
قبل از هر چيز ، شهادت اشرف مخلوقات خداوند ، حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و سبط اكبر آن حضرت ، آقا امام حسن مجتبي عليه السلام و همچنين فرزند گراميش حضرت امام علي بن موسي الرضا المرتضي را بر همۀ شيعيان جهان تسليت ميگويم . اميدوارم كه خداوند عزاداري همۀ شما را به احسن وجه قبول فرمايد .

از دوستان عزيزي كه در اين مدت به وبلاگ سر ميزدند و بنده را شرمنده كردند ، ممنونم . راستش فرصت بسيار كمي داشتم و سخت مشغول مناظره و مباحثه با دوستان اهل سنت در وبلاگ مناظره بودم . از اين كه نتوانستم در اين مدت در خدمتتان باشم ، عذر خواهي ميكنم .
حالا كه مناظره در آنجا تعطيل است ، قصد دارم در اينجا بحثي را آغاز كنم به نام «بررسي راويان صحيح بخاري» . از آنجايي كه اهل سنت شش كتاب را به عنوان «صحاح» در بين عوام معرفي ميكنند و معتقد هستند كه هيچ روايت ضعيفي در اين كتابها ( لااقل در بخاري و مسلم ) يافت نميشود ، بررسي اين مسأله بسيار مهم و حياتي به نظر ميرسد . البته اخيراً جوّي در بين علماي اهل سنت راه افتاده است كه برخي از آنها اين سدّ را شكسته و به خود جرأت دادهاند كه روايات بخاري را به نقد بكشند كه اين اتفاق خوشايندي ميتواند باشد .
ما هم سعي خواهيم كرد كه راويان اين كتابها را به طور مختصر و گذرا بررسي كنيم . براي شروع كار ، رفتيم سراغ عكرمه كه روايات بسيار زيادي در صحاح سته و به خصوص صحيح بخاري از او نقل شده است . از عكرمه در حدود 109 روايت در صحيح بخاري و در كل صحاح شش گانۀ اهل سنت حدود 441 حديث فقط از طريق ابن عباس نقل شده است و اگر تمامي روايات او بررسي شود ، در بخاري بيش از 170 روايت و در كل صحاح سته ، چيزي در حدود 670 روايت خواهد شد . بنابراين بررسي اين راوي بسيار اهميت دارد .
معرفي اجمالي
عكرمه فرزند عبد الله بربري مدني ، اصالتاً اهل مغرب امرزوي بوده است .[1] او غلام حصين بن حر عنبي بود ، حصين عكرمه را به ابن عباس بخشيد و ابن عباس هنگامي كه به اميري بصره منصوب شد وي را به امام علي عليه السلام بخشيد و امام علي عليه السلام نيز عكرمه را آزاد كرد .[2]
در سال وفات او در ميان علماي رجال اهل سنت اختلاف است ؛ برخي 104 و برخي 107 هـ را به عنوان سال وفات او ذكر كردهاند .
عكرمه ، دشمن اهل بيت عليهم السلام
يكي از خصلتهاي كه در بارۀ عكرمه نقل كردهاند ، اين است كه وي از اهل بيت پيامبر عليهم السلام كينۀ عجيبي به دل داشته است ؛ با اين كه آزاد شدۀ امام علي عليه السلام بود ؛ اما با اين حال هر چه توان داشت در دشمني با اهل بيت كوتاهي نميكرد .
وي بيحيايي را به حدي رسانده بود كه در كوچههاي مدينه پرسه زنان فرياد ميزد و ميگفت :
من شاء باهلته ، أنها نزلت في نساء النبي صلى الله عليه وسلم خاصة .[3]
هر كس ميخواهد ، من حاضرم مباهله كنم كه آيۀ تطهير فقط در بارۀ زنان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نازل شده است .
اين نوع بيحيايي از هيچ كسي ؛ حتي از سر سختترين دشمنان اهل بيت عليهم السلام نيز نقل نشده است . تمامي مفسران و راويان اهل سنت اهل كساء را مشمول اين آيه ميدانند ؛ اما كينه و دشمني عكرمه با اهل بيت در حدي بوده است كه نميتواند كه اين مطلب را تحمل نمايد و لذا با بيحيايي فرياد ميزند : من حاضرم مباهله كنم كه اين آيه فقط در بارۀ زنان پيامبر نازل شده است . اين نشاندهندۀ بغض و كينۀ عميق عكرمه نسبت به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است .
عكرمه ، ناشر افكار خوارج
يكي از مسائلي كه تمام علماي رجال و تاريخ اهل سنت بر آن اتفاق دارند ، اين است كه وي ناشر افكار خوارج بوده است و هر جا كه ميرفته نهايت تلاش خود را در ترويج اين افكار اين مذهب انحرافي به كار ميبرده است . خود ابن حجر عسقلاني صراحت دارد كه ميگويد :
عكرمه وقتي به مصر و از آنجا به مغرب رفت ، مذهب خوارج را در مغرب ترويج ميكرد .
وقال يعقوب بن سفيان سمعت ابن بكير يقول قدم عكرمة مصر وهو يريد المغرب وترك هذه الدار وخرج إلى المغرب فالخوارج الذين بالمغرب عنه اخذوا . [4]
اين خيلي عبارت تندي است .
و نيز ميگويد :
كان عكرمة اباضيا .[5]
اباضيه ، يك فرقهاي از فرقههاي خوارج هستند كه هم اكنون در كشور يمن فعال هستند و فقه اباضيه در اين كشور حكمفرما است .
و نيز بسياري از علماي رجال اهل سنت متفق القول گفتهاند كه عكرمه نخستين كسي بود كه افكار صفريه ( فرقۀ ديگر از فرقههاي خوارج) را در مغرب ، مصر خراسان و... گسترش ميداد . مِزّي در تهذيب الكمال مينويسد :
وقال سعيد بن أبي مريم عن ابن لهيعة ، عن أبي الأسود : كنت أول من سبب لعكرمة الخروج إلى المغرب ، وذلك أني قدمت من مصر إلى المدينة ، فلقيني عكرمة ، وساءلني عن أهل المغرب ، فأخبرته بغفلتهم ، قال : فخرج إليهم ، وكان أول ما أحدث فيهم رأي الصفرية .
و نيز مينويسد :
سمعت يحيى بن معين يقول : إنما لم يذكر مالك بن أنس عكرمة ، لان عكرمة كان ينتحل رأي الصفرية . [6]
و عبد الله بن عدي مينويسد :
كان يرى رأي الخوارج رأي الصفرية .[7]
و ابن عساكر ميگويد :
كان يرى رأي الخوارج رأي الصفرية ولم يدع موضعا إلا خرج إليه خراسان . [8]
و نوشتهاند كه :
كان يرى رأي الخوارج .[9]
حتي جالب اين است كه ميگويند ، او به ابن عباس هم نسبت ميداد كه ابن عباس هم جزء خوارج بوده است .!!!
يرى رأي الخوارج وادعى على عبد الله بن عباس أنه كان يرى رأي الخوارج . [10]
علامه حلي و محدث قمي رحمت الله عليهما مينويسند :
عكرمه از مفسران اماميه نبوده ؛ بلكه از خوارج به شمار ميآيد .[11]
عكرمه ، ضرب المثل در دروغ گويي
همچنين تمامي علماي رجال اهل سنت بر اين نكته اتفاق دارند كه عكرمه در دروغگويي ضرب المثل بوده است ؛ اما در عين حال به سخنان او اعتماد ميكنند و اين از عجايب روزگار است .
يحيي بكار ميگويد از عبد الله بن عمر شنيدم كه به نافع غلام خود ميگويد :
لا تكذب علي كما كذب عكرمة على ابن عباس .[12]
بر من دروغ مبند ، همانطوري كه عكرمه بر مولايش ابن عباس ميبست .
و سعيد بن مسيب به غلامش ميگفت :
يا برد لا تكذب علي كما كذب عكرمة على بن عباس . [13]
و حتي يزيد بن أبي زياد ميگويد :
دخلت على على بن عبد الله بن عباس وعكرمة مقيد على باب الحش قلت من هذا قال إن هذا يكذب على أبى .[14]
و از هم جالبتر اين كه مزي تهذيب الكمال و ابن حجر در تهذيب التهذيب و... ميگويند :
ان عكرمة كذاب يحدث غدوة حديثاً و يخالفه عشية .[15]
عكرمه ، دروغگويي بوده است كه صبح يك حديث و شب بر خلاف آن را نقل ميكرد .
از علماي اهل سنت ميپرسيم كه آيا چنين دورغگويي ميتواند قابل اعتماد باشد ؟!
وقتي يك شخصي اين طور ضرب المثل در دروغگويي شده است ، از دهانش طلا و دُرّ هم ببارد ، فاقد ارزش است.
اعلميت يك فردي در صورتي براي ما ارزش دارد كه وثاقتش محرز شده باشد .
عكرمه و استفاده از طلا
محمد بن سعد ، صاحب كتاب الطبقات الكبري مينويسد :
رأيت في يد عكرمة خاتما من ذهب .[16]
در دست عكرمه انگشتري از طلا ديدم .
مگر نه اين است كه استفاده از طلا براي مردان حرام است ؟ آيا كسي كه اين قدر در دينش بيمبالات است ، ميتواند قابل اعتماد باشد ؟ آيا هيچ مسلماني ميتواند دينش را كه ضامن سعادت دنيا و آخرت او است ، از چنين شخص بيديني اخذ كند ؟!
عكرمه و بازي با نرد
مزي در تهذيب الكمال مينويسد :
رأيت عكرمة قد أقيم قائما في لعب النرد .[17]
عكرمه ، نماز نميخواند
تعبير بسيار جالبي در در تهذيب الكمال ، تهذيب التهذيب و سير اعلام النبلاء وجود دارد كه از يحيي بن سعيد نقل ميكنند :
أنه ذكر له ان عكرمة لا يحسن الصلاة قال أيوب وكان يصلي ؟.[18]
گفتند عكرمه نمازش را خوب بلد نبود ، ايوب گفت : مگر عكرمه نماز هم ميخواند ؟
عكرمۀ قليل العقل
ابن عساكر در تاريخ دمشق و بسياري ديگر از علماي رجال نقل ميكنند كه :
ذكره أيوب فقال كان قليل العقل .[19]
عكرمه ، همۀ مسلمانان را كافر ميدانست
ذهبي ميگويد
عن خالد بن أبي عمران ، قال : كنا بالمغرب وعندنا عكرمة في وقت الموسم ، فقال : وددت أن بيدي حربة . فأعترض بها من شهد الموسم يمينا وشمالا. [20]
خالد بن عمران ميگفت كه يك روزي در ايام موسم حج ديدم كه عكرمه به حجاج نگاه ميكند و ميگويد : اي كاش در دست من يك شمشيري بود تا تمام اين كفاري را كه اين جا آمدهاند و لبيك ميگويند ، از دم شمشير ميگذراندم .
و همچنين نقل ميكنند :
سمعت عليا وحكى عن يعقوب الحضرمي عن جده قال وقف عكرمة على باب المسجد فقال ما فيه إلا كافر .[21]
اين ها دقيقا همان عقايدي است كه خوارج داشتند و خوارج جز اين فكر نميكردند . آن وقت اين مطالب تنها در كتابهاي پيش پا افتاده و دست دوم اهل سنت نيست ؛ بلكه در كتاب سير اعلام النبلاء است . اين كتاب ، كتابي است كه اهل سنت به آن قسم ميخورند .
البته در بارۀ عكرمه هم مدح وجود دارد و هم ذم ؛ اما قاعدۀ رجالي اهل سنت در اين باره ، اين است كه اگر نسبت به يك راوي هم مدح آمده باشد و هم ذم ، اگر اين ذم مبيَّن و مفسَّر نشده باشد ؛ يعني علت تضعيف بيان نشده باشد ، ارزش ندارد ؛ اما اگر تضعيفات مبيَّن و مفسَّر باشد ، مثل قضيه عكرمه ؛ حتي اگر اين تضعيف مبين يكي باشد و آن توثيقات پنجاهتا ، همين يك تضعيف مبين ، مقدم بر پنجاه مورد توثيق است .
در نتيجه به عكرمه نميتوان اعتماد كرد و كار عكرمه خيلي خرابتر از اين است كه ما بتوانيم يا بخواهيم كار او را درست كنيم .
[1] . مسلم ، الكني ، ص60 .
[2] . ابن خلكان ، ا حمد بن محمد ، وفيات الأعيان ، ج 3 ، ص265 و العسقلاني ، أحمد بن علي بن حجر ، تهذيب التهذيب ،ج 7 ، ص263 .
[3] . سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 2 ، ص 208 و تفسير الآلوسي ، الآلوسي ، ج 22 ، ص 13 و فتح القدير ، الشوكاني ، ج 4 ، ص 279 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 5 ، ص 198 و تفسير ابن كثير ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 491 و مسند ابن راهويه ، إسحاق بن راهويه ، ج 4 ، ص 15 و تحفة الأحوذي ، المباركفوري ، ج 9 ، ص 49 و ...
[4] . تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 278 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 21 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 120 و ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 96 و
[5] . تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 278 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 21 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 120 و ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 96 و
[6] . تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 277
[7] . الكامل ، عبد الله بن عدي ، ج 5 ، ص 266 .
[8] . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 114 .
[9] . الكامل ، عبد الله بن عدي ، ج 5 ، ص 266 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 85 و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 5 ، ص 293 و التعديل والتجريح ، سليمان بن خلف الباجي ، ج 3 ، ص 1150 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 279 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 287 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 22 و ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 96 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و
[10] . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 85 .
[11] . القمي ، الشيخ عباس ، سفينة البحار ، ج 2 ، ص216 .
[12] . لسان الميزان ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 7 و العلل ، أحمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 70 – 71 و التعديل والتجريح ، سليمان بن خلف الباجي ، ج 3 ، ص 1150 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 107 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 279 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 22 و ج 5 ، ص 23 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 230 و إكمال الكمال ، ابن ماكولا ، ج 1 ، ص 257 و ...
[13] . التعديل والتجريح ، سليمان بن خلف الباجي ، ج 1 ، ص 254 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 109 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 280 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 22 – 23 و ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 96 – 97 و العلل ، أحمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 71 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237
[14] . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 113 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 280 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 23 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 238 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 230 .
[15] . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 106 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 286 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 28 – 29 .
[16] . محمد بن سعد ، الطبقات الكبري ، ج 5 ، ص 292 .
[17] . تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 284 .
[18] . . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 117 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 284 . سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 27 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 240 .
[19] . تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 284 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 94 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 27 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 238 .
[20] . ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 95 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 22 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 118 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 278 و ... .
[21] . ميزان الاعتدال ، الذهبي ، ج 3 ، ص 95 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 5 ، ص 22 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 237 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 41 ، ص 118 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 20 ، ص 278 و ... .


