته مي ‌شود كه موافقان و مخالفان علي، او را بر خلاف سه خليفة ديگر منزه دانسته ‌اند.

روشن است كه تأييد كنندگان ابوبکر و عمر و عثمان بزرگتر و بيشتر و برترند و منتقدان علي حتي آنهايي كه او را به كفر و ارتداد نسبت داده اند فرقه‌ هاي مشخصي هستند و آنها از رافضيان ديندارتر و عالم‌ترند، و اين گروه چه از نظر علمي و چه از نظر عملي از آنها پايين ‌ترند و انان را قدرت اقامة حجت بر آنها نيست، همچنان كه در جنگ توان مقابله با آنها نداشتند[منهاج السنة 5/807].

بدين وسيله روشن مي‌ شود كساني كه خلافت ابوبكر را درست دانسته و معتقد به عدالت وي هستند، بيشتر از قائلين به امامت علي و معتقدين به عدالت او هستند. گذشته از اين، در امامت ابوبكر و عدالت او در ميان امت اسلام جز شما ها كسي انتقاد نكرده است در حالي که در امامت و عدالت و حتي اسلام علي بعضي فرقه ‌ها سخن گفته ‌اند كه آنان در دين خدا آگاه‌تر از شما هستند اگر چه در اعتقادشان درباره علي گمراهند.

ثانياً: موافقت اهل سنت با پيروان شما در اعتقاد به امامت علي -رضي الله عنه- را قبول نداريم، چون شما معتقديد كه علي وصي پيامبر -صلى الله عليه وسلم- و خليفة بلا فصل اوست و خلفاي قبل از او غاصب حق او بوده‌ اند و بر او ظلم كرده‌ و خلافتشان غير شرعي است.

اما اهل سنت معتقدند كه علي خليفة چهارم بعد از خلفاي سه‌گانه يعني ابوبكر، عمر و عثمان است و كساني را كه معتقد به تقدم علي بر يكي از آنها باشد، گمراه مي‌ دانند. ميان اين دو عقيده تفاوت بس بزرگي است.

بنابراين بطلان ادعاي شما در استدلال به اصل اتفاق و اختلاف ميان اهل سنت و شيعه براي خواننده روشن مي ‌شود. همچنين درمي‌يابيم که دليل آنان همچنان كه گذشت بي‌ پايه و اساس است و اين گذشته از دروغ بودنش در ادعاي اتفاق امت بر خلافت علي و اختلاف در خلافت ابوبكر است كه از خلال آن فساد گفتة او و سقوط حجت او از اساس آشکار مي‌شود.

اما ادعاي شما شيعيان مبني بر اينکه در كتب اهل سنت فضايل ابوبكر را به اندازة فضايل علي نديده ايد
بايد گفت که منكر اين مسأله همانند منكر خورشيد در وسط روز است،

اينک احاديث و رواياتي در فضايل و مناقب ابوبكر مي ‌آورم كه هيچكس از صحابه حتي کساني که از علي برترند مثل عمر و عثمان با ابوبکر در اين فضايل شريك نبوده ‌اند، تا بطلان ادعاي شيعه در اين مورد روشن شود.
از آن جمله حديثي است که بخاري و مسلم، از حديث ابوسعيد خدري روايت مي‌كنند كه مي‌گويد: پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در ميان مردم خطبه خواند و گفت: خداوند بنده‌اي را ميان دنيا و و آنچه كه در نزد اوست اختيار داده است و آن بنده آنچه را كه در نزد خداوند است برگزيده است، راوي مي‌گويد: پس ابوبكر گريه کرد و ما از گرية او تعجب كرديم پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- از بنده‌اي خبر مي دهد كه خداوند او را مخير كرده‌ است و آن فرد مخير رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بود و ابوبكر از ميان ما عالم‌تر بود آنگاه رسول خدا-صلى الله عليه وسلم- فرمود: ابوبكر از همه مردم امين‌تر در مال و همراه با من است، اگر غير از خدا دوستي را برمي‌گزيدم، بي‌ شک ابوبكر را دوست خود قرار مي‌ دادم. اما برادري و مودت اسلامي است. در مسجد هيچ دري باز نشود جز ابوبكر[بخاري كتاب فضائل الصحابه ... فتح الباري 7/12 ح 3654 مسلم كتاب فضائل الصحابة... 4/1854 ح 2382].

در صحيحين از حديث عبدالله بن عمرو بن عاص آمده است پيامبر -صلى الله عليه وسلم- او را بر لشكر ذات السلاسل گماشت و گفت: پيش پيامبر -صلى الله عليه وسلم- آمدم و پرسيدم كه محبوب ‌ترين فرد، نزد شما كيست؟ گفت: عايشه. گفتم: از ميان مردها چه کسي است؟ گفت: پدر او. گفتم: بعد از آنها چه كسي گفت: عمر بن خطاب، و سپس افرادي را ذكر نمود[بخاري كتاب فضائل الصحابه... فتح الباري 7/18 ح 3662 مسلم كتاب فضائل الصحابة... 4/1856 ح 2384].

در حديث ابودرداء آمده است که مي ‌گويد: من در نزد پيامبر -صلى الله عليه وسلم- نشسته بودم كه ابوبكر در حالي كه دامن پيراهنش را گرفته و زانويش پيدا بود سر رسيد. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- گفت كه صاحب و ياور و همراه شما خبري دارد، آنگاه ابوبکر سلام کرد و گفت: اي رسول خدا، ميان من و عمر بن خطاب قضيه‌اي اتفاق افتاد و من عجله کردم و الان پشيمان شدم، از او خواستم که مرا ببخشد، ولي او امتناع کرد. و براي اين، پيش شما آمده ‌ام. آنگاه پيامير -صلى الله عليه وسلم- سه بار گفت: خداوند تو را ببخشايد اي ابوبکر. سپس عمر پشيمان شد و به نزد ابوبكر رفت و از او جويا شد، گفتند: اينجا نيست. پس نزد پيامبر آمد و پيامبر -صلى الله عليه وسلم- چهره‌ اش را از او برگرداند تا اينكه ابوبكر به رحم آمد و بر روي زانويش خم شد و گفت: اي رسول خدا، به خدا كه ظلم من بيشتر بود (دو بار اين گفته را تكرار كرد) سپس پيامبر -صلى الله عليه وسلم- گفت: خداوند مرا به سوي شما فرستاد، مرا تكذيب نموديد ولي ابوبكر مرا تصديق نمود، و با مال و جان خود با من همدردي و همياري نمود. آيا يار مرا رها نمي ‌كنيد (دوبار اين جمله را تكرار كرد) بعد از آن كسي او را آزار نداد[بخاري كتاب فضائل الصحابة... فتح الباري 7/18 ح 3661].

ابن شاهين بعد از روايت اين حديث مي‌گويد: ابوبكر در اين فضيلت تنهاست و كسي با او شريك نيست[ابن شاهين، كتاب اللطيف ص157].

در صحيحين از انس بن مالك از ابوبكر -رضي الله عنه- آمده كه مي‌گويد: وقتي در غار بودم به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتم اگر يكي از آنها زير پايش را نگاه مي ‌كرد ما را مي ‌ديد، فرمود: چه فكر مي‌ كنيد اي ابوبكر، دربارة دو فردي كه سومين آنها خداست[بخاري كتاب فضائل الصحابة... فتح الباري 7/8 ح 3653 مسلم كتاب فضائل الصحابة... 4/1854 ح 2381].

در صحيحين از حديث عايشه آمده است كه پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرموده است: «من قصد كردم (و يا خواستم) كه به سوي ابوبكر و فرزندش قاصدي بفرستم فرستاده و عهد را به او واگذار کنم، تا كسي آرزو و ادعاي [حكومت] نكند، و گفتم كه خداوند [جز او] ابا مي ‌ورزد و مؤمنان دفاع مي‌ كنند و يا خداوند دفاع كرده‌ و مؤمنان ابا مي‌ ورزند [جز او را]»[بخاري كتاب المرضي فتح الباري 10/123 ح 5666 مسلم كتاب فضائل الصحابة 4/1857 ح 2387].
- در حديث ابوموسي اشعري آمده كه مي‌گويد: بيماري رسول خدا شدت گرفت، آنگاه فرمود: به ابوبكر دستور بدهيد كه بر مردم نماز بخواند. عايشه گفت: اي رسول خدا، ابوبكر مردي است نازک دل هنگامي كه جاي شما بايستد نمي ‌تواند نماز بخواند. فرمود: به ابوبكر بگو كه بر مردم نماز بخواند شما [زنها] همچون زنان پيرامون يوسف هستيد. راوي مي‌گويد: ابوبكر در زمان حيات رسول خدا بر مردم نماز خواند.

به علاوه، صحابه از جمله علي -رضي الله عنه- شهادت داده ‌اند كه ابوبكر بهترينشان است؛ بخاري از حديث محمد بن حنفيه آورده است كه مي‌گويد: به پدرم، علي بن ابيطالب گفتم: چه كسي بعد از رسول خدا برتر است، گفت: ابوبكر. گفتم: سپس چه كسي؟ گفت: عمر. و ترسيدم كه بگويد: عثمان، گفتم: سپس خودت؟ گفت: من جز يكي از مسلمانان نيستم[ بخاري كتاب فضايل الصحابه فتح الباري 7/20 ح 3671].

- در خبر بيعت، عمر به ابوبكر گفت: «تو سرور و بهترين ما و محبوب ترين مرد از ميان ما در نزد رسول خدا مي باشيد»[ بخاري كتاب فضايل الصحابه فتح الباري 7/20 ح 3668]. و اين در حضور گروهي از صحابه بود و كسي آن را انكار نكرد؛ بنابراين، اين مسأله، اجماعي است.

- از ابن عمر روايت شده است كه مي ‌گويد: ما در زمان پيامبر -صلى الله عليه وسلم- كسي را با ابوبكر و سپس با عمر -رضي الله عنهما- و سپس با عثمان برابر نمي ‌دانستيم، بعد از آن در ميان اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وسلم- كسي را برتر از ديگري برتر نمي ‌دانستيم[بخاري كتاب فضايل الصحابه فتح الباري 7/20 ح 3697].
اينها نمونه‌ هايي از فضايل ابوبكر صديق -رضي الله عنه- است که كسي در آن شرکتي ندارد و اين فضايلي که ذکر کرديم در صحيح بخاري و مسلم يا يکي از آن دو آمده است و ما در اين مورد فقط از باب مثال چند نمونه را ذکر کرده و همة فضايل موجود در صحيح بخاري و مسلم را برنشمرده‌ ايم. حال اگر همة آن فضايل، و ديگر فضايلي که در غير صحيح بخاري و مسلم آمده، بياوريم چگونه خواهد بود؟ اما فضايلي که در کتب اهل سنت درباره ابوبکر آمده و ديگر صحابه مانند عمر و بقية خلفا در آن با او شريك هستند، بسي بيشتر از اين است كه در اينجا آورده شوند.

در اينجا به فضايلي اشاره مي ‌كنم كه در حديث ذكر شده آمده بود كه از بيان اصحاب فقط به ابوبكر اختصاص داشت:

1) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- درباره ابوبكر فرمود: «إنه أمن الناس عليه في صحبته وماله»: «او بيش از همه مردم در دوستي و اموالش بر گردن من حق دارد».

2) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- درباره ابوبكر فرمود: «لو كنت متخذاً غير ربي خليلاً لا تخذت أبابكر»: «اگر غير از پروردگارم دوستي برمي‌گزيدم بي‌ترديد ابوبكر را براي دوستي انتخاب مي‌كردم.»

) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- دستور داد به جز دري كه به خانه ابوبكر باز مي ‌شود، همه درهاي مسجد يسته شوند.

4) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- او را به عنوان محبوب‌ترين مردان در نظر خودش و دخترش را به عنوان دوست‌ داشتني‌ترين زن در نظرش اعلام كرد.

5) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- به خاطر او و دفاع از او خشمگين شد تا اينكه چهره ‌اش بر افروخته شد و از او جانبداري مي‌كرد و سه بار براي او طلب آمرزش كرد.

6) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود: پس از آنكه قريش مرا تكذيب كردند ابوبكر بدون ترديد مرا تصديق كرد.
7) پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «آيا دوستم را برايم رها مي‌كنيد؟» و اين گفته خطاب به هيچ احدي نگفته است كه نشان ‌دهنده اين است كه او را از ميان صحابه براي دوستي انتخاب كرده بود. به طوري كه هيچ كس به اين مقام در دوستي پيامبر -صلى الله عليه وسلم- دست نيافته است.

8) او در هجرت به مدينه همراه پيامبر و دومين نفر در غار بود كه پيامبر خطاب به او گفت: «ما ظنك باثنين الله ثالثهما»: «نظرت درباره دو نفري كه خداوند سومين نفر آنهاست چيست؟»

9) اشاره پيامبر -صلى الله عليه وسلم- به خلافت او و تلاش براي نوشتن اين امر و سپس رها كردن اين امر با ايمان و يقين به پروردگار و اينكه فرمود: خداوند مؤمنان از خليفه شدن غير او ابا و امتناع مي‌كنند و اين از بزرگترين فضايل اوست كه هيچ كس در برتري او بعد از پيامبر شكي ندارد.

10) شهادت اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وسلم- از جمله علي -رضي الله عنه- بر اينكه او بعد از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- بهترين مردم بود. همچنين عمر -رضي الله عنه- مي‌گفت: از ميان جمع كبيري از بزرگان صحابه بهترين آنها و سرورشان و دوست‌داشتني‌ترين فرد آنها در نظر پيامبر، ابوبكر بود. هيچ كس اين امر را انكار يا تقبيح نكرد كه اين امر نشان‌دهنده اجماع آنها بر اين نكته است.

11) انتخاب او براي پيشنمازي مردم و امامت او در زمان حيات پيامبر -صلى الله عليه وسلم-.

اينها فضايل و مناقبي است كه هيچ كدام از صحابه نه علي و نه ديگران با او مشاركت ندارند. با وجودي كه اين احاديث در صحيحين آمده و مشهور است و از طلبه ‌هاي مبتدي هم مخفي نمي ‌ماند چه برسد به کسي که مدعي پژوهش و تحقيق علمي است؟!

در مقايسة فضايل ثابت شده براي ابوبكر كه مختص اوست، بايد دانست فضايلي كه درباره علي -رضي الله عنه- ثابت شده مخصوص او نيست و شايد صحابه ديگر نيز در آن فضيلت با او شريك باشند.

در صحيح مسلم به نقل از سعد بن ابي‌ وقاص آمده است كه او در حالي که علي بن ابيطالب در نزد او ذكر شد گفت: اما آن سه خصلتي را كه ذكر كردم رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آنها را فرموده است. اگر يكي از آنها را داشتم، برايم از شتران قرمز بهتر بود. شنيدم كه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در يكي از جنگها علي را [در مدينه] گذاشته بود، علي به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفت:‌ آيا مرا در ميان زنها و كودكان مي‌ گذاري؟ رسول خدا به او گفت: آيا دوست نداري كه براي من به منزلة هارون نسبت به موسي باشي با اين تفاوت که بعد از من نبوتي نيست؟ و در روز خيبر شنيدم كه فرمود: امروز پرچم را به مردي مي ‌دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. راوي حديث (سعد بن ابي وقاص) مي‌ گويد: ما همگي خود را براي آن مي ‌خواستيم. آنگاه پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود: علي را صدا بزنيد. وي آورده شد و در چشمانش ناراحتي بود. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در چشمانش آب دهان انداخت و سپس پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را به دست او انجام داد. و هنگامي كه اين آيه نازل شد: ?فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ?. (آل عمران: 61). «پس بگو بياييد تا فرزندان خود و شما را بخوانيم...».
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- علي و فاطمه و حسن و حسين را خواند و گفت: بار خدايا، اينها اهل من هستند[مسلم كتاب فضايل صحابه 4/1871.].

اين حديث در ضمن فضيلت بزرگي كه براي علي –رضي الله عنه- در بردارد ولي تنها به علي اختصاص ندارد، همان گونه که شيخ الاسلام ابن‌تيميه (رحمه الله) پس از ذکر حديث مي‌گويد: اين حديث صحيحي است كه مسلم آن را آورده است و در آن سه فضيلت براي علي ثابت شده، ولي از خصايص ائمه يا از خصايص علي نيست. چون عبارت «وقتي او را در يكي از جنگها بر مدينه گذاشت و علي به پيامبر گفت: آيا مرا با زنان و کودکان مي‌گذاري؟ آنگاه پيامبر -صلى الله عليه وسلم- به او گفت: آيا دوست نداري كه براي من به منزلة هارون نسبت به موسي باشي با اين تفاوت که بعد از من پيامبري وجود ندارد»، اين از ويژگيهاي خاص علي -رضي الله عنه- نيست، چون بيشتر از يك فرد را در جنگها بر مدينه گماشته است، و اين استخلاف كامل‌تر از بقيه نبوده است، به همين خاطر علي -رضي الله عنه- پرسيد: آيا مرا با زنان و کودکان مي‌گذاري؟ ... پس رسول خدا برايش روشن نمود كه استخلاف هيچ عيب و نقضي ندارد، و موسي به خاطر امانت‌داري هارون او را در ميان قوم خود گذاشت، من نيز تو را به خاطر امانت‌داري‌ات در مدينه مي‌گذارم؛ امّا موسي پيامبري [ مثل خودش] را جانشين خود كرد و بعد از من پيامبري نيست، و اين تشبيه در اصل جانشيني است. موسي هارون را در ميان همة بني‌اسرائيل جانشين خود نمود و پيامبر -صلى الله عليه وسلم- علي را در ميان اندكي از مسلمانان جانشين قرار داد، و اكثريت آنها همراه پيامبر در جنگ بودند، و تشبيه علي به هارون بزرگتر از تشبيه ابوبكر و عمر نيست، كه ابوبكر را به ابراهيم و عيسي، و عمر را به نوح و موسي تشبيه كرده‌ است و اين چهار پيامبر از هارون بزرگترند. در اينجا هر كدام از ابوبكر و عمر را به دو نفر از پيامبران تشبيه كرده‌ است نه به يك نفر، و اين تشبيه بزرگتر از تشبيه علي است. در عين حال موارد زيادي وجود دارد که ديگر صحابه همانند علي، در غياب پيامبر -صلى الله عليه وسلم- جانشين وي شده‌ اند. بنابراين استخلاف و جانشيني از خصوصيات کسي نيست و تشبيه به يک پيامبر نيز ازخصوصيات کسي نيست .

همچنين فرمودة پيامبر -صلى الله عليه وسلم-: پرچم را به دست كسي مي ‌دهم كه خدا و رسول را دوست دارد ... تا آخر حديث؛ اين حديث صحيح‌ ترين حديثي است كه در فضايل علي آمده است و در صحيحين بيشتر از يك طريق آمده است. اين وصف ويژة ائمه و علي نيست، چون خدا و رسول هر مؤمن پرهيزكاري را دوست دارند و هر مؤمن پرهيزكاري خدا و رسولش را دوست دارد. امّا اين حديث بهترين دليل بر عليه ناصبي‌ هاست [کساني كه از او تبري مي ‌جويند و او را دوست ندارند، بلکه بعضي مواقع او را تفسيق يا تكفير مي‌كنند، مانند خوارج] بي ‌ترديد پيامبر -صلى الله عليه وسلم- شهادت داده است به اينکه علي خدا و رسول را دوست داشته و خدا و رسول هم او را دوست دارند.
همچنين در مباهله، فاطمه و حسن و حسين با او شريك هستند، همان طور که در حديث «کساء» با او شريکند. پس معلوم مي شود آن حديث، مختص به مردان وبزرگسالان و ائمه ندارد. بلکه زنان و کودکان هم در آن شرکت دارند[منهاج السنة /42-45 5/13-36 8/419-421].

همچنين احاديث ديگري كه در فضايل علي -رضي الله عنه- آمده است، قصد ويژگي و تخصيص او را نداشته است، مانند حديث «تو از من و من از تو هستم»[بخاري كتاب المغازي فتح الباري 7/499 ح 4251]. بلکه شايد اين ويژگي براي ديگران هم ثابت شود.

شيخ الاسلام ابن تيميه مي‌گويد: حديث «تو از من و من از تو هستم» از ويژگيهاي علي -رضي الله عنه- نيست. بلكه آن را به اشعريها و جليبيب نيز گفته است. از آنجا كه اين امر از ويژگيهاي علي نيست بلکه ديگران نيز در اين حديث با او شراكت داشته‌ اند كه فضيلت آنها از خلفاي سه‌گانه بيشتر نيست، بنابراين دليل بر امامت علي نخواهد بود[منهاج السنة 5/30 ، 5/28-29].

اين همانند فرمودة پيامبر -صلى الله عليه وسلم- خطاب به علي است که مي ‌فرمايد: «جز مؤمن کسي تو را دوست ندارد و جز منافق کسي دشمن تو نيست»[مسلم از حديث علي كتاب الايمان 1/86 ح 78]. که اين نيز از خصوصيات او نيست، چون مثل آن را به انصار هم گفته است؛ از براء بن عازب روايت شده است كه مي‌گويد: از رسول خدا شنيدم كه به انصار مي‌گفت: «فقط مؤمن آنها را دوست ‌دارد و فقط منافق دشمن آنهاست. هركس آنها را دوست بدارد خداوند او را دوست خواهد داشت و هركس نسبت به آنها بغض بورزد خداوند نسبت به آنها بغض خواهد ورزيد»[مسلم كتاب ايمان 1/85 ح 75].

ابونعيم بعد از ذكر حديث: «جز مؤمن کسي تو را دوست نمي ‌دارد...»، مي‌گويد: «همين طور مي ‌گوييم و اين از روشن ‌ترين و مشهورترين فضايل علي –رضي الله عنه- است كه جز منافق كسي بر او بغض نمي‌ ورزد، و فقط مؤمنان او را دوست دارند. و اگر اين حديث مستوجب خلافت مي‌ بود پس خلافت براي انصار هم ثابت مي ‌شد چون همانند آن را به انصار گفته است»[الرد علي الرافضه ص244].

اين از بزرگترين فضايل علي -رضي الله عنه- و مناقب ثابت او در احاديث صحيح است كه عدم اختصاص او در اين مورد روشن شد. بلكه همانند آن براي كساني كه، فضيلت کمتري از ابوبکر دارند، ثابت شده است در صورتي که فضايلي که براي ابوبکر ثابت شده، هيچ احدي نه علي و نه کساني که افضل ‌تر از علي هستند،

اما آنچه شيعه به امام احمد (رحمه الله) نسبت داده كه گفته است: «براي هيچ يک از اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فضايل وارد نشده آن چنان که براي علي -رضي الله عنه- وارد شده است.» در جواب بايد گفت که اين كلام اگر از امام احمد ثابت شود، بر مجموع روايات صحيح و ضعيفي که در اين مورد آمده، حمل مي ‌شود. اين برخلاف گفتة ما نيست و امکان ندارد که روايات صحيح چنين باشند.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه (رحمه الله) مي‌گويد: گفتة كسي كه مي‌گويد: براي علي -رضي الله عنه- فضايلي ثابت شده كه براي ديگران ثابت نشده است، دروغ است. نه احمد آن را گفته است و نه ديگر محدثين چنين سخني گفته اند، ولي شايد گفته شود: براي او چيزي روايت شده كه براي ديگران روايت نشده است امّا اكثر آن روايات از كساني هستند كه دروغ و خطاي آنها مشهور است[ منهاج السنة 8/421].

همچنين است آنچه را كه شما از بقية ائمه مثل قاضي اسماعيل و نسايي و ابوعلي نيشابوري روايت مي كنيد، و آن همچنان كه شيخ الاسلام ابن‌تيميه مي‌گويد: اگر هدف از آن روايات صحيح باشد چنين چيزي ممكن نيست از ائمه ثابت باشد، چون واقعيتها برخلاف آن است و اگر هدف از آن، مجموع روايات صحيح و غير صحيح باشد، مي‌ شود گفت كه اين به گونه‌اي ممکن است.

علت روايات زياد در فضايل علي اعم از صحيح و ضعيف و موضوع به دو امر برمي‌گردد:
اول: انتساب شما به علي -رضي الله عنه- و ادعاي محبت شما به او و جعل نمودن روايات زياد از طرف شما در مورد فضايل علي؛ همچنان که در کتابهاي شما مشخص است و علماي حديث و حديث شناسان بدان تصريح كرده‌ اند.
ابن جوزي مي‌گويد: غلو شيعه در محبت علي -رضي الله عنه- آنها را واداشته است كه احاديث زيادي در فضايل او وضع كنند كه اكثر اين احاديث روح او را مي ‌آزارد[ تلبيس ابليس ص136].

دوم: آنچه كه ابن حجر (رحمه الله) در فتح الباري بعد از نقل اثري كه گذشت و به احمد و بعضي از محدثين منسوب است، مي‌گويد: «گويا سبب آن، تأخير اين روايت و وقوع اختلاف در زمان علي –رضي الله عنه- و خروج كساني است كه عليه او خروج كردند. اين سبب انتشار فضايل علي –رضي الله عنه- شد، چون صحابه بسياري برخلاف مخالفين او بودند. پس مردم در آن زمان دو دسته بودند اما اهل بدعت خيلي كم بودند. سپس سالها سپري شد تا اينكه فرقة ديگري ظهور كرد و به شدت با او جنگيد و براي او ارزشي قايل نبوده و لعن او را بر منابر روش خود قرار دادند و خوارج در دشمني با علي با آنان متفق بودند و غلو كرده‌ و او را تكفير كردند و اين بدگويي متوجه عثمان هم مي‌ شد. بنابراين مردم در مورد علي سه گروه شدند: اهل سنت، خوارج و اهل بدعت، و بني ‌اميه و پيروانشان كه با او جنگيدند. پس اهل سنت به نشر فضايل علي نياز پيدا كردند و به علت وجود مخالفان علي -رضي الله عنه- ناقلان فضايل او فراوان شده وگرنه هركدام از چهار نفر اگر به ميزان عدالت سنجيده شود داراي فضايلي هستند كه اصولاً خارج از عقيده اهل سنت نيست[فتح الباري 7/71.].

اما ادعاي شيعه كه فضايل ابوبكر را دخترش، عايشه روايت كرده‌ است كه موضعگيري او دربارة علي روشن است و يا اين فضايل از عبدالله بن عمر روايت شده که وي از جمله کساني است که دور از علي بوده ‌اند، در جواب بايد گفت که اين گفته از روشن‌ ترين و واضح ‌ترين اكاذيب است، چون فضايل ابوبكر را بسياري از صحابه نقل كرده و منحصر به يك يا دو نفر از صحابه و يا منحصر به نزديكان ابوبکر نيست، گذشته از اينكه ادعا شود كه آن روايات منحصر به عايشه و ابن عمر است. اين، کتب اهل سنت و در ابتداي آنها صحيح بخاري و مسلم هستند که گواه بر صحت اين مطلب هستند. انسان حق‌جو مي‌ تواند به آنها مراجعه كند تا حقيقت اين موضوع برايش روشن شود.

براي روشن شدن اين موضوع، رواياتي که دربارة فضايل ابوبکر روايت شده و بيشتر از ده فضيلت را دربرداشته و هيچ كس را در آن مشاركتي نيست کافي است و روايات آنها منحصر به كساني نيستند كه ذكرشان آمد بلكه عايشه جز يك حديث از آنها را نياورده است و آن اين است كه پيامبر -صلى الله عليه وسلم- مي خواست وصيت‌ نامه‌اي براي ابوبكر بنويسد که اشاره به جانشيني اوست. اين حديث از طريق روايت ديگري غير از طريق عايشه ثابت است، مانند حديث جبير بن مطعم در داستان زني كه پيش پيامبر -رضي الله عنه- آمد كه به او دستور داد كه دوباره به او رجوع كند، آن زن گفت: «اي رسول خدا، اگر آمدم و شما را نيافتم، گفت: اگر مرا نيافتي به ابوبكر مراجعه كن» و اين حديث در صحيحين آمده است[بخاري كتاب فضايل صحابه فتح الباري 7/17 ح 3659، مسلم 4/1856 ح 2386]. و حديث حذيفه كه در سنن ترمذي است و در آن پيامبر -رضي الله عنه- فرموده است: به دو نفر پس از من، ابوبكر و عمر اقتدا بكنيد[ترمذي كتاب المناقب 5/609 ح 3662؛ ابن ماجه مقدمه 1/37 ح 97 ؛حاكم المستدرك 3/79 حاكم آن را صحيح دانسته و ذهبي با او موافقت نموده است و آلباني در سلسلة الاحاديث الصحيحة نيز آن را صحيح دانسته است: 3/233-1233؛ ابن ماجه 1/23 ح 80.].

 و امّا ابن‌عمر فقط يك حديث در مقدم نمودن ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان از طرف صحابه آورده است. و اين حديث بدون ذكر عثمان از طريق محمد بن حنفيه از پدرش علي بن ابيطالب نيز روايت شده است كه بهترين فرد بعد از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- ابوبكر و بعد از او عمر -رضي الله عنه- هستند.

اما بقية احاديث را تعدادي از صحابه روايت كرده ‌اند، از قبيل علي بن ابيطالب، ابوسعيد خدري، عمرو بن عاص، ابودرداء، انس بن مالك و ابوموسي اشعري، چنان كه احاديث شان ذکر شد. همچنين تعداد زيادي از صحابه فضايل ابوبكر را روايت كرده ‌اند و به عنوان مثال نه براي حصر عبارتند از: عمر بن خطاب، براء بن عازب، ابن عباس، عبدالله بن زبير، عمار بن ياسر، ابوهريره، عبدالله بن عمرو، عبدالله بن مسعود، حذيفه، عمرو بن غبسه، ابوامامه و جابر بن عبدالله، سفينه (مولاي ام سلمه)، ابوبكره و ديگران كه تعدادشان فراوان است[احاديث وارده در فضايل ابوبكر علاوه بر صحيحين به كتب زير مي‌توان مراجعه نمود: سنن ابي داود فصل الخلفاء 5/24-31 ؛سنن ترمذي 5/606-617 المستدرك حاكم 3/64-86.
]. امّا در اينجا فقط بعضيها را ذكر كردم كه دلالت بر کذب ادعاي تيجاني دارد که مي‌گويد فضايل ابوبكر را جز عايشه و ابن عمر نياورده ‌اند.

گذشته از اين، اگر فضايل ابوبكر منحصر به روايت آن دو هم مي ‌بود، آن دو در روايت مورد اتهام نيستند. اينكه عايشه دختر ابوبكر است سبب عدم قبول رواياتش درباره فضايل ابوبكر نيست، چون عدالت صحابه امري است قطعي و مورد اتفاق. پس اين صحابي كه ام المومنين عايشه است با آن تدين و فراواني علم و قرابتي كه با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- داشته است. متهم نمودن عايشه به جعل احاديث درباره فضايل پدرش از بهتانهاي عظيمي است كه ازخداوند مي‌ خواهيم افترازنندگان به او را به سزاي اعمالشان برساند و متهم نمودن ابن عمر نيز به اين تهمت و با اين ادعا که او از كساني بوده است كه از علي دور بوده اند افتراي ديگري است كه کمتر از اولي نيست و ادعاي صرفي است كه هيچ دليلي ندارد.

اگر به معيار شيعه در نقد و بررسي روايات عمل كنيم، همين موضوع در مورد رواياتي صدق مي‌ كند كه در فضايل علي آورده است كه فرزندان و اهل بيت و كساني روايت كرده ‌اند كه شيعيان ادعا مي‌كنند كه آنان از اصحاب او هستند بلكه بعضي از آنها رواياتي است که خود علي در فضل خودش روايت كرده است مانند اين قول او كه مي‌گويد: «قسم به كسي كه دانه را شكافت و نسيم را آفريد عهد پيامبر به من است كه مرا كسي جز مومن دوست نمي ‌دارد و جز منافق کسي بر من بغض نمي ‌ورزد».

اگر عايشه درباره رواياتي دربارة فضايل پدرش متهم باشد در اينجا تهمت [نعوذ بالله] متوجه خود علي و فرزندان و اهل بيت و شيعيان خواهد بود كه فضايل او را نقل مي‌كنند. بلكه تهمت وضع روايات دربارة فضايل علي، قوي‌تر از تهمت وضع روايات دربارة فضايل ابوبکر است، چون امت اسلامي در مورد ابوبكر اختلاف نكرده و از او دور و پراكنده نشده است، بلكه گرد او جمع شده و در فضل او ترديدي نداشته است، بنابراين ابوبکر كه او بدان نيازي هم نداشته است، برخلاف علي كه امت اسلامي در زمان خلافت او متفرق شد و گروهي از آنها با او جنگيدند و گروهي از اهل بدعت منكر او شدند و او را فاسق خواندند و گروهي ديگر او را تكذيب كردند؛ از اين رو او نياز داشت به اينكه مردم بر گرد او جمع شوند. انگيزة جعل در نزد طرفداران و شيعيان او بيشتر از انگيزة خاندان ابوبكر براي اين كار بود و بلكه در مورد جعل روايات دربارة ابوبکر اصلاً چنين انگيزه‌اي وجود نداشت،

چون بدان نيازي نبود و به همين خاطر است كه احاديث جعلي در فضايل علي -رضي الله عنه- بسي بيشتر از احاديث جعلي در فضايل ابوبكر و يا ديگر صحابه است اما چنين كاري از عملكرد هيچ يك از اهل بيت او كه مشهور به علم و عدالت بوده، نيست. گذشته از اينکه به آنها چنين نسبتي داده شده و يا اينكه فردي از فرزندان و صحابه‌اي كه دوستدار او بوده ‌اند چنين كاري كرده باشند. آنها دورترين مردم از چنين كاري هستند. بلكه آنها در همة آنچه روايت كرده ‌اند صادق هستند و هركس بدانها غير از اين اعتقاد داشته باشد دچار خسارت شده و به همان گناه و بهتاني دچار مي‌ شود كه شيعيان بدان مبتلا شده ‌اند. اما اهل سنت [به حمد الهي] معتقد به عدالت مطلق همة صحابه و صدق و امانت آنها در مورد آنچه كه از خود و يا از ديگران مي‌گويند هستند و آنها هيچ ترديدي در روايات و اخبار صحابه در فضايل و غير از آن، كه نسبت آنها به صحابه ثابت شده باشد و به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- رسانده باشند روا نمي ‌دارند.
مطالبی خواستم در مورد عصمت وایه تطهیر و همچنین حضرت عایشه وچنگ جمل بفرستم که قسمن نظرات سنگین شده ودیر بالا می اید

امید وارم که اینها دیگه زنگ زده نباشد

جای بسی تعجب است که همه دوستا ن شیعه در بحث های از مطالب تیجانی استنباد میکنند و سخنان زنگ زده ایشان را بیان میکنندبروید وکتابهایی که علمای اهل سنت در جواب تیجانی ملعون نوشتند بخوانید تا اختلافاتی که این بزرگوار شما دامن زده کم رنگ تر شود. اگر تمایل به وحدت دارید که بعید میدانم

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |



smyazdani.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati