فضايل اهل بيت عليهم السلام



|
|
به ياد او كه : خاك قبرش ، اكسير مقلّب ارواح است
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
پنجشنبه یکم آذر 1386 9:15 سخنراني حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني به مناسبت ولادت امام رضا عليه السلام
چون مقدمه مولود امام هشتم عالم محمد است ، بهتر اين است كه به حديثي از آن حضرت با دقت و عنايت توجه بشود . هر موجودي از موجودات در نظام تركيب مركب است . مثل معجوني ؛ منتها در هر معجوني عمودي است . جزئي كه قوام در آن معجون به آن جزء است . انسان اعظم المركبات عالم امكان است . اين موجود مرموز و آن چه در او نهفته شده ، فوق بيان است . اين مركب ، معجوني است از تمام اجزاء اين عالم . أ تزعم انك جرم صغير وفيك انطوي عالم الأكبر[1] وقتي بيان و انسان كامل اين است ، آن وقت روشن ميشود اين چه مخلوقي است كه : ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آَخَرَ كه فرمود : فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ عمده اين است كه بايد گفت و ديد سرّ اين عظمت چيست ؟ عمود معجون انسانيت و آن جزء اعظم كدام است ؟ انسان بما هو الإنسان چيست ؟ الإنسان بما هو نبات ، تغذيه و تنميه است . الإنسان بما هو حيوان ، شهود و غضب است ؛ اما الإنسان بما هو انسان عقل است . دعامة الإنسان العقل . [2] بيان امام هشتم ، هم دلالت مطابقي دارد و هم دلالت التزامي . عباراتي است و اشاراتي و لطائفي . تا آن جايي كه ميسر بشود از اين حديث بهرهاي ببريم . فرمود : عقل مسلمان تمام نميشود ، به سر حد كمال نميرسد ؛ مگر در او ده خصلت پيدا بشود . اگر كسي اين حديث را درك كند ، الآن كه من ميگويم و اهل تأمل باشد ، خواهد ديد كه تمام اصول حكمت نظري و عملي در اين روايت جمع است و كلمه امام ، امام الكلمات است . اولاً در اين جمله اولي ثابت كرد كه انسانيت انسان به عقل است . آن حقيقت نهفته در اين وجود را استخراج كرد . فضول را القاء و لبّ اللباب را گرفت . حواشي را قلم زد ، متن را گرفت . بعد مهم اين است كه ضميمه كرد «مسلم» را تا بفهماند كه اصلاً اسلام توأم با عقل است . عقل و اسلام قابل تفكيك نيست ؛ منتها اسلام اگر شناخته بشود ، عقل اگر شناخته بشود ! . قهراً تصور هر دو مستلزم درك اين ملازمه غير قابل انفكاك است . به اين جمله ارتباط عقل و اسلام را بيان كرد . بعد وارد شد در كمال عقل . مهم اين است كه اگر گوهري أنفس جميع جواهر باشد و از او نفيس تر در خزينه خقلت گوهري نباشد ، آن گوهر باز ذو درجات باشد ، درجه قصوي آن گوهر ، مرتبه عليا ، چه خواهد بود . حديث ، حديثي است كه عالم آل بيت ميخواهد بشريت را هدايت كند به آن أنفس نفائس وجود كه فقط در فطرت او نهاده شده . و اين گوهر او را استخراج كرده و برساند به اعلي مراتب اين مقامات . اين چنين كسي است كه : كلامكم نور وأمركم رشد .[3] يك حديثش دنيايي را نور باران ميكند . بعد كه نشان داد دعامه انسان عقل است ، بعد كه فهماند تلازم بين اسلاميت و عقل است ، آن وقت وارد شد در بيان تمام خصوصياتي كه آن خصوصيات اين گوهر را به احد اعلي و أكمل ميرساند . اول جملهاش اين است : الخير من مأمول والشرّ منه مأمون [4] براي اهلش ؛ يعني مغزهاي نخبه بشر در اين كلمات ، نظام و ترتيب شق القمر ميكند . فطرت بشري و خميرۀ خلقت انسان بر دو كلمه است . يك كلمه خير و يك كلمه شرّ . شق سوم ندارد . تمام درجات خلاصه ميشود در كلمه خير و تمام دركات خلاصه ميشود د ر كلمه شرّ . اول ميوهاي كه درخت عقل ميدهد ، معرفت حسن و قبح است . اين است عالم آل محمد . اول ثمر عقل اين است ؛ لذا مستقلات عقليه را وقتي اهل فن حساب ميكنند ، اول ادراك حسن و قبح است . در آن فطرت عقلاني ، اولاً معرفت حسن و قبح و خير و شرّ نهفته شده است . بعد در فطرت انساني جلب خير ، دفع شرّ گذاشته شده است . آن وقت مهم اين است كه هر حياتي ضرورت خودش را از جهت ملايمات جلب ميكند ، از جهت منافرات دفع ميكند . مثلاً حيات حيواني ، جلب ملائمات ميكند به شهوت . دفع منافرات ميكند به غضب . وقتي به حيات انساني رسيد ، آن چنان انقلاب پيدا مي شود كه حيات حيواني طليعه اش اين است كه جالب خيرات و دافع شرور است . آن چه حسن است ، خواه ناخواه جذب ميكند ، آن چه قبيح است ، دفع ميكند . وقتي چنين شد ، مي شود : الخير منه مأمول ، والشرّ منه مأمون . بعد ما نميتوانيم وارد بشويم ؛ چون اگر بخواهم وارد بشوم ، در همين جمله لا اقل بايد چند روز بحث بشود . دقائقش ، نكاتش . فهرستي بس است . بعد ميرسد به مرحله دوم . همه اينها هم حساب دقيق رياضي دارد . هر يك بايد به ترتيب باشد . مرحله دوم كه ميرسد اين است : اگر خيري از خودش سر بزند ، به هر درجه از كثرت باشد ، به نظر قلّت ميبيند ؛ اما اگر خيري از ديگري سر بزند ، در هر درجه از قلت باشد ، به كثرت ميبيند . غوغائي كرده ، قيامتي در هر جملهاي كرده . اين است كمال بشريت . وقتي به همنوعش نگاه كند ،خير كم از او كثير ؛ اما وقتي به خودش نگاه كند ، خير كثير در نهايت قلت . اين حيات عقلي كه اين بشر را در ميدان مسابقه به خيرات به جايي ميرساند كه عقل مبهوت است . و اگر اين حديث امام عملي بشود ، بشريت به جايي ميرسد كه ملك در مقابل او شهپر بيندازد . بعد ميرسد به مرحله سوم . مرحله سوم اين است : از دو چيز نه خسته ميشود و نه ملال پيدا ميكند . اما از آن چيزي كه هر گز خستگي برايش احساس نمي شود ، برآوردن حوائج خلق است . آن چه محتاج و گرفتار به او رجوع كند ، تا آنجايي كه در توان او است ، گره گشاه است . امر ديگري كه ملال ندارد ، اين كلمه است : در تمام طول روزگارش از طلب علم ملال پيدا نمي كند . آن وقت اين ترتبيت از جهت كمال علمي ، بشر را به كجا ميرساند ؟ از نظر كمال عملي او را به چه حد ترقي ميدهد . اگر اين احاديث را در اين دانشگاهها اهل فن براي اين ملت بيان ميكردند ، اين مملكت نمونه عالم بود . تا اين جا مرحله استعداد و قابليت به جلب اين كمالات حاصل ميشود . بعد آن وقت نوبت ميرسد به اين مراحل : اول اين است : فقر في الله براي عاقل كامل از غناء محبوب تر است . نتيجه آن تزكيه ، درك اين جهت است . فقر في الله از غناء محبوب تر است . چرا محبوب تر است ؟ نكته اش اين است كه اين غناء مجموعهاش ميشود حيات دنيا . همه اين كهكشانها ، تمام اين ستارهها « زين السماء الدنيا » پس اين مرحله هم از دنيا است . همه اين حيات دنيا در يك كلمه خلاصه ميشود : متاع قليل . چون حد دارد و محدود است . هر محدودي مقرون است به عدم . قهراً منتهي ميشود هستي به نيستي ؛ اما اگر شد فقير الي الله ، متصل مي شود به غني حميدي كه فوق ما لا يتناهي بما لا يتناهي غناي او است . منقلب مي شود از فاني به باقي ، از عدم به وجود ، از ظلمت به نور . عقل كه كامل شد ، ميرسد به اين جا كه فقر في الله محبوبتر از غناء است . بعد جمله ديگرش اين است كه : ذلّت في الله محبوبتر از عزت است . مطلب هر كسي عزت است ؛ اما اين جا ورق منعكس ميشود ، ذلت مي شود محبوبتر از عزّت . شرح اين جمله وقت نيست . بعد ميرسد : گمنامي في الله براي او محبوبتر از شهرت است . باز او بحثي دارد . تا اين جا تمام شد ؛ ولي ركن الأركان باقي مانده . مهم اين است ، اين را براي تمام عظماء بشر گفته است . و آن اين است هر كسي ، هر كسي را ببيند ، خودش را از او پستتر ببيند و او را از خودش برتر ببيند . اگر چنين شد ، عقل كامل شده و الا هنوز ناقص است . فقط يك مختصر اشاره به دليلش كرد ؛ آن هم خيلي مختصر . فرمود : هر كسي را كه ببيني از دو خارج نيست . مردم يا از تو بالاترند و برتر و بهتر يا از او تو پستترند و بدتر . آن كسي كه ميبيني اگر پست تر از خودت ببيني ، ببين كه شرّ او ظاهر است ؛ اما خير او باطن است . تو شرّش را ميبيني ، ممكن است در باطن او خيري باشد كه تو نبيني . آن جوان الدنگ را در خيابان ميبيني ، پيري هستي ، عمري را در عبادت گذراندهاي ، مبادا بگويي من از او بهترم . شايد او در رهگذري چشمش به يك زني افتاد ، در آن غرور شهوت براي خدا چشم پوشيده ، آن خير مخفي از تو است . اين شرّ ظاهر است بر تو . جان به قربان لب و دهنت اما اگر نظر كني به خودت ، اين خيراتي كه از تو ظاهر است ، معلوم نيست خير تو است يا شر تو است . آيا علم و كمالي كه داري ، شكر او را به جا آوردي ؟ آن هم نه الحمد لله ؛ بلكه وظيفهاي كه داري . اين خير تو ؛ اما شرّي كه در باطن داري ، خودت ميداني كه چه داري . هر كس را ببيني بايد به اين نظر ببيني . اگر بهتر از تو است ، بايد كوشش كني در ميدان مسابقه و سرعت بروي تا به او برسي . اگر اين مجموعه جمع شد ، علي مجده و ساد اهل زمانه . علو مجدت و سيادت به اهل زمان به اين حديث محقق است . اين حديث فقط تمام دفتر احاديث اهل بيت جمع بشود ، همين حديث از امام هشتم در مسلمين اجراء بشود ، آيا اين مسلمانان با اين كمال عقلي سرآمد تمام امم هستند يا نه ؟ قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ . [5] كسي كه گفتارش اين است ، خودش كيست ؟
از خود او بگويم ؟ از قبر او بگويم . خاك قبرش ، اكسير مقلب ارواح است . اين حديثي كه الآن ميخوانم ، حديثي است كه شيخ المحدثين ، از شش نفر از مشايخ كه از اين جمله است ، محمد بن موسي بن متوكل كه سيد بن طاووس دعوي اجماع بر وثاقتش كرده و علامه و ابن داود شهادت به وثاقتش دادهاند .[6] چون اين مجلس ، مجلس عوام نيست ، همه علماء و فضلاء قم هستند ؛ لذا اين حديث با اين سند تأمل كنند . اين جمع با اين شخصيت ، از علي بن ابراهيم ، اعلي من التوثيق والتوصيف ، از ابراهيم بن هاشم ، الثقة العدل من اساطين الحديث ، از ابن أبي عمير ، مردي كه از اصحاب اجماع است وأجمعة الطائفة علي تصحيح ما يصح عنه ، از حمزة بن حمران كه مروي عنه ابن أبي عمير است . گفت امام ششم به من فرمود : پسر پسر من در شهري كشته ميشود كه اسم آن شهر طوس است . هر كس او را زيارت كند ، من خودم دست او را ميگيرم و به بهشت ميبر م . خاك قبرش چه كرده است كه امام ششم روز قيامت كارش اين است كه دستگير زوار قبر علي بن موسي است . اين عظمت كه امام ششم دست او را بگير ، بعد اين دست را ول نكند تا در مستقر رحمت منزل بدهد . آن چه مهم است ، اين است كه فرمود : اگر كسي عارفاً بحقه او را زيارت كند ، پرسيد معرفت به حقش چه قدر است ؟ جواب داد : بداند امام است ، بداند غريب است ، بداند شهيد است . در هر كلمهاي هم سرّي است . من الآن ميخواهم بگويم ، متحيرم چه جور تفوه كنم . فرمود : هر كس با اين معرفت او را زيارت كند ، اجر هفتاد شهيد دارد ؛ آن هم اجر شهيدي كه بين يدي رسول الله . بعد ضميمه كرد : علي حقيقة .[7] شهادت ، آن هم بين يدي رسول الله ، يك زيارتش اجر هفتاد شهيد در مقابل سينه خاتم انبياء . به كشف «إني» نشان ميدهد كه روحي كه تعلق به آن بدن دارد ، چنان به خاصيت اكسيري منقلب ميكند كه زائر قبرش به يك زيارت از آن مرحله ميرسد به آن مقام كه لا يدرك ولايوصف . [1] . شعري منسوب به امير المؤمنين عليه السلام : التفسير الصافي ، الفيض الكاشاني ، ج 1 ، ص 92 و منازل الآخرة والمطالب الفاخرة ، الشيخ عباس القمي ، ص 13 و تفسير الآلوسي ، الآلوسي ، ج 1 ، ص 79 و... [2] . الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 1 ، ص 25 . [3] . زيارت جامعه كبيره ، عيون أخبار الرضا (ع) ، الشيخ الصدوق ، ج 1 ، ص 309 . [4] . اصل روايت اين است : وَ قَالَ ع لَا يَتِمُّ عَقْلُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ حَتَّى تَكُونَ فِيهِ عَشْرُ خِصَالٍ الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ يَسْتَكْثِرُ قَلِيلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ وَ يَسْتَقِلُّ كَثِيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ لَا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَيْهِ وَ لَا يَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ الْفَقْرُ فِي اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنَى وَ الذُّلُّ فِي اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ فِي عَدُوِّهِ وَ الْخُمُولُ أَشْهَى إِلَيْهِ مِنَ الشُّهْرَةِ ثُمَّ قَالَ ع الْعَاشِرَةُ وَ مَا الْعَاشِرَةُ قِيلَ لَهُ مَا هِيَ قَالَ ع لَا يَرَى أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَ أَتْقَى إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ رَجُلٌ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى وَ رَجُلٌ شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى فَإِذَا لَقِيَ الَّذِي شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى قَالَ لَعَلَّ خَيْرَ هَذَا بَاطِنٌ وَ هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ خَيْرِي ظَاهِرٌ وَ هُوَ شَرٌّ لِي وَ إِذَا رَأَى الَّذِي هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى تَوَاضَعَ لَهُ لِيَلْحَقَ بِهِ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَقَدْ عَلَا مَجْدُهُ وَ طَابَ خَيْرُهُ وَ حَسُنَ ذِكْرُهُ وَ سَادَ أَهْلَ زَمَانِه .( بحار الأنوار ، علامه مجلس ، ج75 ، ص336 ، باب مواعظ الرضاء عليه السلام و تحف العقول عن آل الرسول ، ص443 و مسند امام رضاء عليه السلام ، ج1 ، ص285 .
ترجمه : عقل هيچ فرد مسلمانى كامل نگردد تا برخوردار از ده خصلت شود: 1، به خير او اميد باشد، 2، و از شرّش ايمنى، 3، خوبى و خير ديگران را بسيار شمارد، 4، و خير بسيار خود را اندك و ناچيز، 5، نه از مراجعه نيازمندان به خود خسته شود، 6، و نه در طول عمر از طلب و تحصيل علم و دانش ملول و خسته گردد، 7، فقر در راه خداوند از توانگرى در غير راه حقّ، 8، و خوارى در راه حقّ از سربلندى در راه دشمن خدا نزد او محبوبتر است، 9، نزد او؛ گمنامى از شهرت مطلوبتر است، سپس آن حضرت عليه السّلام افزود: دهم و چه دهمى؟ پرسيدند: آن چيست؟ فرمود: كسى را نبيند جز آنكه گويد: او از من بهتر و پرهيزگارتر است، همانا مردمان [در نزد او] دو دستهاند: يكى بهتر و پرهيزگارتر از او، و ديگرى بدتر و پستتر از او، پس چون با بدتر و پستتر از خود برخورد كند گويد: شايد نيكى و خيرش در باطن است، كه آن بخير او است، و خير و خوبى من آشكار است كه آن به شرّ من است. و هر گاه با كسى كه از او بهتر و پرهيزگارتر است برخورد كند در برابرش تواضع نمايد تا بدو ملحق گردد، پس هر گاه چنين كند مجد و بزرگواريش بالا گيرد و خيرش پاك و دلپسند، و نامش نيكو شود، و آقا و سرور مردم عصر خود گردد [5] . الأنعام ، 149 . [6] . وقد وثقه العلامة في : من الباب ، من حرف الميم ، من القسم الأول ، وابن داود في : من القسم الأول صريحا . وادعى ابن طاووس في فلاح السائل : الفصل ، في فضل صلاة الظهر وصفتها ، عند ذكر الرواية الواردة عن الصادق عليه السلام ، أنه ما أحب الله من عصاه : الاتفاق على وثاقته . (معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 18 ، ص299 .
[7] . 18 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ تَاتَانَةَ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ وَ أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ وَ عَلِيُّ بْنُ هِبَةِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يُقْتَلُ حَفَدَتِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ فِي مَدِينَةٍ يُقَالُ لَهَا طُوسُ مَنْ زَارَهُ إِلَيْهَا عَارِفاً بِحَقِّهِ أَخَذْتُهُ بِيَدِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الْكَبَائِرِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا عِرْفَانُ حَقِّهِ قَالَ يَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ شَهِيدٌ مَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ تَعَالَى لَهُ أَجْرَ سَبْعِينَ أَلْفَ شَهِيدٍ مِمَّنِ اسْتُشْهِدَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى حَقِيقَةٍ . ( عيون اخبار الرضاء عليه السلام ، ج1 ، ص290 . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | اي مادر ! اين هم جواب سلام ما .
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
پنجشنبه دهم خرداد 1386 18:6
سخنراني حضرت آيت الله وحيد خراساني به مناسب شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها
امروز پیشامد شهادت صديقۀ كبري است . اين مطلب آنچنان كه بايد و شايد مورد نظر واقع نشده . امروز مقصد ما اين است كه بگوييم : نه تنها بر شيعيان ؛ بلكه بر تمام مسلمانان جهان لازم است كه در مصيبت صديقۀ كبري آنچنان كه شايستۀ مقام شخص اول عالم است ، عزادار باشند . لذا آنچه امروز ميگويم ، طرفم از اهل نظر ؛ مثل فخر رازي و از اهل حديث ؛ مانند بخاري ، مسلم ، حاكم و ذهبي است ؛ يعني بر اساس كتاب و سنت ، اقامۀ عزاي فاطمۀ زهراء واجب است . چه حنفي مذهب ، چه مالكي مذهب ، چه شافعي مذهب و چه حنبلي مذهب . امروز بر ميزان كتاب و عترت بحث نميكنيم ؛ بلكه فقط بر اساس ميزان كتاب و سنت ؛ آنهم سنتي كه اگر در ظرف 1400 سال فحول علماء عامه سر از خاك بردارند ، در مقابل برهان قاطع زمينگير اند . چون اساس بر حكمت است : ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ .[1] لبّ و لباب حكمت كتاب است و سنت . اما از نظر كتاب ، متن كتاب خدا اين است : وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا .[2] چون طرف گفتۀ ما اعيان اهل فكر و محققين فرق مختلف اسلام ؛ مثل فخر رازي است ، قهراً بايد به فقه كتاب و فقه سنت دقت كرد . « ما » اعم مفاهيمي است كه از اين مفهوم اعم پيدا نميشود . مفهوم شيء ، مفهوم « ما » از اعم و اشمل المفاهيم است . موضوع آيه اين است كه آنچه حد و مرز ندارد « آتاكم الرسول فخذوه » . پيغمبر داد بگيريد . اين متن كلام رب الأرباب است . اخذ چيست ؟ كلام خدا اقيانوسي است كه عقول حكماء عالم در موج اولش غرق ميشود تا برسد به عمق اين بحر عميق . اخذ ما آتاكم الرسول مركب است از دو جهت . گرفتن آنچه پيغمبر داده به دو امر محقق ميشود : اول به فهميدن . كه آنچه داده چيست ؟ دوم به عمل كردن و به كار بستن . اگر اين دو به هم ضميمه شد ، اخذ « ما أمر الرسول » تمام است و الا مسلمانان به مقصد نرسيدهاند . اين قرآن . كبري اين است . اما در صغري قياس بديهي الإنتاجي امروز بايد تشكيل بشود كه اگر فخر رازي سر از گور بردارد ، جز تسليم چارهاي نباشد . كبراي قياس كلام خدا ، صغري كلام خاتم الأنبياء . آنچه كه او داده اين است و با كلمۀ « انما » شروع ميشود : إنما فاطمة شجنة[3] منى يبسطني ما يبسطها ويقبضني ما يقبضها . [4] اين فراز ، فرازي است كه نميشود در يك مجلس و دو مجلس و ده مجلس بشود ، از شرح فقه حديث و بيان لطائف كلام رسول فارغ شد . بايد ديد « شجنه » چيست و چرا عقل كل و علم كل براي بيان مقصد اين لفظ را استخدام كرده است ؟ شجنه ، عبارت از آن شاخهاي كه از درخت ميرويد ؛ اما اين شاخۀ معمولي نيست ؛ بلكه شاخهاي كه در تمام رگ و ريشۀ اين درخت ريشه دوانده ، شاخهاي است منتشر در تمام شجر . پيغمبر خودش را شجر قرار داده است . اين هم سري دارد . ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ . تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا .[5] آن شجرة طيبه كه اصلش ثابت و فرعش در سماء است ، رسيده به جايي كه : ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى . فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى . [6] آن شجرهاي كه « تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا » ، ماينتفع ثمرات علمي و عرفان و اخلاق و احكامش اولين و آخرين راه بهرهمند ميكند آن شجره خاتم الأنبياء است . حالا مهم اين است كه شاخهاي كه از اين شجره رويده او فاطمۀ زهرا سلام الله عليها است . معياري كه اول گفتيم ، براي اقامۀ شهادت حضرت زهرا كتاب است و سنت . اين است كه از اين دايره خارج نميشويم . آن هم سنتي كه احدي نتواند دم بزند . كي اين كلمه « انما فاطمة شجنة مني » را ميگويد ؟ گوينده اين كلام كسي است كه خدا دو جاي قرآن دو جمله در بارهاش فرموده و اين دو جمله عقل اولين و آخرين را مبهوت ميكند . تمام اين عالم تا كهكشانها تا ما وراء كهكشانها همه مخلوق است براي انسان كامل ؛ چون منتهاي كمال وجود عقل است و عقل كل و كل عقل ميشود منتهي الآمال خلقت . به اين حد كه رسيده؟ آن كسي كه در دو امر به جائي ميرسد كه خدا او را به عظمت بپذيرد . ديگر كار تمام است . آن دو مطلب چيست ؟ يكي علم ، يكي خلق . اما علم : وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا .[7] اين بيان خدا است در علم او . اما خلق او : وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . [8] فخر رازي[9] اين قضيه را نقل ميكند . شما ها كه اهل علم و دقت نظر هستيد ، وقتي حديث را گفتم ، ببينيد از خود فخر رازي چنين حديثي چه مطالبي را نشان ميدهد و از چه حقايقي پرده بر ميدارد . آن چه فخر نقل ميكند كه در زمان خلافت عمر يك نفر از فصحاي يهود آمد نزد خليفه . عالمي ؛ آنهم در چنين ظرفي در محضر خليفهاي ؛ آنهم در حضور مهاجر و انصار و اركان امت اسلام. گفت من آمدهام تا اخلاق پيغمبر را براي من وصف كنيد . آن چه عجيب است اين است كه مثل فخر رازي كه همۀ علماي عامه جمع بشوند او به يك حمله به باد ميدهد ، او نقل ميكند . حالا خودش چه جور هضم ميكند ؟ تا گفت اخلاق آن حضرت را براي من وصف كن ، گفت برو نزد بلال او از من اعلم است . يهودي آمد نزد بلال . گفت سؤال اين است ، خليفه تو را اعلم شمرده است . تا شنيد ، گفت برو نزد فاطمۀ زهراء سلام الله عليها . يهودي دانشمند پخته آمد بعد از دو مرحله به محضر صديقۀ كبري ، تا آنجا طرح كرد ، فرمود برود نزد علي مرتضي . عالم يهودي آمد . ديگر معلوم شد اين جا جايي است كه ختم سخن است . انا مدينة العلم وعلي بابها . [10] گفت اخلاق پيغمبر را براي من وصف كن . امير المومنين عليه السلام فرمود : آنچه در دنيا است براي من وصف كن . دنيا چيست ؟ وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا . [11] دنيا سعهاش اين قدر است كه تمام اين كواكب با كهكشانها در آسمان اين دنيا است . اين است سعۀ اين دنيا . آنهم نه بعدش معلوم است و نه قبلش . از كي بوده ؟ تا كي هست ؟ چه اندزه است ؟ فرمود دنيا را براي من وصف كن . يهودي گفت : لا استطيع بذلك . چه جور من ميتوانم دنيا را استعياب كنم ؟ گفت : اين دنيا با اين سعهاش خدا در كتابش فرموده : مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ . [12] تو و همه از عهدۀ احصائش عاجزيد ؛ اما در بارۀ خلق او گفته : وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . [13] اين پيغمبر خاتم است . آن وقت مهم اين است كه كسي كه سعۀ اخلاقش از تمام عالم دنيا و ما فيها اوسع است ، اين كي است ؟ بعد علمش ، همانطوري كه در خلق فرمود « عظيم » در علم هم فرمود عظيم . نتيجه اين است كه اگر تمام آنچه در دنيا است ، قابل شمردن است كه نيست ، آن هم با آن قلتش ، آيا آنچه در روح خاتم از علوم است ، از معارف است ، با آن كه خدا فرموده : وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا .[14] براي كي قابل احصاء است ؟ اين است كه در مقابل اين دو جمله اولين و آخرين محوند . جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل همه نابودند . وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا ، وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . نتيجه اين است كه علم كل ، كل العلم ، عقل الكل ، كل العقل ، خلق كل ، كل الخلق خاتم النبيين است . اين شخصيت روح تمام عالم امكان است . قلب تمام ملك و ملكوت است . تمام پيكرۀ هستي است . اين نتيجۀ بحث است . مسأله اين است كه اين روحي كه سعهاش تمام ملك و ملكوت گرفته ، بيانش اين است كه آنچه فاطمه را منبسط كند ، مرا منبسط كرده است . آنچه فاطمه را منبقبض كند ، مرا منقبض كرده است . در اين جا كميت فكر لنگ است . بايد ابراهيم فكر كند ، بايد موسي بن عمران بنشيند و تأمل كند. كو معرفت ؟ كسيت كه بتواند ادعا كند كه من زهرا را شناختم ؟ كيست كه جرأت كند ، لب باز كند و بگويد من به مقام فاطمه پي بردم ؟ انما ، اين است و جز اين نيست ، فاطمه شاخۀ ريشه دوانده در وجود من است ، آنچه او را دل گرفته كند ، مرا دل گرفته كرده است . آنكه او را انبساط دهد ، به من انبساط ميدهد . نتيجه اين ميشود كه اتحاد پيدا شده بين اين زني كه خدا در مباهله انتخابش كرد . تنها زني است كه خدا به پيغمبر گفت او را بيار ، اين بود . اين حديث روشن كرد كه فاطمه آميخته شده با علم كل و كل العلم . آميخته شده با عقل كل و كل العقل . اتحادي پيدا شده بين شجرۀ طيبهاي كه اصلها ثابت و فرعها في السماء ، با اين شاخه كه اصلا بين او و اين ، جدايي در هيچ جهت تصور ندارد . اين نمونۀ از فقه حديث . پيغمبر قبض و بسط را انتخاب كرده است . نتيجه اين ميشود كه اگر يك آه زهرا بكشد ، آن آه روح عالم را آزرده ميكند . وقتي او آزرده شد ، 124000 پيغمبر آزرده است . وقتي او آزرده شد ، تمام اوصياء ، شهداء و صديقين آزرده شد . به آهي از دل فاطمه ملك و ملكوت عالم منقلب ميشود . اين است مصيبت زهرا ! اين است روز عزاي فاطمه ! . اين را من از منطق شيعه نگفتم . آنچه گفتم از محكمترين و متقنترين منابع عالم گفتم نزد تمام فرق مسلمين . اين حديثي كه خواندم حديثي است كه شمس الدين ذهبي ، اعلم المنقدين در مقابلش تسليم است . اين حديثي است كه بخاري ، مسلم ، حاكم و تمام ارباب صحاح سته بايد اين حديث را بر سر بگذارند . اگر اين چنين است ، اي فخر رازي ! اي ذهبي ! اي حاكم ! اي سمعاني ! اي اساطين علماء عامه! همهتان به حكم كتاب و سنت ، بايد روز عزاي فاطمۀ زهرا سلام الله عليها مجلس عزا تشكيل بدهيد . اين عزا منحصر به طايفهاي دون طايفهاي نيست . اين حكم كتاب است . اين فرمان سنت است . اگر تا حالا متوجه نشديد ، دقت كنيد ، حديث را ببنيد ، فقه حديث را بفهميد و طبق او وظيفه را تشخيص بدهيد . اي خوشا به حال آن كساني كه در روز شهادت او يك پرچم بلند كند و در خيابان و كوچه و بازار بگردد و بگويند يا ولي الله ! ما تا اين حد خواستيم اين اظهار مودت او را منبسط كنيم . به انبساط او ، دل تو را منبسط كنيم . به انبساط دل تو ، ملك و ملكوت وجود را منبسط كنيم . اما دو سه كلمه هم براي شما : در اين مجلس چه قدر سيّد است ؟ آنچه من نگاه ميكنم ، ميبينم در بين هر چند نفري ، هستند . اگر در اين مجلس اين غوغا است ، در اين مملكت چه خبر است ؟ شما ها كه ميدانيد سيد هستيد ، هر كسي يقين دارد سيد است ، وظيفهاش اين است : آن كسي كه ( نميشود گفت ؛ ولي چاره نيست ) هشتاد موطن را ديد ، همه را زمين زد . هر كه در مقابل او آمد ، افتاد ، در مسجد بود ، يك دفعه ديد دوتا پسر فاطمه وارد شدند . [ گريۀ شديد استاد و حضار... ] تا چشمش افتاد ، به مجرد اين كه كلمه به گوشش رسيد ، با صورت به زمين افتاد . آب آوردند به صورت امير المؤمنين زدند . از جا برخاست و رفت به بالين زهراء . يك نوشتهاي بالاي سرش ديد ، اين نوشته را برداشت ، ( نميتوانم بخوانم . ) هذا ما اوصي به فاطمة وهي تعتقد أن لا اله الا الله . بعد رسيد به اين جا : يا علي ! مرا خدا به تو تزويج كرد تا در دنيا و آخرت براي تو باشم . دنبالش اين كلمه ، نوشته اين بود : شب مرا غسل بده ، شب مرا كفن كن ، شب مرا دفن كن و احدي را با خبر نكن . اي سادات كه در مملكت اين كلمه به گوش شما ميرسد ، بعد از اين چند جمله گفت : به اولاد من تا قيامت سلام مرا برسان . يعني چه ؟ به آن علم محيطش اين مجلس را ديد و ديد كه در اين مجلس چندتا سيد است ، اين است فاطمه ، تا روز قيامت انتشار نسلش را ديد ، خواست بگويد شما اولاد من هستيد ، ببنيد بر من چه گذشت ! وظيفۀ هر علوي ، وظيفۀ هر علويه ، اين است كه روز سوم جمادي الثانيه ، مردانشان در اين مملكت با سر و پاي برهنه ، در كوچه و بازار بگويند : اي مادر ! اين جواب سلام ما . وقتي بدن را گذاشت ، گفت : انا لله وانا اليه راجعون . بعد گفت : يا رسول الله ! تو سؤال پيچش كن ، تا ميتواني از او سؤال كن تا بگويد بر او چه گذشت ! [1] . النحل / 125 . [2] . الحشر / 7 . [3] . والشجنة والشجنة : عروق الشجر المشستبكة . ويقال : بيني وبينه شجنة رحم وشجنة رحم ، أي قرابة مشتبكة . ( الصحاح – الجوهري – ماده « شجن » . الغصن المشتبك من غصون الشجرة . قال : أبو عبيدة : يعني قرابة من الله تعالى مشتبكة كاشتباك العروق شبهها بذلك مجازا واتساعا وأصل الشجنة الشعبة من الغصن . ( تاج العروس – الزبيدي – ماده « شجن » . [4] . المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 154 – 155 . حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث ميگويد : "هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه " . و مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 332 و مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 203 و الآحاد والمثاني - الضحاك - ج 5 - ص 362 و المعجم الكبير - الطبراني - ج 20 - ص 26 و ج 22 - ص 405 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 12 - ص 111 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 70 - ص 21 و سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 132 . البته از آنجايي كه در سلسه سند اين حديث « مسور بن مخرمه » وجود دارد و او در زمان وفات رسول خدا فقط هشت سال داشته است ، قبول اين حديث بسيار مشكل است . ضمن اين كه او از دشمنان سر سخت امير المؤمنين عليه السلام و از ملازمان هميشگي عمر بن الخطاب و معاوية بن أبي سفيان بوده است . البته اين حديث از نظر اهل سنت كاملاً مورد قبول است ؛ چرا كه در كتابهاي صحاح آنها ؛ از جمله ، بخاري ، مسلم و ... از مسورة بن مخرمه روايت زياد نقل شده است و اگر اهل سنت بخواهند اين روايت را قبول نكنند ، بايد تمام احاديث مسوره ؛ از جمله روايت خواستگاري دختر أبي جهل توسط امام علي عليه السلام را نيز قبول نكنند . از طرفي حاكم نيشابوري روايت را صحيح دانسته است و همين براي مجاب كردن اهل سنت كافي است. [5] . ابراهيم / 24 و 25 . [6] . النجم / 8 و 9 . [7] . النساء / 113 . [8] . القلم / 4 . [9] . يروى : في هذا المعنى أن يهوديا من فصحاء اليهود جاء إلى عمر في أيام خلافته فقال : أخبرني عن أخلاق رسولكم ، فقال عمر : اطلبه من بلال فهو أعلم به مني . ثم إن بلالا دله على فاطمة ثم فاطمة دلته على علي عليه السلام ، فلما سأل عليا عنه قال : صف لي متاع الدنيا حتى أصف لك أخلاقه ، فقال الرجل : هذا لا يتيسر لي ، فقال علي : عجزت عن وصف متاع الدنيا وقد شهد الله على قلته حيث قال : * ( قل متاع الدنيا قليل ) * فكيف أصف أخلاق النبي وقد شهد الله تعالى بأنه عظيم حيث قال : * ( وإنك لعلى خلق عظيم ) . (تفسير الرازي - الرازي - ج 32 - ص 21 ) . البته به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه اين داستان قطعاً در زمان خلافت عمر اتفاق نيفتاده است ؛ چرا كه در آن زمان حضرت فاطمه سلام الله عليها زنده نبودند . به احتمال زياد اين قضيه در زمان خلافت ابوبكر بوده و از فخر رازي سهو قلم شده است . [10] . المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 126 . حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث ميگويد : هذا حديث صحيح الاسناد . المعجم الكبير - الطبراني - ج 11 - ص 55 و الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1102 و شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 7 - ص 219 و ج 9 - ص 165 و نظم درر السمطين - الزرندي الحنفي - ص 113 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 1 - ص 49 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 415 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 600 و ... با اين كه اين حديث از طرق بسياري نقل شده است ؛ اما برخي از دشمنان امير المؤمنين كه نميتوانستند اين فضيلت بزرگ را تحمل كنند ، نهايت تلاش خود را كردهاند كه در اين حديث خدشه كنند ؛ در حالي كه بسياري از علماي بزرگ اهل سنت آن را نقل و تصحيح كردهاند ؛ از جمله الفتني در كتاب الموضوعات ، ص95 مينويسد : أنا مدينة العلم " إلخ . قال ابن حبان لا أصل له وقال ابن طاهر موضوع : في المقاصد لابن الجوزي في الموضوعات ووافقه عليه الذهبي وغيره قلت له متابعات فمن حكم بكذبه فقد أخطأ . و المناوي در فيض القدير شرح الجامع الصغير - ج 3 - ص 60 - 61 بعد از نقل حديث ميگويد : فإن المصطفى صلى الله عليه وسلم المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها أو لا بد للمدينة من باب فأخبر أن بابها هو علي كرم الله وجهه فمن أخذ طريقه دخل المدينة ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى وقد شهد له بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف . شارح كتاب تناقضات الألباني الواضحات - حسن بن علي السقاف - ج 3 - در پاورقى ص 82 مينويسد : صح عنه صلى الله علبه وآله وسلم أنه قال : ( أنا مدينة العلم وعلى بابها ) صححه الحافظ ابن معين كما في ( تاريخ بغداد ) ( 11 / 49 ) ، والامام الحافظ ابن جرير الطبري في ( تهذيب الآثار ) مسند سيدنا علي ( ص 104 حديث 8 ) والحافظ العلائي في ( النقد الصحيح ) ، والحافظ ابن حجر والحافظ السيوطي كما في ( اللآلي المصنوعة ) ( 1 / 334 ) ، والحافظ السخاوي ( كما في المقاصد الحسنة ) ! ! . حتي بسياري از علماي اهل سنت كتابهاي مستقلي در باره اين حديث نوشتهاند ؛ از جمله : علي بن محمد العلوي كه كتابي به نام : « دفع الارتياب عن حديث الباب » و نيز أحمد بن الصديق المغربي كتابي به نام « فتح الملك العلى بصحة حديث باب العلم » نوشتهاند . [11] . الملك / 5 . [12] . النساء / 77 . [13] . القلم / 4 . [14] . النساء / 113 . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني به مناسبت ساگرد فاجعۀ سامرا
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 17:43 يك سال از واقعۀ تخريب حرم مطهر امامين عسكريين عليهما السلام به دست مزدوران جنايتكار وهابي گذشت . آري در چنين روزهايي بود كه خانۀ قلب عالم امكان خراب و مصيبت عظماي ديگر قلب شيعيان جهان را داغدار كرد ؛ اما دست انتقام خداي قهار تنها بعد از گذشت چند ماه باني آن را به هلاكت رساند و زرقاوي تروريست به اربابان تروريستش ملحق کرد . به نوبۀ خود اين مصيبت را خدمت امام زمان حضرت حجت بن الحسن عليه السلام و تمامي دوستان عزيز تسليت ميگويم . حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني به مناسب سالگرد اين روز ، سخنراني كردهاند كه مثل هميشه تصميم گرفتم آن را در اختيار شما دوستان هميشه همراه خودم قرار دهم . اين شما و اين هم اصل سخنراني
واقعهاي كه سال گذشته در سامرا اتفاق افتاد ، اين ايّام مصادف با اين مصيبت عظمي است ، بايد در عظمت اين مطلب تأمل كرد . ما قرآن را نفهميديم . وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ .[1] كسي نميتواند درك كند عمق اين فاجعه را مگر بفهمد دو آيه را . ترتيب آيات ، كيفيت ورود در مطالب ، در كتاب خدا تمامش روي دقائق و لطائفي است . ( چون شماها عمدتاً سالهاي سال در علميات كار كردهايد ، بايد نه از نظر خطابي؛ بلكه از نظر منطق و استدلال قوي مطالب را تجزيه و تحليل كنيد ) . در سورۀ حج اول كه سوره شروع ميشود ، نحوۀ بيان اين است . كيفيت شروع سوره نشان ميدهد كه در اين سوره مطلبي است عظيم : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ . يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ . يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ .[2] اين نحوۀ بيان كمر شكن است . يك خطاب به عامۀ مردم است ، يك خطاب خاص است . ( در اين لطائف قرآن غور كنيد ) خطاب عام اين است : يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ . روزي كه ميبينيد هر شير دهي و مادر مهرباني كه جان براي فرزندش فدا ميكند ، شدت آن روز مادر را از آن فرزند بيخبر ميكند . وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا . فشاري كه آن روز وارد ميشود ، هيچ بارداري باقي نميماند ؛ مگر اين كه وضع حمل ميكند . وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا .[3] بعد خطاب خاص اين است : به شخص خاتم خطاب ميشود : وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ . تو ميبيني كه مردم مستند ، مست نيستند ، شدت عذاب همه را به اين روز نشانده . از اين فاتحه روشن مي شود كه در اين سوره مطالبي است مهم . بعد منتهي ميشود به بحث حج . وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ [4] بعد كه خداوند بحث حج را بيان كرد ، امر منتهي ميشود به اين جمله : ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ . [5] عمود سوره اينجا است . به فاصله يك آيه باز ميفرمايد : ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ . شروع سوره آن جور ، شروع آيه اين جور . ابتداء آيه اسم اشاره بعيد است . كلمه ذلك (آنهايي كه اهل حكمت قرآنند ) در موارد خاصي استعمال ميشود ؛ مثلاً : ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ .[6] در اين جا هم خدا ميفرمايد : ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ . كسي كه تعظيم كند حُرُمات خدا را ، خير است براي او نزد پروردگارش . اين خير عند الرب ، چه خيري است ؟ مهم اين لطائف است . خير مراتب دارد . آن مرتبه كه فوق او تصور نميشود ، مقام عنديت الرب است . فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ .[7] اين مربوط است به تعظيم حرمات الله . يك آيه فاصله ميشود باز ميفرمايد : ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ . متأسفم كه اقلاً بايد يك ماه در اين آيه بحث كنيم تا روشن بشود مطلب چيست؟ حُرُمات خدا چيست كه به اين اهميت ، آن علم لا يتناهي و قدرت لا يتناهي و سلطنت لا يتناهي به مطلب نظر دارد .
شيخ المحدثين صدوق از پدرش علي بن بابوبه و او از حميري و حميري از يقطيني و او از يونس و او از ثقۀ عظيم الشأن عبد الله بن سنان نقل ميكند از أبي عبد الله جعفر بن محمد سؤال كردم : حرمات الله در اين آيه چيست ؟ عبد الله بن سنان از فقهاء اصحاب است . خودِ نحوۀ سؤال دليل فقاهت او است . اولا بايد فهميد حرمت چيست ؟ حرمت ، يعني ما لا يحلّ انتهاكه . اوني كه هتكش به هيچ وجه روا نيست ، حرمت است . هر كسي حرمتي دارد ، خدا چه حرمتي دارد ؟ مسأله اين است . حرمت هر جا كه باشد ، هتكش حلال نيست . حالا اگر حرمت شد حرمت الله ، آن حرمت هتكش چه ميكند ؟ اين است كه حكيمي محقق ، فقيهي دقيق بايد روزگارها فكر كند تا بعد بفهمد كه در سامره سال گذشته چه شده و اين مصيبت حد عظمتش چه قدر است ؟ ابن سنان پرسيد اين حرماتي كه خدا ميفرمايد : « ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ » چيست ؟ چون او فهميد چه خبر است . امام فرمود : خدا سه حرمت دارد ، مثل اين سه حرمت ، هيچ چيز نيست . [8] از قرآن به سنت بياييم و از كتاب به عترت ؛ چنان كتابي چنين مفسري دارد . حرمات الله سه تا است ؛ اما چه سه تايي ؟! سه تايي كه مانند در وجود ندارند . اول از اين سه تا كتاب الله است ، فيه نوره و حكمته . حرمت اول خدا ، كتاب خدا است كه در اين كتاب نور خدا است و حكمت خدا . كتابي كه نور الله در آن است ، حكمت الله در آن است ، چنين كتابي ميشود حرمت الله . حرمت دوم : فرمود به ابن سنان حرمت دوم كعبه است قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ . [9] اين حرمت دوم است . از احدي توجّه به ذات قدوس حق ، مقبول نيست الا اين كه رو به اين نقطه كند . خوب دقت كنيد كه چه جور چيزي است و چه ميشود كه اين ميشود حرمت الله . بعد فرمود : حرمت سوم : عترت نبيكم . اوني كه قرين كعبه است ، همان كسي است كه سال گذشته خراب شد . چنين حرمتي هتك شد. حالا بايد فهميد مسأله چه قدر مهم بود . قبر امام دهم ، قبر امام يازدهم ، خانۀ قلب عالم امكان خراب شد . اين خرابي به كجا منتهي شد ؟ حرمت خدا شكسته شد . مسأله اين است . بايد مملكت از خواب بيدار بشود . حرمت الله انتهكت . وقتي قضيه شد حريم ربوبيت ، سدّ محكم عظمت لا يتناهي در اين فاجعه شكسته شد . كسي كه آنجا خوابيده ، بدني زير آن خروارها خاك است كه تعبير خدا در بارۀ او اين است : علي وليي وناصري ، والشاهد في خلقي ، وأميني على وحيي . [10] وحي چيست ؟ كسي ميفهميد اين جمله را كه بفهميد وحي چيست . بعد بفهميد به 124000 پيغمبر چه وحي شده است ، بعد بفهمد كه همۀ آنها در قلب امام دهم خزينه شده است و او را خدا استيمان كرده بر اين امانت . شماها كه عمري درس خواندهايد ، كتاب امانت را بخوانيد ، بعد ببينيد شرايط امين چيست ، بعد به قرآن مراجعه كنيد : وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى .[11] وقتي به قلّۀ آدميت ميرسد كه ما فوق آن تصور نميشود ، آن وقت ميفرمايد : « وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى » . بعد كه كار به اين جا رسيد ، ميفرمايد : سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آَيَاتِنَا إِنَّه هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ . [12] بعد او را ميبرد تا جايي كه خرق ميشود تمام حجب جلال ، تمام حجب نور را تا ميرسد به سدرة المنتهي ، از آنجا كه ميگذرد ، بعد منتهي ميشود به مقام : دَنَا فَتَدَلَّى . فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى .[13] آن وقت ميفرمايد : فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى . امام دهم امانت نگهدار آن وحي است . عمق چنين مصيبت عظمي را كسي نميتواند درك كند . ما نه حرمات خدا را شناختيم ، نه شعائر الله را فهميديم . مردم چه خبر دارند ؟ اگر بدانند واقعه چيست، هفتۀ آينده آن روز موعود اين مملكت يك پارچه عذا ميشود . مسأله را ساده نبايد گرفت . قطب الدين راوندي اين قضيه را نقل ميكند [14] ؛ همان كه مقام او اعلي از توثيق و تأييد است . الفقيه الكبير عند العامه و الخاصه . او از هبة الله موصلي نقل ميكند : پدرم رفيقي داشت از كُتّاب متوكل عباسي و اين مرد نصراني بود . به سامره بر پدرم وارد شد ، پدرم پرسيد در اين وقت چه شده است كه اين جا آمدي ؟ گفت متوكل مرا احضار كرده و عازم سامرهام، پيش آمدي خطرناكي است كه نميدانم چي ميشود ؛ ولي من خودم از خدا به صد دينار خريداري كردهام كه نذر كنم براي محمد بن علي الهادي . نصراني با آن عظمت متوكل چه ديده كه در گرداب منجي خود را عيسي نميداند ؛ بلكه امام دهم اين مذهب ميداند . اين واقعه را گفت و رفت . مدتي گذشت ديدم اين نصراني خوشحال آمد . گفتم : چه گذشت؟ گفت : وارد سامره شدم در حالي كه هيچ وقت وارد آنجا نشده بودم . با خودم گفتم كه قبل از رفتن به پيش متوكل نشاني خانۀ محمد بن علي را بپرسم . متوجه شدم كه متوكل از رفتن به خانۀ او منع كرده است ، اگر بپرسم خانۀ محمد بن علي كجا است ، بر سرم چه خواهد آمد؟ . يك ساعت فكر كردم ، هر چه فكر كردم هيچ چيز به نظرم نيامد ، به دلم آمد كه مركب را رها كنم ، مركب از اين كوچه به آن كوچه خودش ميرفت ، نميدانم چه خبر است و نه قدرت سؤال دارم ، يك وقت ديدم اين مركب درِ يك خانه ايستاد . ملك و ملكوت در اختيار قبضۀ او است . وقتي ايستاد ، از يكي پرسيدم اين خانه ، خانۀ كيست ؟ گفت : اين خانۀ محمد بن علي الهادي ، ابن الرضا (عليهم السلام ) است . گفتم : الله أكبر دلالة والله مقنعة . اين برهان قاطع است ، همچنان كه اين را ميگفتم ، يك وقت ديدم درِ خانه باز شد و غلام سياهي آمد و مرا با اسم خودم و اسم پدرم صدا زد گفت : تو يوسف بن يعقوبي ؟ تا اين كلمه را شنيدم ، بهتم گرفت و گفتم : وهذه دلالة أخرى . در اين شهر كه من قدم نگذاشتهام ، چه طور اين مرد نام من و پدرم را ميداند ؟! در را باز كرد ، مدتي نگذشت كه گفت : آن صد ديناري كه نذر و در آستين پنهان كردي بده . گفتم : وهذه ثالثة . بعد رخصت داد ، رفتم ديدم امام تنها نشسته ، فرمود : اي يوسف وقت آن نرسيده است كه مسلمان شوي ؟ گفتم دلايل و براهين قاطعه ديدم . فرمود : تو مسلمان نميشوي ؛ ولي يكي از فرزندان تو مسلمان ميشود و از شيعيان ما است . بعد فرمود : كساني كه گمان ميكنند شما از ولايت ما بهرهاي نميبريد ، دروغ ميگويند ، نصراني هم از ما بهرهمند ميشود . اگر نصراني از تو بهرهمند ميشود ، آيا ما در اين درگاه چه سهمي داريم ؟! بعد فرمود : غم نخور آسيبي به تو نميرسد . ميخواست بگويد كه اگر ما صدمه ببينيم ، حساب ديگري دارد . وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا .[15] بايد خود ما اين راه را طي كنيم ؛ اما عالمي را از گرداب در ميآوريم . خدايا به اين ملت توفيق بده كه حق اين مصيبت را ادا كنند . اين فاجعۀ عظمي كه واقع شد ، اول حكومت عراق مسؤول است . به اين كه ميگويم از نظر حقوق بين الملل ثابت است كه هر قدرتي مهاجمي كه به آن مملكت همجوم آورده ، آن ملت حق دارند كه طرح دعوي كنند و بگويند كه ذخائر مملكت و تمام آثار علمي و مذهبي آن در ضمانت مهاجم بوده است . و اين حقي است بين المللي . حكومت عراق بايد مردانه به ميدان بيايد و عرضه داشته باشد و مطالبه كند از مهاجم كه چرا با آنهمه دستگاههاي جاسوسي كه دارند ، مراقب اين فاجعه نبودند ؟ اين دعوا ، دعوايي است كه مملكت مهاجم بايد از عهدۀ مسؤوليت آن برآيد . در اين قضيه كوتاهي شده است . از هر جا كه بگيريم نفع است ؛ چون بقيه مشاهد هم در خطر است . اين وظيفۀ دولت عراق . وظيفۀ عامه شيعيان اين است كه در دنيا فرياد بزنند كه آن قبر و مشهد ، تنها مربوط به مملكت عراق نيست ، او مربوط به تمام شيعيان جهان است ، مربوط به تمام مسلمين است ؛ چون به ضرورت عامه و خاصه ، خلاصۀ عترت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است . شما كه عمري نان امام زمان عليه السلام را خوردهايد ، همه امشب به خانههايتان ميرويد ، خانۀ شما آباد ؛ اما خانۀ ولي عصر عليه السلام خراب . اين درد را به كجا ببريم ؟ در خانۀ شما شمع و چراغ روشن است ؛ ولي خانۀ قطب عالم امكان يك شمع ندارد . فعلى الأطائب من أهل بيت محمد وعلي صلى الله عليهما وآلهما فليبك الباكون وإياهم فليندب النادبون ، ولمثلهم فلتدر الدموع ، وليصرخ الصارخون ، ويعج العاجون . [16] اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و كثرة عدونا و قلة عددنا و تظاهر الزمان علينا . [1] . انعام / 59 . [2] . الحج / 1و 2 . [3] . الزلزله / 2 . [4] . الحج / 27 . [5] . همان ، 30 . [6] . بقره / 2 . [7] . القمر / 55 . [8] . حدثنا أبي رضي الله عنه قال : حدثنا سعد بن عبد الله ، عن محمد بن - عبد الحميد ، عن ابن أبي نجران ، عن عاصم بن حميد ، عن أبي حمزة الثمالي ، عن عكرمة ، عن ابن عباس قال : إن لله عز وجل حرمات ثلاث ليس مثلهن شئ : كتابه وهو نوره وحكمته ، وبيته الذي جعله للناس قبلة لا يقبل الله من أحد وجها إلى غيره ، وعترة نبيكم محمد صلى الله عليه وآله . ( الخصال ، الشيخ الصدوق ، ص 146 و معاني الأخبار ، الشيخ الصدوق ، ص 117 – 118 ) . [9] . البقره / 144 . [10] . كتاب الغيبة ، محمد بن إبراهيم النعماني ، ص 72 و الاختصاص ، الشيخ المفيد ، ص 212 و الغيبة ، الشيخ الطوسي ، ص 146 و مناقب آل أبي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 256 و بحار الأنوار ، العلامة المجلسي ، ج 36 ، ص 197 . [11] . طه / 13 . [12] . الاسراء / 1. [13] . النجم / 8 و 9 . [14] . ومنها : أن هبة الله بن أبي منصور الموصلي قال : كان بديار ربيعة كاتب نصراني وكان من أهل كفرتوثا ، يسمى يوسف بن يعقوب ، وكان بينه وبين والدي صداقة ، قال : فوافانا فنزل عند والدي فقال له والدي : ما شأنك قدمت في هذا الوقت ؟ قال : قد دعيت إلى حضرة المتوكل ، ولا أدري ما يراد مني ، إلا أني اشتريت نفسي من الله بمائة دينار ، وقد حملتها لعلي بن محمد بن بن الرضا عليهم السلام معي . فقال له : والدي : قد وفقت في هذا . قال : وخرج إلى حضرة المتوكل وانصرف إلينا بعد أيام قلائل فرحا مستبشرا . فقال له والدي : حدثني حديثك . قال : صرت إلى سر من رأى وما دخلتها قط ، فنزلت في دار وقلت : أحب أن أوصل المائة إلى ابن الرضا عليه السلام قبل مصيري إلى باب المتوكل ، وقبل أن يعرف أحد قدومي . قال : فعرفت أن المتوكل قد منعه من الركوب ، وأنه ملازم لداره فقلت : كيف أصنع ؟ رجل نصراني يسأل عن دار ابن الرضا ؟ ! لا آمن أن ينذر بي فيكون ذلك زيادة فيما أحاذره . قال : ففكرت ساعة في ذلك ، فوقع في قلبي أن أركب حماري وأخرج في البلد ، فلا أمنعه من حيث يذهب ، لعلي أقف على معرفة داره من غير أن أسأل أحدا . قال : فجعلت الدنانير في كاغدة ، وجعلتها في كمي ، وركبت فكان الحمار يخترق الشوارع والأسواق يمر حيث يشاء إلى أن صرت إلى باب دار ، فوقف الحمار فجهدت أن يزول فلم يزل ، فقلت للغلام : سل لمن هذه الدار ؟ فقيل : هذه دار [ علي بن محمد ] ابن الرضا ! فقلت : الله أكبر دلالة والله مقنعة . قال : وإذا خادم أسود قد خرج [ من الدار ] فقال : أنت يوسف بن يعقوب ؟ قلت : نعم . قال : انزل . فنزلت فأقعدني في الدهليز ودخل ، فقلت في نفسي : وهذه دلالة أخرى من أين عرف هذا الخادم اسمي [ واسم أبي ] وليس في هذا البلد من يعرفني ، ولا دخلته قط ؟ ! قال : فخرج الخادم فقال : المائة الدينار التي في كمك في الكاغدة هاتها ! ؟ فناولته إياها ، فقلت : وهذه ثالثة ، ثم رجع إلي ، فقال : ادخل . فدخلت إليه وهو في مجلسه وحده فقال : يا يوسف أما آن لك أن تسلم ؟ فقلت : يا مولاي قد بان [ لي من البرهان ] ما فيه كفاية لمن اكتفى . فقال : هيهات أما إنك لا تسلم ، ولكن سيسلم ولدك فلان ، وهو من شعيتنا . [ فقال : ] يا يوسف إن أقواما يزعمون أن ولايتنا لا تنفع أمثالك ، كذبوا والله إنها لتنفع أمثالك ، امض فيما وافيت له ، فإنك سترى ما تحب [ وسيولد لك ولد مبارك ] . قال : فمضيت إلى باب المتوكل فقلت كل ما أردت فانصرفت . قال هبة الله : فلقيت ابنه بعد [ موت أبيه ] وهو مسلم حسن التشيع ، فأخبرني أن أباه مات على النصرانية ، وأنه أسلم بعد موت والده . وكان يقول : أنا بشارة مولاي عليه السلام . ( الخرائج والجرائح ، قطب الدين الراوندي ، ج 1 ، ص 396 – 398 ) . [15] . الانبياء / 73 . [16] . بحار الأنوار ، العلامة المجلسي ، ج 99 ، ص 107 . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آيت الله وحيد خراساني به مناسبت حلول ماه محرم الحرام
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
جمعه بیست و نهم دی 1385 15:13
ماه محرم ، ماه عزاي سيد الشهداء ، ماه اسيري نواميس رسول خدا ، ماه زنده شدن دوباره دين اسلام ، بر دلدادگان حسيني تسليت باد .
حضرت آيت الله وحيد خراساني حفظه الله تعالي به مناسبت حلول ماه عزيز زهرا ، سخنراني كردهاند كه مثل هميشه در اختيار دوستداران مكتب حسيني قرار ميگيرد. اميدوارم كه خداوند ، عزاداريهاي همۀ ما و شما را قبول فرمايد . به خودش قسم كه ما چيزي غير از همين عزاداريها و سينه زنيها نداريم ؛ پس بايدعاشوراي حسيني را هر سال به از پارسال پاس بداريم . بنده هم به خاطر مشغلههاي زيادي كه در ماه محرم دارم ، شايد به اين زوديها نتوانم بروز كنم . از اين بابت از تمامي دوستان و همراهان خوبم معذرت ميخواهم . يا حسين
ايّام عاشورا ، ايّامي است كه قابل ادراك و توصيف نيست . اين مسأله ، مسألهاي كه از حد ادارك بشر خارج است . خواب حجت شرعيه ندارد ؛ ولي گاهي خوابي است كه « من تأويل الاحاديث » است . مرحوم آخوند با آن همه قدرت و سيطرۀ فكري كه داشت ؛ به طوري كه حاشيه او بر رسائل آخوند و مكاسب آخوند در كمال اعجاز و براي اهل نظر عبرت انگيز است . اين مرد كار كشته با آن حدّت و دقت نظري كه در علم فقه داشت به قله فكر رسيده بود . من خودم در نجف بودم كه جنازه تازهاش هنگام دفن دخترش بعد از سالها كشف شد . اين مرد با اين مقام علمي و عملي بعد از مرگ خوابش را ديدند . گفت ما تا در دنيا بوديم ، نفهميديم حسين بن علي عليهما السلام كيست . حالا كه به اين نشأه آمدهايم خبر دار شديم چه خبر است . اين بيان چنين مردي است . باز اين جمله ماورائي دارد و آخوند هم خودش متوجه بوده است ؛ ولي بايد توجه داشت كه تازه آخوند مقام برزخي را ديده است . آن روز كه مقام اخروي سيد الشهداء عليه السلام ظهور كند ، آنجا كه عقول انبياء مبهوت است . اين ايام چنين ايامي است . فرصت را غنيمت بشماريد ، آنهايي كه نتوانند معذورند ؛ اما هر كس كه قدرت دارد ، توانايي دارد كه يك گمراه را هدايت كند ، يك بيگانه از امام را به معرفت مقام امامت كبري نائل كند ، از فرصت اين ايام استفاده كند . اين مجلس ، مجلس خطابه نيست ، عمدهاي شما ها از علماء هستيد ، در حدي هستيد كه مصداق اين روايتي باشد كه الآن ميخوانم . فقط بايد در نكاتي كه در حديث است ، دقت كنيد . روايت گاهي براي عامي خوانده ميشود يك حساب دارد ، يك وقت براي جمعي كه رسيدهاند به حدي كه انظار شيخ انصاري و نائيني و عراقي و اصفهاني را درك كنند و كلمات آخوند را حل و عقد كنند ، اينها بايد فهمشان در حديث و دقت نظرشان و استنباط از اشارات غير از محافل عوام ناس باشد . حديث اين است از امام موسي بن جعفر : وعنه عليه السلام بالإسناد المتقدم قال : قال موسى بن جعفر عليهما السلام : فقيه واحد ينقذ يتيما من أيتامنا المنقطعين عنا وعن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج إليه أشد على إبليس من ألف عابد لأن العابد همه ذات نفسه فقط وهذا همه مع ذات نفسه ذوات عباد الله وإمائه لينقذهم من يد إبليس ومردته ، فلذلك هو أفضل عند الله من ألف عابد وألف ألف عابدة .[1] اين است نمونۀ كلام امام ، همه را در اين فصول جمع كرده است ، از مبدأ تا منتها . دقائق كلام اين است : فقيه واحد . فقه دو اسناد دارد : يكي اسناد ، به معناي اخص است : هو العلم با الأحكام الشرعية الفرعية عن ادلتها التفصيلية . يك فقه ، بمعني الأعم است و در نصوص فقه هم از جهت ماده اعم است ، هم از جهت متعلق . اين فقه ، فهم دين است ؛ يعني كسي كه دين را بفهمد . ينقذ . در كلمه انقاذ خوب دقت كنيد . انقاذ در كجا استعمال ميشود . آنجايي كه كسي در گرداب افتاده است . انقاذ الغريق ، اطفاء الحريق . حكيم علي الاطلاق الهي ، امام هفتم اين جا كلمۀ انقاذ را به كار برده است . مُنقَذ چيست ؟ بالنسبة به آنچه انقاذ ميشود ، تعبيري كرده است كه خود اين تعبير بهتآور است : ينقذ يتيماً من ايتامنا . اول عنوان يتيم را آورده است بعد باز با « مِن » تبعيض از «ايتامهم» جدا كرده است ، بعد ايتام را شرح داده است . شرح چيست ؟ المنقطعين عنا وعن مشاهدتنا . آنها كه هم از ما منقطعاند و هم از مشاهدۀ ما . در اين جا هم بحث مفصلي است . انقطاع از امام چيست ؟ انقطاع از مشاهدۀ امام چيست ؟ اين خاص است و آن عام ، آن قبل است و اين بعد. بعد انقاذ به چي ؟ : بتعليم ما هو محتاج اليه . انقاذ يتيمان ما به اين است كه به آن تعليم بشود آنچه محتاج اليه آنان است . « يحتاج اليه» هم بحث مفصلي دارد كه اين ما يحتاج اليه چيست ؟ تا اين جا خود عمل است و ذيل عمل و مبدأ عمل و خصوصيات عمل . بعد ميرسد به ثمرۀ عمل . در ثمرۀ عمل دو بخش است . اين است كه بارها به شما گفتم ، فرصت را از دست ندهيد از مايۀ علمي كه در اين بحث گرفتيد ، صرف كنيد در استخراج جواهر احاديث و لطائف كلمات اهل بيت عليهم السلام تا فقيهي بشويد كه تصديق فقاهت از امام ششم بسگيريد . ولا يكون الرجل منكم فقيها حتى يعرف معاريض كلامنا .[2] آن لطايف و دقائق و كنوزي كه در اين كلمات است ، آنها را درك كنيد . بعد رسيد به ثمر . در مقام ثمر دو باب است : يك باب با اعداء عدو است ، يك باب با احبّ احبّاء است . اما بالنسبه به اعداء عدو تعبير اين است : أشد على إبليس من ألف عابد اگر ما يحتاج اليه يك نفر ، ( لازم نيست بيشتر باشد ، بيشتر چه بهتر است ؛ اما آن حد ضرورت كه اين غوغا در آن است ، در يك نفر است ) در ايّام عاشورا به وسيلۀ يكي از شماها برسد ، بر شيطان قاهر ميشويد. قدرت شيطان را خبر داريد چه قدرتي است ؟ شيطان به قدري مقتدر است كه در مقابل خدا به عزت خدا قسم ياد كرد : وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ .[3] چنين قدرتي داشت كه در مقابل پروردگار عرض اندام كرد . اين شخص كه منقذ يتيمي است ، قدرتي پيدا ميكند كه شيطان با تمام تمركز قوايش ، در مقابل اين فقيه منقذ به زمين ميخورد ؛ با اين كه شيطان هزار عابد را به زمين ميزند ؛ اين اثر اولش . بعد امام علت ميآورد . اين است كه امام را بايد به معارفش و علمش بشناسيد . گفتيم خود اين بحث ، درسي است . روزها لازم است تا اين حديث تفسير بشود . بعد كه علت را فرمود ، آخرش بالنسبه به مرحله نهايي از دشمن گرفت ، چنان دشمني! ، به دوست رسيد چنان دوستي !، نسبت به آنجا فرمود : فلذلك هو أفضل عند الله من ألف عابد وألف ألف عابدة . يك سفر محرم ميرويد و با غنيمتي بر ميگرديد كه مقامتان از هزار هزار عابد ، هزار هزار عابده بالاتر است ؛ عابدي كه عبادتش را خدا بپذيرد . عابدهاي كه خدا عبادتش را قبول كند . محرم اين است ، مكتب عاشورا اين است . خوشا به حال كسي كه موفق بشود . چند كلمه در اين انقاذ بگوييم ، به قدري كه وقت است . ينقذ يتيما . يتيم يك وقت يتيم زيد است ، يك وقت يتيم عمرو است ؛ يك وقت يتيم ، يتيم امير المؤمنين است ، يتيم موسي بن جعفر است ، يتيم امام هشتم است . اين تعبير عقل هر كسي را كه دركي داشته باشد ، بيچاره ميكند . اول فرمود «يتيما» تا ابتدا متوجه كند به اين جهت كه اگر كسي دست خود را بر سر يتيمي بكشد ، به هر مويي كه از زير دستش ميگذرد ، خدا در قيامت نوري به او ميدهد . حسنۀ هم برايش مينويسد و براي هر مويي كه از زير دستش ميگذرد ، يك قصر هم به او ميدهد . حالا ميخواهد بفهماند كه با يتيم مردمان اين است ، كفالت ايتام ما چيست ؟ اگر ايتام ما را تحت تكفل قرار بدهيد ، انقاذ كنيد آنها را از آن گردابي كه افتادهاند بيرون بياوريد و ما يحتاج شان را تأمين كنيد ،[چه ارزشي خواهد داشت ؟!] ما يحتاج چيست ؟ ما يحتاج در دو كلمه خلاصه ميشود . ما يحتاج هر بشري اين دو كلمه است . سعي كنيد هر جا رسيديد ، وقتتان را صرف اين دو كلمه كنيد ، بعد طلبتان را از امام هفتم وصول كنيد . ظروفي در اين دستگاه نيست ؛ منتها راه را پيدا كنيد ، انقاذ كنيد ، از گرداب بيرون بياوريد ، ما يحتاجش را به او بدهيد . مايحتاج مردمان يتيم از مشاهده امامشان همين دو امر است . اما نسبت به خدا سه مطلب بايد در تمام مجالس مد نظر باشد . اينها كه ميگويم ، عصارۀ قرآن است و سنت ؛ منتها اگر بخواهيم يكي يكي مستندش را بگويم ، بايد يك سال در اين حديث بحث كنم . مطلب اول محبت خدا ، مطلب دوم خشيت خدا و مطلب سوم رحمت خدا است . تربيت بايد بر اين اساس باشد ، اول بذر محبت خدا را در مغزها بپاشيد . خودتان فكر كنيد چه بوديد؟ ، چه شديد؟ . هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا . همه تان برگرديد و صد سال قبل را ببينيد ، كجا بوديد ، چه بوديد ؟ نه نامي ، نه نشاني و نه اثري . پروردگارا به آن خون صديق بر ما ببخش . ما با تو بد كرديم ، نه تو را شناختيم و نه شكر آلاء و نعمات تو را به جا آورديم ، عمري گذشت به خطا و به گناه . إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا . إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا .[4] مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ . مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ . ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ . ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ . [5] فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ . خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ . يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ .[6] يك تار موي پلك چشمت، دنيا را مبهوت كرده است .اين جور بذر محبت خدا را در دلهاي ايتام آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم بپاشيد . بعد عظمت خدا را ؛ آن عظمت لا يتناهي كه كهكشانها و منظومهها ، همه به يك «كن» «يكون » است . ابداع او ، انشاء او ، خلق او ، بارئيت او ، مطهريت او چه غوغايي است ! . آن وقت يك گناه ميدانيد چيست ؟ يك گناه است ، يك شخص در يك زماني نا فرماني ميكند ؛ اما همۀ اين كرات در همين نا فرماني شريك ميشوند ، زمين سهم دارد ، آفتاب سهم دارد ، باران سهم دارد ، بعد ميرسد به كهكشانها ، همۀ آنها سهم دارند . يك غلط كردهام ؛ اما خيانت به تمام عالم وجود كردهام . اين يك عكس العمل يك گناه است . از آنطرف اهانت به چه كسي كردهام ؟ اهانت به قدرتي كه تمام چيز در برابر او خاضع است ، به قهري كه بر هر چيز قاهر است ، به علمي كه : وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ .[7] آنهم كه فقير بالذاتي در مقابل چه غني بالذاتي! . مسأله دوم ترس از خدا است كه چه كرديم و چگونه آراميم ؟! اين است كه اگر آن پيراهن غرقه به خون بر سر مادر پهلو شكسته روز جزا بالا نرود ، كميت اولين و آخرين لنگ است . اين جا است كه روشن ميشود : السلام عليك يا رحمة الله الواسعة و يا باب نجاة الامة . او است كه بايد آخر سر جبران كند ، او است كه بايد دست گيري كند ، بايد شيشۀ خون گلوي او را خاتم پيغمبران به دست بگيرد ، صديقۀ كبراي پيراهن غرقه به خون او بر سرش بيندازد ، او بگويد : يا ربّ امتي . اين بگويد : ربّ شيعتي . مطلب سوم كه بايد در اين ماه زنده بشود . قضيۀ عاشورا است ؛ چون خدا و امام زمان ، هر دو بدون تأمل كلمات شان در دست رس است كه اگر خون او نبود ، نه از توحيد خبري بود ، نه از نبوت اثري بود ، نه از امامت نشاني . او بود كه زنده كرد تمام آثار انبياء را ، كي توانست شرح كند كه كي بود و چه كرد ؟ فقط دو حديث ميخوانم . شيخ المحدثين صدوق ، اين روايت را در من لايحضر نقل ميكند . قبلش اين مقدمه را دقت كنيد . امام حسين عليه السلام فوق ادراك من و بالاتر از من است . من كه اينجا نشستهام ، به جِدّ ميگم و برهان قاطع هم دارم : از شيخ طوسي تا شيخ انصاري همه جمع بشوند ، ارزش يك ناخن حسين بن علي عليهما السلام را ندارند . او را بگذار كنار ، كسي كه حق او را بشناسد و ادا كند ، بالاتر از ادارك ما است . يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ . ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً .[8] از بدنش هم بگذر ، دم مزن از آن بدن كه آنجا انبياء هم محواند ، فقط بيا سر خاكش ، تربت قبر او را ببين كه چه كرده است ؟! شما ها اهل فن هستيد و از همين جا بگيريد و برويد . صدوق به عنوان «قال الصادق » ميگويد نه به عنوان « روي عن الصادق » . السجود على طين قبر الحسين عليه السلام ينور إلى الأرض السابعة .[9] چه خاكي است ؟ پيشانيي كه روي آن مُهر گذاشته ميشود ، تا زمين هفتم نور باران ميشود . اين خاك چه شده كه اين شده ؟ اين كلاس ابتدايي است . كلاس نهايي كجاست ؟ كلاس نهايي روايتي است كه شيخ الطائفة و رئيس الملة در ابواب متعدد به اسناد معاوية بن عمار نقل ميكند . اسناد شيخ به معاوية بن عمار ، صحيح اعلائي است . يعني محتاطترين فقيه ، در مشكلترين مسأله فقهي ، بر طبق اين سند فتوي داده است . متن روايت اين است : كان لأبي عبد الله عليه السلام خريطة ديباج صفراء فيها تربة أبي عبد الله عليه السلام فكان إذا حضرته الصلاة صبه على سجادته وسجد عليه ، ثم قال عليه السلام : السجود على تربة أبي عبد الله عليه السلام يغرق الحجب السبع . [10] امام ششم ، خريطۀ از ديباج زرد داشت ، رنگ جانمازش هم سرّي دارد . در اين خريطه كه هميشه همراهش بود ، معاوية بن عمار نگران بود كه در اين خريطه چيست ؟ تا وقت نماز شد . خريطه را باز كرد و تربت حسين عليه السلام را در خريطه ريخت . كيست كه اين كار را ميكند ؟ كسي است كه در حمدش به اين جا رسيده است كه گفت : آن قدر گفتم اياك نعبد و اياك نستعين تا از گويندهاش شنيدم . بعد كه به همچين مقام قربي رسيده است ، آن وقت از آن حمد رفته به سورۀ توحيد ، از سورۀ توحيد ، رفته به ركوع ، از ركوع سر بلند كرده رفته به سجده ، منتهي القرب اينجا است . پيغمبر خاتم مخاطب است : سجده كن به ما قرب پيدا كن . حالا چنين كسي ميرود به سجود ، معاوية بن عمار متحير است كه يعني چه ؟ كسي كه ميشناسد جعفر بن محمد را . در سجود بدون اين خريطه سجده نميكند . امام نگاه كرد آنچه در دلش بود ، خواند ، بعد يك جمله گفت . اين جمله را ميگويم و تمام . و من خودم هم متحيرم . فرمود : اي معاويه ! سجود بر تربت حسين ، هفت حجاب را پاره ميكند . ديگه چيزي بين عبد و رب باقي نميگذارد . اين تربت سيد الشهداء است . اگر خاك تربت او اين است ، خود او كي است ؟ خون او كجاست ؟ آن وقتي كه افتاد روي زمين ، مردم از همه جا بيخبر بودند ، يك وقت ديدند صداي شيون ام سلمه بلند شد . (او همسر پيغمبر است ، ام المؤمنين است ). بزرگان اصحاب ريختند كه چه خبر است ؟ گفت خبر اين است كه الآن خوابيده بودم ، ديدم پيغمبر وارد شد سر برهنه ، پا برهنه ، غبار آلوده ، مو پريشان . ( اين خاتم النبيين است ، مصيبت كبري قلب عالم امكان را اين گونه متشتت كرده است .) گفتم يا رسول الله ! چه خبر است ؟ گفت : الآن حسينم را كشتند ، من از كنار قبر او ميآيم . شيشۀ خوني در دستش بود ، پرسيدم اين شيشه چيست ؟ گفت : خدا مرا مأمور كرده است با اين شيشه خون گلوي حسينم را به عرش ببرم . السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اصحاب الحسين وعلی اولاد الحسین اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن ، صلواتك عليه و علي آبائه ، في هذه الساعة و في كل الساعة ، ولياً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دليلاً و عينا ، حتي تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلا . برحمتك يا ارحم الراحمين .
[1] . الاحتجاج - الشيخ الطبرسي - ج 1 - ص 8 – 9 . [2] . . معاني الأخبار ، الشيخ الصدوق ، ص 2 . [3] . الحجر / 39 . [4] . الانسان / 2 و 3 . [5] . عبس / 19_ 21 . [6] . الطارق / 5_7 . [7] . البروج / 20 . [8] . الفجر / 27 و 28. [9] . من لا يحضره الفقيه - الشيخ الصدوق - ج 1 - ص 268 . [10] . مصباح المتهجد - الشيخ الطوسي - ص 733 – 734 . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آیت الله وحید خراسانی به مناسبت عيد غدير خم
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
یکشنبه هفدهم دی 1385 19:33
الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي بن أبيطالب عليه السلام والحمد لله الذي هدنا لهذا و ما كنا لنهتدي لو لا أن هدانا الله . عيد غدير و عيد الله الاكبر ، بر تمامي رهروان مكتب حق مبارك باد .
بازهم يك سخنراني از حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني حفظه الله . بدون مقدمه بريم سر اصل مطلب . اين شما و اين هم اصل سخنان ايشان .
الازهر مصر ، اگر عرضه دارد ، جواب صحبت امروز مرا بدهد !
چون پيشآمد عيد غدير هست ، بايد در اين باره صحبت كرد . ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ .[1] اظهر مصاديق در سبيل الرب اميرالمؤمنين عليه السلام است . انتم السبيل الأعظم و الصراط الأقوم[2]. آيه مدلولش اين است كه در وصف راه خدا در درجۀ اول بايد به حكمت باشد . و اين جمله دركش بسيار مشكل است . تعصب در اين راه در صورتي رشد است كه آن تعصب بر اساس حكمت باشد . قدرت استدلال در اين مذهب به حدي از استحكام است كه با احاطه تتبعاً و تحقيقاً ( جمع هر دو لازم است هم تتبع و هم تحقيق ) هم در جهت نفي و هم در جهت اثبات ، كمر هزاران فخر رازي را ميشكند ؛ منتها جهل و نداشتن مباني علمي براي عدهاي ، ضعفي ايجاد كرده كه خودشان را مثل مادهاي در مقابل هر قوۀ فاعلۀ منفعل كنند . حق اميرالمؤمنين و صديقۀ كبري عليهما السلام را به ثمن بخس معامله كنند . وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ [3]. وقتي يوسف را كسي نشناخت ، يوسفي كه مجسمۀ از جمال و كمال بود ، به نوزده درهم فروخته ميشود ، جهل اين است . اميرالمؤمنين عليه السلام قياسش با يوسف مثل قياس اقيانوس است با نحر ، مثل قياس شمس الشموس است با يك ستاره ؛ منتها جاي اسف اين است : همچنان كه به دنيا آمد و از دنيا رفت ، جملهاي كه خاتم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود ، ختم سخن كرد . فرمود : ياعلي خدا را كسي نشناخت به غير من و تو ، مرا كسي نشناخت به جز خدا و تو ، تو را هم كسي نشناخت به جز خدا و من[4] . اين جمله بحري است از معرفت . در غدير دو جمله فرمود ، بعد كار را تمام كرد ، هر چه هست در اين دو جمله است : اللهم وال من والاه و عاده من عاداه .[5] كسي كه عقل كل است ، كلام او كل الكلام است ، فرمود كه اين قضيه مشتمل بر نفي و اثبات است و بايد چنين باشد . دين از اساس ، مركب از نفي و اثبات است . لا اله الا الله . همچنان كه بحث معرفة الله مركب از نفي و اثبات است ، بحث معرفت باب الله هم اين چنين است . مركب است از دو امر : تبري كه او جهت سلبي است ؛ تولّي كه جهت اثباتي است ؛ لذا تركيب اساس مذهب از تولي و تبري امري است استدلالي ، از نظر حكمت قابل دفع نيست . اين قضيهاي كه الآن نقل ميكنم ، قضيهاي است كه اگر از صدر اسلام تا به امروز ، هر كسي سر بلند كند و بخواهد خدشه كند ، به قدرت منطق خفهاش ميكنم . قدرت مذهب در اين حد است . در اين صحبت امروز ابداً از مذهب شيعه هيچ مايه نميگذارم . فقط به ادقّ مباني و بر امتن مباني از جهت درايه ، از نظر روايت ، از نظر رجال ؛ با احاطهاي كه بر تمام رجال عامه و روايات عامه من الصدر الي الذيل دارم ، حرف ميزنم . اين است كه در اين ميدان ازهر مصر اگر عرضه دارد ، جواب صحبت امروز مرا بدهد . و اگر ندارد ، بايد سر تسليم فرود بياورد . روايتي كه در جهت نفي مستند امروز من است ، اين روايت است : اين حديثي كه الآن ميخوانم ، رأس المنقدين ، شمس الدين ذهبي كه او امام نقد از رجال عامه است ، به صحتش اعتراف كرده ؛ هم در صحيح مسلم بن حجاج نيشابوري بر شرط مسلم در صحيح مسلم و هم بر شرط اول شخصيت روائي سني ، بخاري . حديث چنين حديثي است ؛ يعني از زير زرهبين ذهبي ، (ازهر [دانشگاه الازهر مصر ] خبر دارد كه ذهبي چه موجودي است ) ؛ كسي كه تمام قدرتش را صرف كرده تا رواياتي را كه از آن روايات بوي نقصي به ساحت يكي از آن دو سه نفر [خلفا] پيدا بشود ، به هر قيمتي كه هست از جهت رجالي خدشه كند . اين مردي است كه تمام قدرت علمي اش را در دمشق خرج كرده كه احاديثي كه در فضايل اهل بيت عليهم السلام است ، به هر قيمتي كه هست ، خدشه كند . چنين مردي ، به اين قضيه كه ميرسد ، ميگويد : اين قضيه صحيح است ، هم به شرط بخاري و هم به شرط مسلم . و اين از عجايب روزگار است . قضيه چيست ؟ قضيه اين است كه امير المؤمنين ديد ، جمعي حركت كردهاند ، زني جلو است ، يك عده دنبال اين زن هستند ، پرسيد چه خبر است ، گفتند : عمر دستور داده اين زن را سنگباران كنند . آمد نگاه كرد ، ديد زن است و هبلي است . بر طبق روايت ابن عباس به طريق اعمش به يك سند به عنوان مبطلات است ، به يك روايت از ابن عباس ، باز به طريق اعمش به عنوان مجنونۀ هبلي است . زن هم ديوانه و هم آبستن است . امام فرمود : برگردانيد . برگرداندند . ( كجاست آدمي كه بفهمد اين حرف را؟!! طرز خطاب اين است . فخر رازي اگر سر قبر در بيارود ، لا اقل ميشود به او گفت كه اين جمله چيست و از اين جمله چي ميفهمي ؟ ) بعد كه آمد مقابل عمر و ايستاد ، خطابش اين بود : أما علمت يعني اي جاهل ! هنوز هم نفهميدي؟ ، هنوز هم ندانستي ؟ اين متن كلام است ، در اصح صحاح ، صحيح بخاري . نص كلام بخاري اين است كه اميرالمؤمين عليه السلام به عمر فرمود : أما علمت [6]. متعلق چيست ؟ قلم از سه نفر مرفوع است ، از مجنون تا عقل پيدا كند ، از صبي تا محتلم بشود، از نائم تا بيدار بشود . اين متن صحيح بخاري است . حالا شرح مسأله . حكمت اين است : ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ . اين قضيه ساده نيست . خوب دقت كنيد و خوب فكر كنيد . اين مجلس ، مجلس عوام نيست كه ما به خطابه بگذرانيم . از نظر عقلي حقيقت تكليف ، بعث است و زجر . يا امر است يا نهي . اگر امر است ، انشاء است ، به داعي جعل نفساني است ، اگر نهي و زجر است ، زجر انشائي به داعي جعل زايد نفساني است. از نظر فني عصاره مطلب اين است . امر ميشود انشاء به داعي جعل ، داعي براي انبعاث نفساني ، زجر ميشود به داعي جعل زايد انشائي براي انزجار نفساني . بالضروره به برهان عقلي ، امكان بعث ، امكان انبعاث ميخواهد . فعليت بعث ملازم است با انبعاث . زجر ملازم است با انزجار . به برهان تلازم متضايفين . مادۀ واحد براي انبعاث از بعث انشائي و انزجار از زجر انشائي منحصراً عقلي است . اگر عقل نبود ، بالضروه امر و نهي به حكم برهان باطل است . اين «اما علمت » غوغايي است . اين خطاب علي عليه السلام به عمر و نحوۀ خطاب براي علماي بشر در 1300 سال پنج باب باز كرد : برهان اول اين است كه اگر علم بود ، ميفهميد به حكم برهان عقلي كه بعث و زجر در غير مورد عقل ، غير معقول است . اين از نظر عقلي . برهان دوم ، فطرت عقلائي : هر عاقلي در هر مسندي ، در هر ملتي چه الهي و چه مادي ، به حكم فطرت عقلاني ، امر و نهي به ديوانه را مضحكه ميدانند . اين هم از جهت فطرت عقلائي . برهان سوم ، كتاب : إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآَيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ[7] . اين در كتاب تشريع كه امر و نهي براي كسي است كه عاقل است . در كتاب تكوين هم : إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِأُولِي الْأَلْبَابِ[8] . پس آيات تكوين و تشريع ميگويند ، امر براي اهل عقل است . برهان چهارم ، سنت : وقتي رسيديم به سنت ، سنت هم اين است : روايت در صحيح بخاري است ( خوب اينها را بفهميد و با دنيا حرف بزنيد ، خودتان را در مقابل يك عده نبازيد ، اگر باختيد ، خودتان را ببازيد ، چرا حق علي عليه السلام را ميبازيد ؟ ) . در صحيح بخاري يك باب موجود است كه رجم مجنون و مجنونه باطل است . گفتم كه به كتب شيعه كار نداريم ، فقط از بخاري ، آنهم مستدرك حاكم ، هيثمي با تصحيح ذهبي . مردي آمد نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و گفت زنا كردهام . اول كلمۀ كه از او پرسيد : آيا جنون داري ؟ اول سؤال پيامبر اين بود . گفت نه : جنون در من نيست .[9] اين هم سنت . برهان پنجم : بعد نوبت ميرسد به اجماع . اجماع تمام مسلمين ، از تمام مذاهب ، اين است كه قلم از ديوانه مرفوع است . نتيجه اين است كه اين مرد [عمر] نه از عقل خبر دارد ، نه از فطرت عقلا ، نه از كتاب تكوين ، نه از كتاب تشريع ، نه از سنت پيامبر و نه اجماع امت . جهل تا اين حد ؟! وقت نيست و گر نه ميگفتم كه در « أما علمت » اين استفهام انكاري ، چي كرد با اين مرد و براي تاريخ چه گذاشت و فخر رازي چه جور بيچاره كرد كه فرداي قيامت حجت بر همه تمام بشود . خواست بگويد تو با اين حد علم آيا حق داري به منصبي بنشيني كه خداوند در بارۀ صاحب آن منصب ميگويد : لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آَيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ[10]. آيا حق داري به جاي كسي بنشيني كه خدا در باره او فرمود : وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ[11] . آن وقت اين مرد بگويد زن آبستن بايد سنگ سار بشود . جنون يكي از موانع است ؛ اما هبلي . اين زن اگر قابل سنگسار شدن بود (اگر عاقل بود ) ، رجمش به حكم عقل ، به حكم فطرت عقلاء ، به حكم كتاب ، به حكم سنت ، به حكم اجماع باطل بود . مهم اين است كه اين زن هم ديوانه است و هم آبستن است . نكته اين است كه عاقل مستحق رجم است ، استحقاق حد دارد ؛ اما بچۀ در رحم او چه گناهي دارد ؟ اين است كه بايد صبر كنند تا اين آبستن بزايد ، بعد بايد دو سال از پستان اين مادر شير بخورد . چنين آييني ، سرپرستش چنين آدمي ؟! اينها كه گفتم ، از ضروريات مكتب عامه است . نه در سندش ممكن است احدي خدشه كند ، هر كس عرضه دارد و توان و قدرت دارد ، بيايد جواب بدهد تا : سيه رو شود هر كه در او غش باشد . اين شخص سر كار شد ، آن كس كه در خانه نشسته است كيست ؟ فقط يك جمله بس است و آن جمله اين است : امام الحنابله ، احمد بن حنبل ، كسي است كه ذهبي وقتي به اسم او ميرسد ميگويد : شيخ الاسلام وسيد المسلمين في عصره ، الحافظ الحجة احمد بن حنبل .[12] او كسي است كه مغزهاي عامه را مسخر كرده است . احمد بن حنبل كسي است كه شافعي ميگويد : از بغداد آمدم ، اعدل ، اعلم ، افقه ، احمد حنبل بود . تمام سنيهاي كره ، هر چه افتخار دارند در اين دو كتاب است ، از مصر بگير تا هر جا كه آنها هستند ، سرمايهشان دو كتاب است : صحيح مسلم و صحيح بخاري . بخاري يك شاگرد احمد بن حنبل است و مسلم شاگرد دوم او است . احمد بن حنبل ميگويد كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : هر كس اراده دارد ، علم آدم را ببيند ( علم آدم چيست ؟ وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ [13]. ) هر كس ميخواهد عزم نوح را ببيند ، هر كس ميخواهد حلم ابراهيم را ببيند ، هر كس ميخواهد ، فطنت موسي را ببيند ، هر كس ميخواهد زهد موسي را ببيند ، به علي بن أبي طالب نظر كند . [14] اين حديث ، حديثي نيست كه من از كليني و شيخ طوسي نقل كنم . از ابن حنبلي نقل كردم كه چنان و چنين است . نتيجه اين است كه تمام نقشۀ وجود تمام محصول كاملش شد ، نبوت . تمام دستگاه 124000 پيامبر عصارهاش شد انبياء اولو العزم ، به ضميمۀ آدم ، خدا گلاب وجود آدم را گرفت و آن گلاب را عطر كرد و آن شيشه عطر را در خانۀ كعبه در علي بن أبي طالب جمع كرد . جهت نفي آن ، جهت اثبات اين . عمر آن ، علي عليه السلام اين . فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ .[15] و ما بناي مان نه بر فحش است ، نه بر ناسزا است ، نه بر تعصب است ، فقط بر اساس حكمت است ؛ چون خدا فرموده : ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ. ما از متقنترين سنت ثابت كرديم بيچارگي يكي را از تمام مذاهب ، از عقل ، از عقلا و از كتاب و از سنت و از اجماع و ثابت كرديم به مدارك معتبر عامه . با حكم قرآن قضيه بايد فصل بشود . قرآن ميگويد : قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ [16]. اي عقلا عامه ! اين كتاب است و اين سنت است ، اين اجماع و اين نص قرآن. اين طرف علم را ديديد ، اين طرف جهل را ميبينيد . سلوني قبل ان تفقدوني[17] . أنا مدينة العلم و علي بابها[18] . آيا بيداريد يا نه ، آيا خوابيد يا بيدار ، اين مستدرك حاكم است ، اين تصديق ذهبي است كه لا خلاف كه اجماع قائم است كه علي وارث علم پيغمبر است . قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ . را چه بايد جواب داد ؟ . با : هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ[19] . چه بايد گفت ؟ . با : هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ[20] . چه بايد گفت ؟ ختم يك كلمه كه براي هميشه هر غيرتمندي بسوزد ، هر كس هم غيرت ندارد ، برود پي كارش ، اين است كه امام ششم فرمود : اميرالمؤمنين 12 هزار شاهد داشت ، حقش پايمال شد . بر چنين مظلومي وظيفه اهل علم و حكمت چيست ؟ هر قدرتي كه داريد صرف كنيد حق علي عليه السلام را احقاق كنيد . دفع شبهات كنيد . مباني اين مذهب محكم است . بايد به مقصود برسانيد تا رحم الله من احيا امرنا[21] . نصيب فرد فرد شما بشود . [1] . النحل / 125 . [2] . عيون اخبار الرضاء عليه السلام ، ج1 ، ص305 . [3] . يوسف / 20 . [4] . شرف الدين النجفي في تأويل الآيات الباهرة في الأئمة الطاهرة : قال رسول الله صلى الله عليه وآله : يا علي ، ما عرف الله إلا أنا وأنت ، ولا عرفني إلا الله وأنت ، ولا عرفك إلا الله وأنا . (مدينة المعاجز ، السيد هاشم البحراني ، ج 2 ، ص 439 و مشارق أنوار اليقين ، الحافظ رجب البرسي ، ص 172 و المحتضر ، حسن بن سليمان الحلي ، ص78 و 285 و مختصر بصائر الدرجات ، الحسن بن سليمان الحلي ، ص 125 و الروضة في فضائل أمير المؤمنين ، شاذان بن جبرئيل القمي ، ص 169 ) . همچنين ابن شهر آشوب اين حديث را اين گونه نقل كرده است : قال النبي ( ص ) : يا علي ما عرف الله حق معرفته غيري وغيرك ، وما عرفك حق معرفتك غير الله وغيري . (مناقب آل أبي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 3 ، ص 60 ) . [5] . اين بخش از حديث غدير ، به همراه اصل آن از مسلمات بين اكثر علماي اهل سنت است ؛ به طوري كه در تواتر آن جاي هيچ شك و شبههاي نيست . ما در اين جا به طور مختصر برخي از اسانيد آن را ذكر ميكنيم . مسند احمد ، الإمام احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 118 و در 8 جاي ديگر از اين كتاب ؛ سنن ابن ماجة ، محمد بن يزيد القزويني ، ج 1 ، ص 43 ؛ فضائل الصحابة ، النسائي ، ص 15 ؛ المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 109 و 371 ؛ مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 7 ، ص 17 و بيست جاي ديگر از همان كتاب ؛ عمدة القاري ، العيني ، ج 16 ، ص 216 ؛ المعيار والموازنة ، أبو جعفر الإسكافي ، ص 72 و چهار جاي ديگر از همان كتاب ؛ المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 7 ، ص 499 و دو جاي ديگر از همين كتاب ؛ تأويل مختلف الحديث ، ابن قتيبة ، ص 14 ؛ السنن الكبرى ، النسائي ، ج 5 ، ص 45 و هفت جاي ديگر از همين كتاب ؛ خصائص أمير المؤمنين (ع) ، النسائي ، ص 93 و هفت جاي ديگر ؛ مسند أبي يعلى ، أبو يعلى الموصلي ، ج 1 ، ص 429 و دو جاي ديگر ؛ صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 376 ؛ المعجم الأوسط ، الطبراني ، ج 2 ، ص 24 و سه جاي ديگر ؛ المعجم الصغير ، الطبراني ، ج 1 ، ص 65 ؛ المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 3 ، ص 180 و هيجده جاي ديگر از همين كتاب ؛ الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1099 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 2 ، ص 289 و نُه جاي ديگر از همين كتاب و ... . [6] . . وقال علي لعمر اما علمت أن القلم رفع عن المجنون حتى يفيق وعن الصبي حتى يدرك وعن النائم حتى يستيقظ (صحيح البخاري ، البخاري ، ج 8 ، ص 21 ، باب لا يرجم المجنون او المجنونة ) . [7] . آل عمران / 190 . [8] . الزمر / 21 . [9] . حدثنا يحيى بن بكير حدثنا الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن أبي سلمة وسعيد بن المسيب عن أبي هريرة رضي الله عنه قال أتى رجل رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو في المسجد فناداه فقال يا رسول الله ‹ صفحه 22 › اني زنيت فأعرض عنه حتى رد عليه أربع مرات فلما شهد على نفسه أربع شهادات دعاه النبي صلى الله عليه وسلم فقال أبك جنون قال لا قال فهل أحصنت قال نعم فقال النبي صلى الله عليه وسلم اذهبوا به فارجموه (صحيح البخاري ، البخاري ، ج 8 ، ص 21 ، 22 ) . [10] . آل عمران / 164 . [11] . النحل / 89 . [12] . . شيخ الاسلام وسيد المسلمين في عصره الحافظ الحجة أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الذهلي الشيباني المروزي ثم البغدادي . ( تذكرة الحفاظ ، الذهبي ، ج 2 ، ص 431 ) . [13] . البقره / 31 . [14] . . الخبر الرابع " من أراد أن ينظر إلى نوح في عزمه ، وإلى آدم في علمه ، وإلى إبراهيم في حلمه ، وإلى موسى في فطنته ، وإلى عيسى في زهده ، فلينظر إلى علي بن أبي طالب " . رواه أحمد بن حنبل في " المسند " ورواه أحمد البيهقي في صحيحه . ( شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 9 ، ص 168 ) . همين روايت را فخر رازي در تفسيرش به گونه ديگر نقل ميكند و ميگويد اين روايت مقبول عند الموافق و مخالف است : ويؤيد الاستدلال بهذه الآية ، الحديث المقبول عند الموافق والمخالف ، وهو قوله عليه السلام : " من أراد أن يرى آدم في علمه ، ونوحا في طاعته ، وإبراهيم في خلته ، وموسى في هيبته ، وعيسى في صفوته ، فلينظر إلى علي بن أبي طالب رضي الله عنه " (تفسير الرازي ، الرازي ، ج 8 ، ص 86 ) . و البته ذهبي هم به صورتي ديگر آن را نقل كرده است و مثل هميشه سعي كرده است كه در آن خدشهاي وارد كند : قال ابن بطة : حدثنا أبو ذر أحمد بن الباغندي ، أخبرنا أبى ، عن مسعر بن يحيى ، حدثنا شريك ، عن أبي إسحاق ، عن أبيه ، عن ابن عباس ، قال : قال النبي صلى الله عليه وسلم : من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه ، وإلى نوح في حكمته ، وإلى إبراهيم في حلمه ، فلينظر إلى علي . ( ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 4 ، ص 99 ) . [15] . يونس 32 . [16] . الزمر /9 . [17] . ( أخبرني ) أبو جعفر محمد بن علي الشيباني بالكوفة ثنا أحمد بن حازم الغفاري ثنا أبو نعيم ثنا بسام الصيرفي ثنا أبو الطفيل عامر بن واثلة قال سمعت عليا رضي الله عنه قام فقال سلوني قبل أن تفقدوني ولن تسألوا بعدي مثلي فقام ابن الكواء فقال من الذين بدلوا نعمة الله كفرا وأحلوا قومهم دار البوار قال منافقو قريش قال فمن الذين ضل سعيهم في الحياة الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا قال منهم أهل حروراء هذا حديث صحيح عال وبسام بن عبد الرحمن الصيرفي من ثقات الكوفيين ممن يجمع حديثهم ولم يخرجاه ( المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 2 ، ص 352 ) . [18] . ( حدثنا ) أبو العباس محمد بن يعقوب ثنا محمد بن عبد الرحيم الهروي بالرملة ثنا أبو الصلت عبد السلام بن صالح ثنا أبو معاوية عن الأعمش عن مجاهد عن ابن عباس رضي الله عنهما قال قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم انا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد المدينة فليأت الباب * هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه (المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 126). [19] . رعد / 16 . [20] . همان . [21] . أخبرنا أبو عبد الله محمد بن محمد ، قال : أخبرني أبو القاسم جعفر ابن محمد ( رحمه الله ) عن أبيه ، عن سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن محمد بن عيسى ، عن أحمد بن إسحاق ، عن بكر بن محمد ، عن أبي عبد الله جعفر بن محمد ( عليهما السلام ) ، قال : سمعته يقول لخيثمة : يا خيثمة اقرئ موالينا السلام ، وأوصهم بتقوى الله العظيم ، وأن يشهد أحياؤهم جنائز موتاهم ، وأن يتلاقوا في بيوتهم ، فإن لقياهم حياة أمرنا . قال : ثم رفع يده ( عليه السلام ) فقال : رحم الله من أحيا أمرنا . (الأمالي ، الشيخ الطوسي ، ص 135 ) . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آيت الله العضمي وحيد خراساني به مناسبت شهادت امام باقر عليه السلام
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
چهارشنبه ششم دی 1385 17:55
طبق قولي داده بودم ، اين بار هم يك سخنراني از حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني كه روز چهارشنبه 6/10/85 به مناسبت شهادت امام باقر عليه السلام ايراد فرمودهاند را براي شما دوستان عزيز گذاشتهام . به نظر من اين گونه مطالب اگر ناياب نباشد ، لا اقل كم ياب است ؛ پس بايد قدر اين مطالب بلند و پر از نكتههاي خواندني و درس گرفتني را دانست كه ممكن است فرداها چنين سخناني را از هيچ كسي نشنويم . به قول يكي از دوستان : « الوحيد ، وحيد في عصره » . ايشان هر بار كه سخنراني ميكنند ، كل مجلس عوض ميشود و يك حال و هواي ديگر به مستمعين دست ميدهد . شايد حرف دل همۀ آنهايي كه آنجا هستند اين باشد كه اي كاش ميشد ايشان هر روز به جاي درس اصول ، سخنراني ميكردند ؛ اما چه كنيم كه چنين توقعي نا بجا و غير ممكن است . سالهاي قبل ، در طول سال ، چهار پنج باري بيشتر سخنراني نميكردند ؛ اما امسال كه به هر مناسبتي ، سخنراني ميكنند ، بايد قدر آن را دانست و درسهاي را كه بايد ، گرفت .
اين سلسله ، گذشته از اين كه مظلوميت عمومي دارند ، مظلوميت بالخصوص هم دارند ؛ يعني خود ما كه هر چه داريم از اينها است ، بالنسبه به مقام اين عده ، گذشته از قصور كه لازمۀ آن رفعت مقام است كه لا يوجد و لا يوصف ، و علاوه بر اين قصور ، ما مقصريم . نمونۀ تقصير اين جا ظاهر ميشود : تمام كمال بشر در دو كلمه خلاصه ميشود : 1 . علم ؛ 2 . عمل . غير از اين دو حملي نيست . معرفت امام براي عوام غير معرفت امام است براي خواص . خواص بايد امام را به آن لطائف و دقائق و اشاراتي كه در كلمات آنها است بشناسند . اين است معناي مظلوميت خصوصي اهل بيت عصمت عليهم السلام . گفتيم كه كمال كل الكمال در دو كلمۀ علم و عمل است . باز در علم آنچه جوهر علم است ، دو علم است : يكي علم مبدأ و يكي علم معاد . آنچه جوهر علم در عمل است باز دو قسم ميشود : يك قسم عمل جوانح ؛ يك قسم عمل جوارح . (بايد خوب دقت كرد) . عصارۀ علم و عمل در چهار كلمه جمع شده است . يك بيان امام پنجم عليه السلام دارد اين بيان مُصَدّر است به «عَجَب» . در هر جملۀ فرموده : العجب كل العجب . و همۀ اين چهار ركن را در چهار جمله جمع كرده است . اين است كه باقر العلوم النبيين است . جمله اولي اين است : العجب كل العجب لشاكّ في قدرة الله وهو يري خلق الله .[1] عجب كل العجب براي كسي است كه در قدرت ذات پروردگار لميزل و لايزال شك كند با اين كه خلق الله در مرأي و منظر او است . معجزه كرده در هر جملهاي . به ابن جمله باب علم مبدأ را به روي اوّلين و آخرين فصل كرده است . رفتن وظيفۀ ما است . بهت آور اين است كه تنبّه شخص و تطوّر خلايق در برّ و بحر ، در زمين و آسمان ، هر گوشهاي (نظر امام اين است ) و به هر نقطهاي از اين خلقت نظر بشود ، آن نقطه حد ندارد و اين از عجايب است . همين آدمي كه اين جا نشسته ، ملياردها (نه مليونها ) موجود زنده به هم لفافه شده تا اين آدم درست شده . اين تازه جسم است ، پوست است . در مغز چه خبر است ؟ . هر سلولي از سلولها عالمي دارد ، اسراري دارد . مي رسد به ادقّ اجزاء . در آن ادقّ اجزاء هم علم تمام بشر مبهوت است . در تمام عالم بشر نگاه ميكند ميبينيد خلقت بر منظومه است . به كهكشان برويم ، منظومهها است ، به اين مرحله برسيم منظومۀ شمسي است . به يك اتم هم برويم ، منظومهاي است . مركزي دارد ، دور آن مركز ، سيارهها ميگردند . آن اتم را ميشكافند ، قدرت اتمي پيدا ميشود . اين است كه : العجب كل العجب لشاكّ في قدرة الله وهو يري خلق الله . امام ، هر قطرهاي از كلماتش بحري است ؛ منتها ما نفهميديم و نرسيديم . مايۀ علمي مقدمه اين است كه عميق بشويم در كلمات اهل بيت عليهم السلام . لا نعدّ رجل منكم فقيها .[2] ما كسي از شما را فقيه حساب نميكنيم؛ مگر آن كس كه دقائق كلام را استخراج كند ، معاريض كلام ما را بفهمد . چنين كسي در زمرۀ فقهايي است كه تصديق فقاهت از ائمه معصومين عليهم السلام ميگيرد . وقتي برسد به لُبّّ كلمات اهل بيت عليهم السلام و اسخراج كند معارف الهيه را ، آن وقت ميشود فقيه . مهم اين است كه باز اين تطور ، چه در حيوانات ، چه در نباتات ، چه در جمادات و به هر جا كه برويم اين قضيه حاكم است . نه يك پارچه ، قطعهها است . هر گوشهاي رنگي ، در دل اسراري ، تا برسد به اعماق زمين . در اين جو چه خبر است ؟ در اين كهكشانها چه خبر است ؟ به دريا برويم اشكال مختلف ، الوان مختلف . همۀ اينها مخلوق خدايند . اين است كه باب معرفت را به يك جمله باز كرد . ديگر شكي و ريبي باقي نميماند نه در قدرت و نه در علم و نه در حكمت ؛ چون سر تاسر مظاهر قدرت هستند . از زره تا كهكشان كلمات حكمت است قهراً ميشود : «العجب كل العجب» . اين دو كلمه مهم است : العجب كل العجب لشاك في قدرة الله وهو يري خلق الله . بعد ميرسد به معاد . العجب كل العجب للمكذب بالنشأة الأخرى وهو يرى النشأة الأولى . عجب كل العجب براي كسي است كه نشئۀ اولي را ديده و در عين حال در ترديد است كه آيا نشئهاي ديگري هست يا نيست . اين شاك علاج درد شكّش چيست ؟ وهو يري النشأة الاولي . برگرد به عقب ، از برگشت به عقب ، بازگشت به جلو . اين است باقر علم النبيين . منشأ نشئۀ اولي كيست ؟ انشاء چگونه است ؟، خدواند نشئۀ اولي را بدون مثال و بدون معادل ايجاد كرد . بيان ، بيان باقر علم خدا است . بايد اول نشئۀ أولي را ببينيد ، بعد نشئۀ اخري را و تفاوت اين دو تا را بفهميد . ببين أولي چه بود ؟ . ماده نبود ، صورت نبود ، نه انساني بود ، نه نفسي بود ، از اصل عدم به وجود آورد . آن كسي كه بي ماده و بي مثال انشاء بكند ، معادش كه هم با ماده است هم با مثال آسانتر است ؛ پس العجب كل العجب براي كسي كه با اين برهان قاطع شك كند. نقاشي اگر بدون سابقه ، نقش بر لوح ابداع كند ، بار اول اگر شد ، بار دوم كه اسهل است ! . حالا نقاشي كه لوح را به وجود ميآورد ، نقش را به وجود ميآورد ، بعد اين لوح و نقش را زره زره ميكند ، آن قدرتي كه موجِد است ، قدرتش در جمع موجود از نظر برهان عقلي اسهل ميشود . اين است كه در يك جمله ، تمام علم معاد را جمع كرده ؛ منتها وقت شرحش نيست . باز جمله سوم مربوط به ميشود به ركن دوم . ركن اول علم بود ، علم هم دو باب شد : مبدأ و معاد . ركن دوم دو باب است : عمل جوارح و جوانح . العجب كل العجب للمصدق بدار الخلود وهو يعمل لدار الغرور . تمام عجب براي كسي است كه به دار خلود اعتقاد دارد و لكن از عمل براي دار خلود غافل است ، سرگرم عمل براي دار غرور است . اين است باقر العلوم . آنجا دار خلود ، اين جا دار غرور . اعتقاد به دار خلود با عمل براي دار غرور چگونه جمع ميشود ؟ . تعبير از آنجا به خلود ، تعبير از اين جا به غرور ، باز اسراري دارد . جمله چهارمش ختم كلام است . خود ترتيب كلام هم نشانۀ باقر العلومي او است . دنيا بايد اين چهار كلمه را لوح كند ، در تمام ممالك عالم ثبت بشود ، تا بشر بيدار شود . والعجب كل العجب للمختال الفخور الذي خلق من نطفة ثم يصير جيفة وهو فيما بين ذلك لا يدرى كيف يصنع . تمام عجب براي آن متكبر و متفرعني است كه مست اين قدرت و اين مقام شده و اين مختال فخور مبدأ و منتهاي خودش را با وسط از دست داده است . هم مبدأ را گرفته و هم منتها را و هم وسط را . اما مبدأ هر كسي نطفه و آخرش جيفه است . اين مختال فخور بين نطفه و جيفه است . ديگر كِبري نميماند . كِبر كه رفت ، خود بيني كه رفت ، همه چيز ميرود . اين چهار كلمه بايد هميشه لوحي باشد در مقابل چشم هر كسي . اول نطفه ، آخر جيفه . مسير همه اين است . آن وقت نكته اين است : لا يدري ما يصنع به . نميداند كه با او چه ميشود و مهم اين است . اين اولش و اين آخرش ، در وسط هم الآن اين جا نشسته ، نميداند يك دقيقۀ ديگر چه ميشود . چه حوادثي در اندرون او است ؟ ، لايدري . چه حوادثي در بيرون او است ؟ ، لايدري . عاقبت امر چه خواهد شد ؟ ، لايدري . اگر اين عجب كل العجب فهميده بشود ، آدمي به كلي منقلب ميشود . يك حديث بس است . علم اخلاق ، سر تاسر در اين كلمه است ، علم مبدأ سر تا سر در اين كلمه هست ، علم معاد سر تا سر در اين كلمه است . ابن شهر آشوب به اسانيد متعدد نقل ميكند . اين قضيه ، قضيهاي است كه به نحوي غوغا كرده است ؛ به طوري كه مغز متعصبترين علماء عامه را بيچاره كرده است تا اعتراف كنند . از كتب حديث به كتب لغت رسيده است . كلمه باقر در صحاح اللغه آمده است ! . خود اين نشان ميدهد كه اين قضيه چه ريشهاي دارد . اما ريشه امر : اوني كه ابن شهر آشوب[3] آنهم به اسانيد متعدد نقل ميكند اين است كه : جابر بن عبد الله انصاري كه از اعاظم اصحاب و روات است ، به سن پيري رسيد . كارش اين بود كه هر روز صبح ميآمد در مسجد النبي ، نابينا شده بود . بينايياش را از دست داده بود . منتها بقيت السلف بود . از تمام اصحاب پيغمبر اين يكي مانده بود . وجود او مايۀ بركت مدينه بود . كارش اين بود كه هر روز صبح بعد از نماز صبح ، در مسجد النبي كنار قبر پيغمبر مينشست و ميگفت : يا باقر ، يا باقر . كم كم منتشر شد كه جابر در اثر پيري مبتلا شده به هذيان . يعني چه «يا باقر يا باقر » ؟ . منتها كسي از آن گمشده خبر ندارد . از او بينايي رفته ، از اين چشم ضعيف ، فقط نوري ضعيفي باقي مانده است . با اين چشم ضعيف اين طرف و آن طرف را ميپائيد ، يك روز ديد چند تا غلام (طفلي كه اوائل عنفواناند) پيدا شدند و از جلوي نظرش رفتند . يكي از آنها را ديد ، گفت : « إقبل» بيا . آمد . گفت : «ادبر » برو . رفت . باز گفت : بيا . بار سوم كه گفت بيا ، يك مرتبه برآشفت و گفت : شمائل رسول الله . همه متحيرند كه يعني چه ؟ تا اين را گفت ، آن غلام برگشت و گفت : جابر ! چرا سلام جدم را به من نميرساني ؟ من همانم . پرسيد اسم تو چيست ؟ گفت: محمد . پسر كي هستي ؟ جواب داد : پسر علي بن الحسين . مهم اين است كه گفت : من شنيدم از رسول خدا كه به من فرمود : تو زنده ميماني تا درك كني فرزند مرا ، اسم او اسم من است ، شمائل او شمائل من است . اسم او باقر است در تورات . و او كسي است كه ميشكافد علم را . قضيه ، ريشهاش از آنجا است . علمي كه پيغمبر بگويد «شكافندۀ علم» ، بايد ديد در صندوق سينۀ او چه خبر است ؟ . بعد كه سلام را رساند . معلوم شد خود طرف ، قبل از ابلاغ سلام ، از سلام خبر دار است ! . خواست بفهماند اوني كه گفته باقر العلوم النبيين ، شاهدش اين است كه قبل از اين كه سلام را برساني ما خبر داريم . اين است كه وظيفۀ فرد فرد شما تأمّل در اين روايات و معرفت ائمۀ دين است . تا بشناسيد و بشناسانيد . هر امامي خصوصيتي دارد . اين خودش بحث مهم است . خورشيد امامت در بروج اثنا عشر است . همانطوري كه آفتاب در هر برجي خواص مخصوص خودش را دارد ، امامت و ولايت كبري ، نيز آفتابي است كه در اين دوازده برج ميچرخد و در هر برجي آثار خاصي دارد . در امام پنجم اثرش اين است كه باقر علم خدا است . و خصوصيتي در آن حضرت است كه در احدي نيست . شما فكر كنيد ببنيد گوهري كه صلب او زين العابدين باشد ، از آن طرف بطني كه اين گوهر را پرورش داده است صديقة است . اين تعبير امام ششم است در بارۀ جدّهاش . در آل حسن ، مثل اين صديقه پيدا نشده است در اولاد حسن بن علي ، مادر او صديقۀ بيهمتا است . مادرش داراي اين مقام است . امام پنجم فرمود : ديوار خراب شد . مادرم زير ديوار نشسته بود ، تا ديوار خراب شد ، سر بلند كرد و گفت : خدا به تو اجازه نميدهد فرود بيايي . ديوار را بين زمين و آسمان معلق كرد ، بعد خودش حركت كرد و رفت .[4] اين مادرش هست و آن پدرش ، اين هم خودش . [1] . عنه ، عن أبان ، عن عبد الرحمن بن سيابة ، عن أبي النعمان ، عن أبي جعفر ( ع ) قال : العجب كل العجب للشاك في قدرة الله وهو يرى خلق الله ، والعجب كل العجب للمكذب بالنشأة الأخرى وهو يرى النشأة الأولى ، والعجب كل العجب للمصدق بدار الخلود وهو يعمل لدار الغرور ، والعجب كل العجب للمختال الفخور الذي خلق من نطفة ثم يصير جيفة وهو فيما بين ذلك لا يدرى كيف يصنع . [2] . حدثنا جعفر بن محمد بن مسرور - رضي الله عنه - قال . حدثنا الحسين بن محمد ابن عامر ، عن عمه عبد الله بن عامر ، عن محمد بن أبي عمير ، عن إبراهيم الكرخي ، عن أبي عبد الله عليه السلام أنه قال : حديث تدريه خير من ألف حديث ترويه ، ولا يكون الرجل منكم فقيها حتى يعرف معاريض كلامنا ، وإن الكلمة من كلامنا لتنصرف على سبعين وجها لنا من جميعها المخرج . (معاني الأخبار ، الشيخ الصدوق ، ص 2 ) . أخبرنا محمد بن همام ومحمد بن الحسن بن محمد بن جمهور ، جميعا ، عن الحسن بن محمد بن جمهور ، قال : حدثنا أبي ، عن بعض رجاله ، عن المفضل بن عمر ، قال : " قال أبو عبد الله ( عليه السلام ) : خبر تدريه خير من عشر ترويه ، إن لكل حق حقيقة ، ولكل صواب نورا ، ثم قال : إنا والله لا نعد الرجل من شيعتنا فقيها حتى يلحن له فيعرف اللحن ، إن أمير المؤمنين ( عليه السلام ) قال على منبر الكوفة : إن من ورائكم فتنا مظلمة عمياء منكسفة لا ينجو منها إلا النومة . قيل : يا أمير المؤمنين ، وما النومة ؟ قال : الذي يعرف الناس ولا يعرفونه . ( كتاب الغيبة ، محمد بن إبراهيم النعماني ، ص 143 – 144 ) . [3] . وقد اخبرني جدي شهرآشوب والمنتهى ابن كيابكي الحسيني بطرق كثيرة عن سعيد بن المسيب ، وسليمان الأعمش ، وابان بن تغلب ، ومحمد بن مسلم ، وزرارة بن أعين ، وأبي خالد الكابلي ، ان جابر بن عبد الله الأنصاري كان يقعد في مسجد رسول الله صلى الله عليه وآله ينادي : يا باقر العلم يا باقر العلم ، فكان أهل المدينة يقولون : جابر يهجر وكان يقول : والله ما أهجر ولكني سمعت رسول الله يقول : انك ستدرك رجلا من أهل بيتي اسمه اسمي وشمائله شمائلي يبقر العلم بقرا فذاك الذي دعاني إلى ما أقول . قال : فلقي يوما كتابا فيه الباقر عليه السلام فقال : يا غلام اقبل ، فأقبل ثم قال له : ادبر ، فأدبر ، فقال : شمائل رسول الله والذي نفس جابر بيده ، يا غلام ما اسمك ؟ قال : اسمي محمد ، قال : ابن من ؟ قال : ابن علي بن الحسين ، فقال : يا بني فدتك نفسي فإذا أنت الباقر ؟ قال : نعم فأبلغني ما حملك رسول الله ، فأقبل إليه يقبل رأسه وقال : بأبي أنت وأمي أبوك رسول الله يقرؤك السلام ، قال : يا جابر على رسول الله ما قامت السماوات والأرض وعليك السلام يا جابر بما بلغت السلام . قال : فرجع الباقر إلى أبيه وهو ذعر فأخبره بالخبر فقال له : يا بني قد فعلها جابر ؟ قال : نعم ، قال : يا بني الزم بيتك . فكان جابر يأتيه طرفي النهار وأهل المدينة يلومونه فكان الباقر يأتيه على وجه الكرامة لصحبته من رسول الله صلى الله عليه وآله ، قال : فجلس يحدثهم عن أبيه عن رسول الله ، فلم يقبلوه ، فحدثهم عن جابر فصدقوه ، وكان جابر والله يأتيه ويتعلم منه . (مناقب آل أبي طالب ، ابن شهر آشوب ، ج 3 ، ص 328 ) . [4] . محمد بن يحيى ، عن محمد بن أحمد ، عن عبد الله بن أحمد ، عن صالح بن مزيد ، عن عبد الله بن المغيرة ، عن أبي الصباح ، عن أبي جعفر عليه السلام قال كانت أمي قاعدة عند جدار فتصدع الجدار وسمعنا هدة شديدة ، فقالت بيدها : لا وحق المصطفى ما أذن الله لك في السقوط ، فبقي معلقا في الجو حتى جازته فتصدق أبي عنها بمائة دينار ، قال أبو الصباح : وذكر أبو عبد الله عليه السلام جدته أم أبيه يوما فقال : كانت صديقة ، لم تدرك في آل الحسن امرأة مثلها . ( الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 1 ، ص 469 ) . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني حفظه الله به مناسب شهادت امام جواد عليه السلام
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
پنجشنبه سی ام آذر 1385 5:34
شهادت حضرت جواد الأئمه عليه السلام ، تنها فرزند حضرت امام رضا عليه السلام بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد .
راستش هر چه فكر كردم كه به مناسبت امروز چه بنويسم كه هم مناسب اين روز باشه و هم ارزش خوندن داشته باشه ، چيزي در چنتهام نيافتم . اين شد كه تصميم گرفتم اين سخنراني پر محتوي و خوندني رو براتون بنويسم كه از خواندن آن پشيمان نشويد . درسته كه يه خورده طولانيه ؛ اما شايد چنين مطلبي رو در هيچ سايت و وبلاگي نتونيد پيدا كنيد . مطمئنم از خوندش ضرر نخواهيد كرد . پشنهاد ميكنم كه به صورت آف بخونيد و روي تمام كلمات آن فكر كنيد ؛ چرا كه فهم مطلبي به اين سنگيني ، كار سادهاي نيست . تصميم دارم كه از اين به بعد هر وقت آقاي وحيد سخنراني داشتند ، براتون بنويسم تا آنهايي هم که در قم نيستند بتونن استفاده كنند . به نظر شما كار درستيه؟ نظرتون رو بنويسين.
عدهاي خواستهاند كه به مناسب شهادت امام جواد عليه السلام در اين باره سخن بگوييم . از مكتب شيخ به مدرسه چنين كسي رفتن طاقت فرسا است . از شيخ طوسي تا شيخ انصاري نسبت قطره به دريا غلط است . نسبت بين اين دو ، نسبت محدود به محدود است ؛ ولي نسبت بين علوم اولين و آخرين و علم اين بشر 25 ساله [امام جواد عليه السلام] نسبت محدود به نا محدود است ؛ منتها جاي تأسف اين است كه ما كنار اقيانوس لب تشنهايم . بحر مواج احاديث اهل بيت عصمت عليهم السلام هر كدام درياي از حكمت است . امام نهم نصف سطر ( نه يك سطر ) ، جملهاي دارد و آن نصف سطر اين است : الثقة بالله تعالى ثمن لكل غال ، وسُلّم إلى كل عال .[1] در اين نصف سطر در لفظ و معنا معجزه كرده است . نه اين نصف سطر است ، درياي است اين جمله . در لفظ چه كرده است ؟ در معنا چه گفته است ؟ اما در لفظ اوج لطافقتي كه هر فصيح و بليغي در آن متحيّر ميشود ، در اين نصف سطر اعمال شده است . دو كلمه اختيار كرده ، يكي مُصَدّر به غين ، يكي مُصَدّر به عين . قال ، حال . در يكي ثمن قرار داده در يكي سُلّم قرار داده . در اين حديث گذشته از اين محاسن لفظي كه خودش بحث مفصلي است از جهت معنا گوهري را به وديعت گذاشته كه جز كُمّل عقول بشر نميتواند درك كند آن عظمت مطلب را . در اين جمله تمام سرّ خلقت انسان بيان شده است . اشرف علوم عالم كه علم النفس انسانيه است در همين نصف سطر مندرج است . مهمترين مخلوق انسان است . شاهد بر اين مدعا قرآن است : سَنُرِيهِمْ آَيَاتِنَا فِي الْآَفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ . [2] قرآن بايد با اين تدبّر خوانده بشود . آفاق كه حدش در ديد و فكر بشر نميگنجد ، در يك كفه ، أنفُس در يك كفه . اين است كه علم انسان يك طرف ، علم تمام جهان يك طرف . قرآن هر جملهاش ابوابي دارد ؛ چنانكه انسان را مقابل آفاق قرار داده است ، مايتعلق بالانسان در مقابل ما يتعلق بالكيان است . در چنين موضوعي كه خلقت منتهي ميشود به اين مخلوق . بعثت و نزول تمام كتب ، همه مقدمه است براي اين كه اين درخت نفس انسانيت به ثمر بنشينيد . عصارۀ خلقت و نتيجۀ بعث ميشود انسان . اين است كه كمال انسان ميشود كمال عالم ، صلاح انسان ميشود صلاح عالم ، فساد انسان ميشود فساد عالم . در اين نصف سطر ، تمام رمز سعادت و شقاوت انساني بيان شده است و رمز خلقت و مبدأ و منتهاي بشر ذكر شده است . آدمي به حسب فطرت ، بدون متكأ و بدون معتمد نميتواند زنده بماند . خلقت انسان اين چنين است . اين است كه هر كسي به حسب فطرت دنبال يك معتمدي ميگردد كه به امري اتكاء كند . نقطۀ اتكاء بشر به حسب مراتب منقسم ميشود به چهار نقطه : طبقه اولي ؛ يعني طبقۀ دانيۀ بشريت ، نقطۀ اتكاء شان مال و ثروت است ، تكيهگاهشان اندوختههاي مالي است . صنف دوم طبقه راغيهاند بالنسبه به اين طبقه . اين طبقه نقطۀ اتكاءشان مال و ثروت نيست ؛ نقطۀ اتكاءشان مقام و منسب است . خوب اينها را با فكر بفهميد . بعد تحقيق كنيد ، تا درك كنيد كه اين معجزۀ وجود و اين خارق العادۀ خلقت ؛ يعني جواد الأئمه عليه السلام در اين يك سطر چه كرده است . اين هم نقطۀ اتكاء طبقه دوم است كه در دنيا مشاهد و مبيَّن است . طبقۀ سوم ، طبقۀ عاليه بشريت است . اين طبقه از مال و منال گذشته است ، از جاه و مقام ، منصب ، رياست، سلطنت و حكومت فارغ شدهاند و اين علف را براي حيوانات پرت كردهاند ، رسيدهاند به مقام اعتماد به نفس . تكيهگاه اينها قدرت نفساني آن ها است . اين كار بزرگان بشريت است . آنهايي كه به مقامات عاليه رسيدهاند ، اصحاب رياضات نفسانيه هستند . آنها دنبال اين هستند كه قدرت نهفتۀ نفس را استخراج كنند و بهآن قدرت اعتماد كنند و اين قدرت خارق العاده است ؛ اگر استخراج بشود . تمركز فكر انسان و تمركز ارادۀ انسان اگر طبق روال فني تربيت بشود ، اين قدرت نفسانياش به قدري است كه ميتواند به يك نگا و يك نظر آب را جوش بياورد . بلكه بزرگترين قدرت را متوقف كند . قدرت نفس اين است ؛ لذا نخبۀ بشريت دنبال اتكاء به نفس هستند ؛ يعني قدرت فكري و سيطرۀ ارادي . حالا راه اين تمركز چيست ؟ عدهاي نقطهاي به ديواري ميزنند ، روزها تمام توجه را به اين نقطه معطوف ميكنند . اين يك راه . از اين راه قوا متمركز ميشود و اين تمركز كاري ميكند . اساطين مرتاضين حقيقي هند اين روش را اعمال ميكنند كه يك كارهاي خارق العادهاي هم سر مي زند . خرق ، عادت جسماني است ؛ اما عاليِ نفساني . اين طبقه سوم . اما قدرت نفس فوق العاده عظيم است . " سَنُرِيهِمْ آَيَاتِنَا فِي الْآَفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ " ، شاهد اين مدعا است ؛ اما اين قدرت محدود است . اندازه دارد . كمال ، كل الكمال كه مافوق آن تصور نميشود اين است كه اين قدرت نفساني ، روزنۀ پيدا كند و متصل شود به خزائني كه آن خزائن منتها ندارد . از ازل تا ابد همه در مقابل آن قدرت محو هستند . وقتي به اين جا رسيد بشريت به ثمر ميرسد . اين است كه در اين جمله ، قلم از تمام عالم و آدم كشيد. آنها كه نقطۀ اتكاءشان مال است ، كه اصلا داخل حساب نيستند ، آنها را كه نقطۀ اتكاءشان سلطنت و حكومت و رياست است ، اصلا طرف اعتنا قرار نداده است . آنها كه نقطۀ اتكاء شان قدرت نفس و اراده است ؛ يعني ارسطوها ، افلاطونها ، تمام رجال حكمت نظري و عملي را غرق كرد در اين جمله و آن جمله اين است كه اي بشر ! تو فطرتت اين است كه دنبال گوهر گرانبها ميگردي . و فطرت تو بر اين است . اين است كه هر گوهري كه گرانبهاتر است ، از آن گرانبها به گرانبها تر صرف نظر ميكنيم . اين يك رمز فطرت تو است . يك رمز خلقت تو اين است كه بلندي طلب هستي . در مقام استعلاء هستي و اين فطرت انسان است إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ .[3] اين علوّ و اين بلندي طلبي خاصيت فطري انسان است . اين گمشده كجا پيدا ميشود ؟ كليد اين خزينه چيست ؟ اعتماد به مال است ، باطل شد . اعتماد به مقام است ، باطل شد ، اعتماد به قدرت نفس است ، آنهم به محدوديت باطل شد . الثقۀ بالله تعالى ثمن لكل غال ، وسُلّم إلى كل عال . هر گرانبهايي كه از او عاليتر نباشد ، به اعتماد به خدا ميتواني بخري و هر مقامي كه اعلي از او نباشد به نردبان اعتماد به آن قدرت لايتناهي ميرسي . نصف سطر كلام است ؛ اما عصارۀ حكمت تمام اولين و آخرين است . وظيفۀ فرد فرد شما ؛ همانطوري كه بارها گفتم ، اين است كه هر روز يك صفحه مطالعۀ متون اخبار داشته باشيد . مرحوم ميلاني ميفرمود كسي كه در اصول قدرت تحليل داشته باشد ، اصول شيعه اصول شيعه هزار سال مالش فكري خورده است . از عدۀ شيخ طوسي شروع شده است تا رسيده به مكاسب شيخ انصاري و مِن بعد الشيخ . از نوابغ فكر كسي كه در چنين فني صاحب نظر بشود ، به فرمودۀ اين مرد وارد ، مواد هر فني را به او بدهند ، قدرت استخراج دارد . شما با مايهاي كه از اين علم بعد از اين زحمات ، دقتها گرفتيد بايد اين قدرت را در استخراج كنوز و جواهر كلمات ائمه معصومين به كار ببنيديد . از اين كلمات حد اكثر استفاده بكنيد . وقت نيست كه ما در شأن اين حديث وارد بشويم . كسي كه نصف سطرش اين است ، در هر جملهاي از كلماتش چه غوغايي است ؟! اين نمونهاي از اثرش است؛ اما خود او كي است ؟ گفتيم از مكتب شيخ انصاري به مكتب امام نهم رفتن از قطره به دريا غرق شدن است. هر وصيي انعكاس وجود نبي است . (خوب دقت كنيد) ؛ يعني نسبت هر وصيي به هر نبي نسبت بدر تمام است به شمس . همانطوري كه شمس به تناسب هندسي با قرص تام قمر وقتي بي واسطه مقابل شد ، تمام انوار او در ماه منعكس ميشود . آن وقت ميشود بدر . هر وصيي نسبت به هر نبييي نسبتش اين است . شمعون ، نسبتش به موسي اين است . هارون نسبتش به موسي اين است .تمام آنچه انبياء دارند، همه جمع ميشود در خاتم . كسي كه وصيي خاتم است ، بدر تمام 124000 پيغمبر است . اين است منصب كسي كه به مقام وصايت خاتم ميرسد . وجود خاتم جامع تمام وجودات است ، كل الكمالات است . همۀ اين كمالات در وصي او منعكس ميشود . آنچه محيّر العقول است ، اين است . مروهم بالصلاة وهم أبناء سبع .[4] بچه وقتي به سن هفت سالگي ميرسد ، آن وقت مصداق اين قاعده ميشود . عبادات صبي ، بين فقها مورد اختلاف است . عدهاي ميگويند تمريني است . حق در مطلب اين است كه شرعي است. اساس مطلب هم اين است كه ريشۀ شرعيت عبادت صبي امر به امر است . نكتۀ مهم اين است كه خود بچه هفت ساله به حدي نرسيده است كه امر خدا را بررسي كند . آن وقت روايت معتبره كه مستند شرعيه اين است : مروهم بالصلاة . بايد به او امر كنيد به نماز وقتي به سن هفت سالگي رسيد . پس سن هفت سالگي سني است كه ميرسد اين انسان به حدي كه به امر به امر بشود . آن وقت مهم اين است كه يك بچۀ هفت ساله به جايي رسيد كه يك مرتبه علوم 124000 پيغمبر در روح او منعكس شد . بهت آور اين است : نسشته بود پيش مؤدِب . امام هشتم به يك كسي سپرده بود كه مراقبش باشد . همچنان كه نشسته بود ، هفت ساله بود ، يك مرتبه اشكهايش جاري شد . از جا حركت كرد . پرسيد چه خبر است ؟ چه شده است ؟ سراسيمه دويد و رفت به اندورن و صداي زن و بچه بلند شد . همه حيرانند كه چي شده است . گفت الآن پدرم از دنيا رفت . پرسيدند از كجا دانستي ؟ گفت آن اندازه اجلال الله به روح من ، به قلب من توجه كرد كه از اين اقبال اجلال فهميدم كه پدرم از دار دنيا رفت .[5] إن هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها .[6] اي امام نهم ! اين چه وضعيتي است كه در سن هفت سالگي بشوی صاحب جميع علمي كه : وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا .[7] در سن هفت سالگي بشوی صاحب آن سلامي كه : سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ .[8] در سن هفتسالگي بشوي امامي كه ابراهيم بعد از سير نبوت و خُلّت به آن حد رسيد ، تو در هفتسالگي رسيدي . تو كي هستي ؟ عيسي بن مريم به آن مقام رسيد كه احياء موتي ميكرد ، تو در هفت سالگي منصب عيسي را پيدا كردي . مسأله بالاتر از ادراك است . در سن هفتسالگي حامل علم اولين و آخرين بودن فقط به اين جمله ختم ميشود . آنچه محيّر العقول است اين است كه امام هشتم فرمود : متولد نشده در اسلام مولودي اعظم بركة از فرزندم محمد بن علي . [9] [1] . بحار الأنوار ، العلامة المجلسي ، ج 75 ، ص 364 و الأنوار البهية ، الشيخ عباس القمي ، ص 264 و مستدرك سفينة البحار ، الشيخ علي النمازي الشاهرودي ، ج 10 ، ص 390 و موسوعة أحاديث أهل البيت عليه السلام ، الشيخ هادي النجفي ، ج 12 ، ص 119 . [2] . فصلت / 53 . [3] . القصص / 4 . [4] . بحار الأنوار ، العلامة المجلسي ، ج 85 ، ص 133 و في عوائل اللئالي : مروا أولادكم بالصلاة وهم أبناء سبع . ( عوالي اللئالي ، ابن أبي جمهور الأحسائي ، ج 1 ، ص 328 ) . [5] . حدثنا محمد بن عيسى عن قارن عن رجل انه كان رضيع أبى جعفر عليه السلام قال بينا أبو الحسن عليه السلام جالس مع مؤدب له يكنى أبا ذكريا وأبو جعفر عليه السلام عندنا انه ببغداد وأبو الحسن يقرأ من اللوح إلى مؤدبه إذ بكى بكاء شديدا سئله المؤدب ما بكاؤك فلم يجبه فقال ائذن لي بالدخول فاذن له فارتفع الصياح والبكاء من منزله ثم خرج إلينا فسألنا عن البكاء فقال إن أبى قد توفى الساعة فقلنا بما علمت قال فادخلني من اجلال الله ما لم أكن اعرفه قبل ذلك فعلمت انه قد مضى فتعرفنا ذلك الوقت من اليوم والشهر فإذا هو قد مضى في ذلك الوقت . ( بصائر الدرجات ، محمد بن الحسن الصفار ، ص 487 و بحار الأنوار ، العلامة المجلسي ، ج 27 ، ص 292 و ج 50 ، ص 2 ) [6] . نهج البلاغة ، خطب الإمام علي عليه السلام ، ج 4 ، ص 35 و كمال الدين وتمام النعمة ، الشيخ الصدوق ، ص 290 و تحف العقول ، ابن شعبة الحراني ، ص 169 و خصائص الأئمة ، الشريف الرضي ، ص 105 و روضة الواعظين ، الفتال النيسابوري ، ص 10 و خاتمة المستدرك ، الميرزا النوري ، ج 3 ، ص 212 . [7] . البقره / 31 . [8] . الصافات / 79 . [9] . عنه ، عن محمد بن علي ، عن أبي يحيى الصنعاني قال : كنت عند أبي الحسن الرضا عليه السلام فجيئ بابنه أبي جعفر عليه السلام وهو صغير ، فقال : هذا المولود الذي لم يولد مولود أعظم بركة على شيعتنا منه . (الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 1 ، ص 321). عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن علي بن أسباط ، عن يحيى الصنعاني قال : دخلت على أبي الحسن الرضا عليه السلام وهو بمكة وهو يقشر موزا ويطعمه أبا جعفر عليه السلام فقلت له : جعلت فداك هذا المولود المبارك قال : نعم يا يحيى هذا المولود الذي لم يولد في الاسلام مثله مولود أعظم بركة على شيعتنا منه . ( الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 6 ، ص 360 – 361 ). نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت | سخنراني حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني به مناسبت ولادت امام رضا عليه السلام .
موضوع: سخنرانیهاي حضرت آيت الله وحيد
یکشنبه دوازدهم آذر 1385 5:34
حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني مد ظلّه العالي ، روز شنبه 11/9/85 سخنراني شنيدني و عالمانهای را در باره امام علي بن موسي الرضا عليه السلام و به مناسبت ولادت آن حضرت ايراد فرمودند كه حيف ديدم براي شما دوستان نقل كنم . به قول يكي از دوستان ، تمام درسهاي ايشان يك طرف و سخنرانيهايي كه هر چند وقت يكبار ، انجام ميدهند يك طرف . اين سخنراني در واقع ، توضيحي است پيرامون بخشي از روايتي از امام رضا عليه السلام در بارۀ مقام امام و امامت كه انصافا يكي از زيباترين روايتها در اين باب است . و در پايان هم روايتي بسيار جالب ديگري را در باب فضايل آن حضرت نقل ميكند كه اين شما و اين هم اصل سخنراني . لازم به ذكر است كه سعي كردهام به خاطر حفظ امانت ، كمترين ويرايش را روي سخنراني ايشان انجام دهم ؛ ولي در عين حال ، در بعضي موارد اين كار اجتناب ناپذير مينمود . اميدوارم كه خداوند به بركت اين مولود عزيز ، در فرج مولا و سرورمان آقا امام زمان عليه السلام تعجيل فرمايد . ياعلي .
عبدالعيزيز بن مسلم [1] گفت: وقتي امام علي بن موسي الرضا عليه السلام وارد مرو (مرو مركز دانشمندان متبحّر آن روز بوده است) شد، روز جمعهاي در مسجد جامع مرو بحث امامت طرح شد . (اين فحول فن بحث و جدل آن روز ابداع انظار كردند .) بعد از انقضاء آن مجلس ، من رفتم خدمت امام و عرض كردم در مسجد جامع چنين بحث و جدلي بود و اختلافي عظيم . امام تبسمي كرد . اين تبسم خيلي پر معنا است . بعد چند كلمه فرمود كه هر يك از اين كلمات شرحي دارد . يك جملهاش را فقط به طور اشاره ميگويم . فرمود : امر امامت اعظم شأنا از اين است كه عقول دركش كنند .[2]. كسي كه اين حرف را ميزند بايد به كرسي بنشاند . شروع كرد به بيان . البته بيان امام كه امام هر بياني است . فرمود : خدا پيغمبرش را قبض روح نكرد ؛ مگر اين كه دينش را كامل كرد . [3] اين بيان اشاره به اين است كه آن ذات قدسي كه به حكم عقل و به حكم كتاب و نقل قطعي ﴿أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى﴾ [4] ، اين ذات قدسي که اگر خلق يك زنبور عسل ميكند ، هدايت آن زنبور و كيفيت خلقش عقلها را مبهوت ميكند ، كه اين چه موجودي است ؟ چه ابزاري او را خلق كرده است ؟ چه هدايتي چراغ راه او است ؟ ﴿وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ﴾ [5]. از عجايت اين است كه بر طبق نظام تشكيلات بيوت نحل منظم ميشود . چنين ذات قدسي وقتي انساني خلق ميكند ، به اين انسان مايهاي داده كه تمام اسرار ملك و ملكوت را درك كند ، عقل و اراده را در او تركيب ميكند كه أَحْسَنِ تَقْوِيم خلقت ميشود ، موجودي كه خودش در خلقت او فرمود : فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ .[6] آيا ممكن است هدايت اين انسان را ناقص بگذارد ؟ يا مستحيل است؟ . اين دليلي است كه در مقابل اين دليل همۀ منطقها الكن است . حالا كه چنين شد و به برهان عقل بايد دين كامل شود . كيفيت استدلال را ببينيد . اين كلمه را كه فرمود بعد برهاني كرد و فرمود : كتابي فرستاد ، چه كتابي كه در آن كتاب فرمود : مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ .[7] ما در اين كتاب هيچ چيزي را فروگذار نكرديم . كتابيكه مشتمل بر احكام حلال ، حرام ، واجب ، مستحب ، فضائل ، و... تا برسد به ما يحتاج اليه الناس الي يوم القيامة . [8] خلاصه تمام حوائج عقلي ، تمام حوائج عملي ، تمام حوائج دنيوي ، تمام حوائج برزخي ، تمام حوائج اخري بشر در اين كتاب هست . مخلوق انسان ، كتاب هدايتش قرآن ، مخلوقي كه نشئآت ثلاثه دارد : دنيا ، برزخ و عقبي . عملي براي حياتش نيست و هدايت اين بشر با اين عقل ايجاب ميكند كتابي را كه در آن كتاب تبيان كل شيء (اشاره به آيه 89 سورة نحل ) باشد . بعد فرمود : خدا هنگامي اين پيغمبر را قبض كرد فرمود : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا [9] ؛ [10] . حالا ضمّ اين مقدمات اين نتيجه را ميدهد كه اين كتاب را فرستاد با چنين علمي ، بيمعلّم يا با معلّم ؟ بين اثبات و نفي منزله نيست . اين منطقي است كه هزاران فخر رازي را به خاك ميمالد . اين كتاب با اين تفصيل است يا نيست ؟ آيا اكمال دين است يا نيست ؟ آن كس كه معتقد نباشد به اكمال اين دين ، كافر است به نص كتاب .[11] كسي كه مؤمن است و ميگويد دين كامل است ، آيا قانون بيمفسّر كامل است ؟ آيا طبّ بيطبيب كامل است يا ناقص ؟ آيا فقه بيفقيه كامل است يا ناقص ؟ آيا قرآن بيمبيّن بالنسبه به تمام « مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ » كامل است نا ناقص ؟ پس بايد اين كتاب ضميمه باشد با آن مفسري كه تمام حدود اين كتاب را بداند ، آن معلّمي كه «كلّ شيء» را از اين «تبيان» استخراج كند . اين شخص كيست در اين خبر ؟ علي بن ابيطالب عليه السلام . [12] بعد فرمود : آن كسي كه اين كتاب را فرستاد ، چنين كسي را هم نصب كرد . چون اول فرموده بود كه امامت بالاتر از اين است كه اين عقول ادراكش كند ، (او هر چه بگويد قرآن ناطق است) ، فرمود : امامت فوق نبوّت و خلّت است . بالاترين مقامي كه بشر به آن نائل ميشود ، مقام نبوّت و رسالت است . آيا عقل ميتواند مقام رسالت را درك كند ؟ آن مرتبهاي آن مرتبه فوق عقل است ، عقل مادون وحي است ، عقل به گرد رسالت هم نميرسد . و امامت دو درجه از نبوت بالاتر است . دليل : خدا اختيار كرد ابراهيم را "نبياً و رسولاً ". بعد از اين مقام باز اختيار كرد اين نبيرسول را "خليلاً" . بعد كه از دو پلّه بالا رفت[13] ، فرمود : إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا .[14] اين است آن امامتي كه اعظم شأنا است از اين كه «تبلغه العقول» . بعد فرمود : ابراهيم وقتي عظمت اين مقام را ديد ، براي اقرب خلق به خودش درخواست كرد . وقتي به اين مقام نائل شد ، گفت : وَمِنْ ذُرِّيَّتِي . [15] تا گفت ، جوابي كه شنيد اين بود : لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ [16] . در اين جا رمزي را بايد پيدا كرد و آن اين كه : اي عامه مسلمين امامت عهد خدا است . وقتي عهد خدا شد، يعني چي كه جمع شدهايد و ابن ابي قحافه را بر مسند نشاندهايد ؟ عهد او به اين مردم سپرده نشده است . در يك بيان تمام عامه را زمين نشاند كه تا قيامت اگر كسي اين جمله را دريابد ، با اثر كلامش ممكن نيست تمام علماء عامه جمع شوند ؛ مگر اين كه در يك مجلس بيچاره شوند . نكته مهم اين است كه ممكن نيست ابراهيم ، امامت را براي ذريّهاي بخواهد كه آن ذريّه با رسيدن به تمام امامت ، ظالم باشند . هيچ عاقلي چنين توقعي ندارد كه ظالم با اين كه ظالم است ، امانت دار بشر و تمام نواميس خدا باشد . اين محال است . اوني كه ابراهيم خواست ، امامت براي ذرّهاي پاك بالفعل بود . جوابش اين بود كه امامت عهد من است ، به هركس كه دامنش از بدو خلقت به دنس آلوده باشد ، ممكن نيست برسد . نتيجه اين كه فلان و فلان در مقابل بت سجده كردهاند يا نه ؟ بين نفي و اثبات منزله نيست . تلبّسا بالظلم به مقتضاي نص كتاب « لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » . بعد رسيد به شخص امام . غوغايي كرد . اين است امام هشتم در منظومه ملك هم خورشيد است و هم ماه و هم ستاره . هر يك از اين خورشيد و ماه و ستاره مقامي دارند ، كاري دارند ؛ اما در منظومه ملكوت خورشيد و ماه و ستاره يك جا جمع شده است . امام هم شمس است ، هم بدر است و هم نجم . در وجود او هر سه جمع شده است .[17]
اين روايت را هم عامه نقل كردهاند و هم خاصه و مهم هم اين است كه عامه هم نقل كردهاند . ابوحبيب نباجي گويد : شبي در خواب رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) را ديدم كه به «نباج» آمده و در مسجدي كه حاجيان هر سال در آن مسجد فرود ميآيند ، وارده شده است . من در خواب خدمت حضرتش رفته و سلام نموده و در برابرش ايستادم . در حضور حضرتش طبقي از برگهاي خرماي مدينه ساخته شده بود گذاشته و در آن خرماي صيحان مدينه بود . حضرت مشتي از خرماها را به من عنايت فرمود ،من شمردم ديدم كه هيجده دانه خرما است . وقتي بيدار شدم خواب خودم را چنين تعبير كردم كه به تعداد هر دانه خرما يك سال زندگي خواهم كرد . بيست روز از اين خواب گذشت ، در زميني بودم كه آن را براي زراعت آماده ميكردم ، شخصي آمد و به من خبر داد كه حضرت رضا (عليه السلام) از مدينه آمدهاند و به همان مسجد نزول اجلال فرمودهاند و مردم را ديدم كه با تلاش خود را به حضرت ميرساندند ، من هم روانة مسجد شدم ، ديدم حضرت در همان جايي نشسته كه در خواب ديدم پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نشسته بود ، زيرآن حضرت نيز همانند پيامبر حصيري فرش شده بود ، و در برابرش طبقي از جنس برگهاي خرما گذاشته بودند كه در آن خرماي صيحاني بود . من سلام كردم ، حضرت پاسخ عنايت فرموده و مرا نزد خود خواند ، و مشتي خرما به من عنايت فرمود . من خرماها را شمردم ، ديدم همان تعداد خرمايي است كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در خواب به من عنايت فرموده بود . به امام رضا (عليه السلام) عرض كردم : اي فرزند رسول خدا ! بيشتر عنايت فرماييد ! فرمود : لو زادك رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) لزدناك .[18] اگر پيامبر خدا بيشتر عنايت ميفرمود ، من نيز بيشتر عنايت ميكردم . يعني تمام اشعۀ نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در او منعكس است . امام صادق به امام كاظم (عليهما السلام ) فرمود : در صلب تو عالم آل محمد است «ليتني ادركه » [19] . علي بن موسي (عليهما السلام) كسي است كه امام جعفر صادق (عليه السلام) حسرت ديداد او را ميخورد . [1] روايتي را كه استاد آيت الله وحيد اشاره و روي آن بحث كردهاند روايتي است كه مرحوم شيخ صدوق اعلي الله مقامه در كتاب شريف (عيون أخبار الرضا (ع) ، ج 2 ، ص 195 – 200 » باب ما جاء عن الرضا عليه السلام في وصف الإمامة والامام وذكر فضل الامام ورتبته ، ح1) نقل كرده است . [2]. ان الإمامة أجل قدرا وأعظم شانا وأعلى مكانا وامنع جانبا وابعد غورا من أن يبلغها الناس بعقولهم أو ينالوها بآرائهم أو يقيموا إماما باختيارهم . [3]. . ان الله تبارك وتعالى لم يقبض نبيه ( ص ) حتى أكمل له الدين وانزل عليه القرآن . [4]. طه/50 . [5]. النحل /68 . [6]. طه/50 . [7]. الانعام / 38 . [8]. وانزل عليه القرآن فيه تفصيل كل شئ بين فيه الحلال والحرام والحدود والاحكام وجميع ما يحتاج إليه كملا فقال عز وجل : « ما فرطنا في الكتاب من شئ » . [9]. مائده/3 . [10]. وانزل في حجه الوداع وفي آخر عمره ( ص ) « اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام دينا» . [11] . فمن زعم أن الله عز وجل لم يكمل دينه فقد رد كتاب الله عز وجل ومن رد كتاب الله فهو كافر . [12] . وأمر الإمامة في تمام الدين ولم يمض ( ص ) حتى بين لامته معالم دينهم وأوضح لهم سبيلهم وتركهم على قصد الحق وأقام لهم عليا عليه السلام علما واماما وما ترك شيئا يحتاج إليه الأمة إلا بينه . [13]. ان الإمامة خص الله بها إبراهيم الخليل عليه السلام بعد النبوة والخلة مرتبه ثالثه وفضيلة شرفه بها . [15] . فقال الخليل عليه السلام : سرورا بها « ومن ذريتي » . [16] . قال الله عز وجل : ( لا ينال عهدي الظالمين ) فأبطلت هذه الآية امامه كل ظالم إلى يوم القيامة وصارت في الصفوة . [17] . الامام كالشمس الطالعة للعالم وهي بالأفق بحيث لا تنالها الأيدي والابصار الامام البدر المنير والسراج الزاهر والنور الساطع والنجم الهادي في غياهب الدجى . [18] . (عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ج2 ، ص210 ، ح15) . [19] . روي عن أبي الصلت الهروي أنه قال : لقد حدثني محمد بن إسحاق بن موسى ابن جعفر عن أبيه عن جده موسى عليه السلام أنه كان يقول : هذا أخوك علي بن موسى عالم آل محمد فاسألوه عن أديانكم ، واحفظوا ما يقول لكم ، فإني سمعت أبي جعفرا يقول غير مرة : إن عالم آل محمد لفي صلبك ، وليتني أدركه فإنه سمي أمير المؤمنين عليه السلام . ( بحار الانوار ، علامه محمد باقر مجلسي، ج49 ، ص100 ) . نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|