تبليغاتX
فضايل اهل بيت عليهم السلام - اي مادر ! اين هم جواب سلام ما . خانهایمیلآرشیوRss


اي مادر ! اين هم جواب سلام ما .
موضوع: سخنرانی‌هاي حضرت آيت الله وحيد پنجشنبه دهم خرداد 1386 18:6

سخنراني حضرت آيت الله وحيد خراساني به مناسب شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها

امروز پیشامد شهادت صديقۀ كبري است . اين مطلب آن‌چنان كه بايد و شايد مورد نظر واقع نشده . امروز مقصد ما اين است كه بگوييم :

 نه تنها بر شيعيان ؛ بلكه بر تمام مسلمانان جهان لازم است كه در مصيبت صديقۀ كبري آن‌چنان كه شايستۀ مقام شخص اول عالم است ، عزادار باشند .

 لذا آن‌چه امروز مي‌گويم ، طرفم از اهل نظر ؛ مثل فخر رازي و از اهل حديث ؛ مانند بخاري ، مسلم ، حاكم و ذهبي است ؛ يعني بر اساس كتاب و سنت ، اقامۀ عزاي فاطمۀ زهراء واجب است . چه حنفي مذهب ، چه مالكي مذهب ، چه شافعي مذهب و چه حنبلي مذهب . امروز بر ميزان كتاب و عترت بحث نمي‌كنيم ؛ بلكه فقط بر  اساس ميزان كتاب و سنت ؛ آن‌هم سنتي كه اگر در ظرف 1400 سال فحول علماء عامه سر از خاك بردارند ، در مقابل برهان قاطع زمين‌گير اند .

چون اساس بر حكمت است :

 ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ .[1]

 لبّ و لباب حكمت كتاب است و سنت .

 اما از نظر كتاب ، متن كتاب خدا اين است :

وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا .[2]

چون طرف گفتۀ ما اعيان اهل فكر و محققين فرق مختلف اسلام ؛ مثل فخر رازي است ، قهراً بايد به فقه كتاب و فقه سنت دقت كرد .

« ما » اعم مفاهيمي است كه از اين مفهوم اعم پيدا نمي‌شود . مفهوم شيء ، مفهوم « ما » از اعم و اشمل المفاهيم است . موضوع آيه اين است كه آن‌چه حد و مرز ندارد « آتاكم الرسول  فخذوه » . پيغمبر داد بگيريد . اين متن كلام رب الأرباب است . اخذ چيست ؟ كلام خدا اقيانوسي است كه عقول حكماء عالم در موج اولش غرق مي‌شود تا برسد به عمق اين بحر عميق . اخذ ما آتاكم الرسول مركب است از دو جهت .

گرفتن آن‌چه پيغمبر داده به دو امر محقق مي‌شود : اول به فهميدن . كه آن‌چه داده چيست ؟ دوم به عمل كردن و به كار بستن . اگر اين دو به هم ضميمه شد ، اخذ « ما أمر الرسول » تمام است و الا مسلمانان به مقصد نرسيده‌اند . اين قرآن . كبري اين است . اما در صغري قياس بديهي الإنتاجي امروز بايد تشكيل بشود كه اگر فخر رازي سر از گور بردارد ، جز تسليم چاره‌اي نباشد .

كبراي قياس كلام خدا ، صغري كلام خاتم الأنبياء . آن‌چه كه او داده اين است و با كلمۀ « انما » شروع مي‌شود :

إنما فاطمة شجنة[3] منى يبسطني ما يبسطها ويقبضني ما يقبضها . [4]

اين فراز ، فرازي است كه نمي‌شود در يك مجلس و دو مجلس و ده مجلس بشود ، از شرح فقه حديث و بيان لطائف كلام رسول فارغ شد .

بايد ديد « شجنه » چيست و چرا عقل كل و علم كل براي بيان مقصد اين لفظ را استخدام كرده است ؟

شجنه ، عبارت از آن شاخه‌اي كه از درخت مي‌رويد ؛ اما اين شاخۀ معمولي نيست ؛ بلكه شاخه‌اي كه در تمام رگ و ريشۀ اين درخت ريشه دوانده ، شاخه‌اي است منتشر در تمام شجر . پيغمبر خودش را شجر قرار داده است . اين هم سري دارد .

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ . تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا .[5]

آن شجرة طيبه كه اصلش ثابت و فرعش در سماء است ، رسيده به جايي كه :

ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى . فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى . [6]

آن شجره‌اي كه « تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا » ، ماينتفع ثمرات علمي و عرفان و اخلاق و احكامش اولين و آخرين راه بهره‌مند مي‌كند آن شجره خاتم الأنبياء است .

حالا مهم اين است كه شاخه‌اي كه از اين شجره رويده او فاطمۀ زهرا سلام الله عليها است . معياري كه اول گفتيم ، براي اقامۀ شهادت حضرت زهرا كتاب است و سنت . اين است كه از اين دايره خارج نمي‌شويم . آن هم سنتي كه احدي نتواند دم بزند . كي اين كلمه  « انما فاطمة شجنة مني » را مي‌گويد ؟ گوينده اين كلام كسي است كه خدا دو جاي قرآن دو جمله در باره‌اش فرموده و اين دو جمله عقل اولين و آخرين را مبهوت مي‌كند .

تمام اين عالم تا كهكشان‌ها تا ما وراء كهكشان‌ها همه مخلوق است براي انسان كامل ؛ چون منتهاي كمال وجود عقل است و عقل كل و كل عقل مي‌شود منتهي الآمال خلقت . به اين حد كه رسيده؟ آن كسي كه در دو امر به جائي مي‌رسد كه خدا او را به عظمت بپذيرد . ديگر كار تمام است . آن دو مطلب چيست ؟ يكي علم ، يكي خلق .

اما علم :

وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا .[7]

اين بيان خدا است در علم او .

اما خلق او :

وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . [8]

فخر رازي[9] اين قضيه را نقل مي‌كند . شما ها كه اهل علم و دقت نظر هستيد ، وقتي حديث را گفتم ، ببينيد از خود فخر رازي چنين حديثي چه مطالبي را نشان مي‌دهد و از چه حقايقي پرده بر مي‌دارد . آن چه فخر نقل مي‌كند كه در  زمان خلافت عمر يك نفر از فصحاي يهود آمد نزد خليفه . عالمي ؛ آن‌هم در چنين ظرفي در محضر خليفه‌اي ؛ آن‌هم در حضور مهاجر و انصار و اركان امت اسلام.

گفت من آمده‌ام تا اخلاق پيغمبر را براي من وصف كنيد .

آن چه عجيب است اين است كه مثل فخر رازي كه همۀ علماي عامه جمع بشوند او به يك حمله به باد مي‌دهد ، او نقل مي‌كند . حالا خودش چه جور هضم مي‌‌كند ؟

تا گفت اخلاق آن حضرت را براي من وصف كن ، گفت برو نزد بلال او از من اعلم است . يهودي آمد نزد بلال . گفت سؤال اين است ، خليفه تو را اعلم شمرده است . تا شنيد ، گفت برو نزد فاطمۀ زهراء سلام الله عليها .

يهودي دانشمند پخته آمد بعد از دو مرحله به محضر صديقۀ كبري ، تا آن‌جا طرح كرد ، فرمود برود نزد علي مرتضي . عالم يهودي آمد . ديگر معلوم شد اين جا جايي است كه ختم سخن است .

انا مدينة العلم وعلي بابها . [10]

گفت اخلاق پيغمبر را براي من وصف كن . امير المومنين عليه السلام فرمود : آن‌چه در دنيا است براي من وصف كن . دنيا چيست ؟

وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا . [11]

دنيا سعه‌اش اين قدر است كه تمام اين كواكب با كهكشان‌ها در آسمان اين دنيا است . اين است سعۀ اين دنيا . آن‌هم نه بعدش معلوم است و نه قبلش . از كي بوده ؟ تا كي هست ؟ چه اندزه است ؟ فرمود دنيا را براي من وصف كن . يهودي گفت : لا استطيع بذلك . چه جور من مي‌توانم دنيا را استعياب كنم ؟ گفت :‌ اين دنيا با اين سعه‌اش خدا در كتابش فرموده :

مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ . [12]

 تو و همه از عهدۀ احصائش عاجزيد ؛ اما در بارۀ خلق او گفته :

وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . [13]

اين پيغمبر خاتم است . آن وقت مهم اين است كه كسي كه سعۀ اخلاقش از تمام عالم دنيا و ما فيها اوسع است ،‌ اين كي است ؟

بعد علمش ، همان‌طوري كه در خلق فرمود « عظيم » در علم هم فرمود عظيم .

نتيجه اين است كه اگر تمام آن‌چه در دنيا است ، قابل شمردن است كه نيست ، آن هم با آن قلتش ، آيا آن‌چه در روح خاتم از علوم است ، از معارف است ، با آن كه خدا فرموده :

وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا .[14]

براي كي قابل احصاء است ؟

 اين است كه در مقابل اين دو جمله اولين و آخرين محوند . جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل همه نابودند .

 وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا ، وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ .

نتيجه اين است كه علم كل ، كل العلم ، عقل الكل ، كل العقل ، خلق كل ، كل الخلق خاتم النبيين است . اين شخصيت روح تمام عالم امكان است . قلب تمام ملك و ملكوت است . تمام پيكرۀ هستي است . اين نتيجۀ بحث است .

مسأله اين است كه اين روحي كه سعه‌اش تمام ملك و ملكوت گرفته ، بيانش اين است كه آن‌چه فاطمه را منبسط كند ، مرا منبسط كرده است . آن‌چه فاطمه را منبقبض كند ، مرا منقبض كرده است . در اين جا كميت فكر لنگ است . بايد ابراهيم فكر كند ، بايد موسي بن عمران بنشيند و تأمل كند.

كو معرفت ؟ كسيت كه بتواند ادعا كند كه من زهرا را شناختم ؟ كيست كه جرأت كند ، لب باز كند و بگويد من به مقام فاطمه پي بردم ؟

انما ، اين است و جز اين نيست ، فاطمه شاخۀ ريشه دوانده در وجود من است ، آن‌چه او را دل گرفته كند ، مرا دل گرفته كرده است . آن‌كه او را انبساط دهد ، به من انبساط مي‌دهد .

نتيجه اين مي‌شود كه اتحاد پيدا شده بين اين زني كه خدا در مباهله انتخابش كرد . تنها زني است كه خدا به پيغمبر گفت او را بيار ، اين بود .

اين حديث روشن كرد كه فاطمه آميخته شده با علم كل و كل العلم . آميخته شده با عقل كل و كل العقل . اتحادي پيدا شده بين شجرۀ طيبه‌اي كه اصلها ثابت و فرعها في السماء ، با اين شاخه كه اصلا بين او و اين ، جدايي در هيچ جهت تصور ندارد . اين نمونۀ از فقه حديث .

پيغمبر قبض و بسط را انتخاب كرده است . نتيجه اين مي‌شود كه اگر يك آه زهرا بكشد ، آن آه روح عالم را آزرده مي‌كند . وقتي او آزرده شد ، 124000 پيغمبر آزرده است . وقتي او آزرده شد ، تمام اوصياء ، شهداء و صديقين آزرده شد . به آهي از دل فاطمه ملك و ملكوت عالم منقلب مي‌شود . اين است مصيبت زهرا ! اين است روز عزاي فاطمه ! .

اين را من از منطق شيعه نگفتم . آن‌چه گفتم از محكم‌ترين و متقن‌ترين منابع عالم گفتم نزد تمام فرق مسلمين . اين حديثي كه خواندم حديثي است كه شمس الدين ذهبي ، اعلم المنقدين در مقابلش تسليم است . اين حديثي است كه بخاري ، مسلم ، حاكم و تمام ارباب صحاح سته بايد اين حديث را بر سر بگذارند .

اگر اين چنين است ، اي فخر رازي ! اي ذهبي ! اي حاكم ! اي سمعاني ! اي اساطين علماء عامه! همه‌تان به حكم كتاب و سنت ، بايد روز عزاي فاطمۀ زهرا سلام الله عليها مجلس عزا تشكيل بدهيد . اين عزا منحصر به طايفه‌اي دون طايفه‌اي نيست . اين حكم كتاب است . اين فرمان سنت است . اگر تا حالا متوجه نشديد ، دقت كنيد ، حديث را ببنيد ، فقه حديث را بفهميد و طبق او وظيفه را تشخيص بدهيد .

اي خوشا به حال آن كساني كه در روز شهادت او يك پرچم بلند كند و در خيابان و كوچه و بازار بگردد  و بگويند يا ولي الله ! ما تا اين حد خواستيم اين اظهار مودت او را منبسط كنيم . به انبساط او ، دل تو را منبسط كنيم . به انبساط دل تو ، ملك و ملكوت وجود را منبسط كنيم .

اما دو سه كلمه هم براي شما :

در اين مجلس چه قدر سيّد است ؟ آن‌چه من نگاه مي‌كنم ، مي‌بينم در بين هر چند نفري ، هستند . اگر در اين مجلس اين غوغا است ، در اين مملكت چه خبر است ؟ شما ها كه مي‌دانيد سيد هستيد ، هر كسي يقين دارد سيد است ، وظيفه‌اش اين است :

آن كسي كه ( نمي‌شود گفت ؛ ولي چاره نيست ) هشتاد موطن را ديد ، همه را زمين زد . هر كه در مقابل او آمد ، افتاد ، در مسجد بود ، يك دفعه ديد دوتا پسر فاطمه وارد شدند . [ گريۀ شديد استاد و حضار... ] تا چشمش افتاد ، به مجرد اين كه كلمه به گوشش رسيد ، با صورت به زمين افتاد . آب آوردند به صورت امير المؤمنين زدند . از جا برخاست و رفت به بالين زهراء . يك نوشته‌اي بالاي سرش ديد ، اين نوشته را برداشت ، ( نمي‌توانم بخوانم . )

هذا ما اوصي به فاطمة وهي تعتقد أن لا اله الا الله .

بعد رسيد به اين جا :

يا علي ! مرا خدا به تو تزويج كرد تا در دنيا و آخرت براي تو باشم .

 دنبالش اين كلمه ، نوشته اين بود :

شب مرا غسل بده ، شب مرا كفن كن ، شب مرا دفن كن و احدي را با خبر نكن .

اي سادات كه در مملكت اين كلمه به گوش شما مي‌رسد ،‌ بعد از اين چند جمله گفت :

به اولاد من تا قيامت سلام مرا برسان .

يعني چه ؟ به آن علم محيطش اين مجلس را ديد و ديد كه در اين مجلس چندتا سيد است ، اين است فاطمه ، تا روز قيامت انتشار نسلش را ديد ، خواست بگويد شما اولاد من هستيد ، ببنيد بر من چه گذشت !

 وظيفۀ هر علوي ، وظيفۀ هر علويه ، اين است كه روز سوم جمادي الثانيه ، مردانشان در اين مملكت با سر و پاي برهنه ، در كوچه و بازار بگويند :

اي مادر ! اين جواب سلام ما .

وقتي بدن را گذاشت ، گفت :

انا لله وانا اليه راجعون .

بعد گفت : يا رسول الله ! تو سؤال پيچش كن ، تا مي‌تواني از او سؤال كن تا بگويد بر او چه گذشت !



[1] . النحل / 125 .

[2] . الحشر / 7 .

[3] . والشجنة والشجنة : عروق الشجر المشستبكة . ويقال : بيني وبينه شجنة رحم وشجنة رحم ، أي قرابة مشتبكة . ( الصحاح – الجوهري – ماده « شجن » .

الغصن المشتبك من غصون الشجرة . قال : أبو عبيدة : يعني قرابة من الله تعالى مشتبكة كاشتباك العروق شبهها بذلك مجازا واتساعا وأصل الشجنة الشعبة من الغصن . ( تاج العروس – الزبيدي – ماده « شجن » .

[4] . المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 154 – 155 . حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث مي‌گويد :

"هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه " . و مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 332  و مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 9 - ص 203  و الآحاد والمثاني - الضحاك - ج 5 - ص 362 و المعجم الكبير - الطبراني - ج 20 - ص 26  و ج 22 - ص 405  و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 12 - ص 111 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 70 - ص 21 و سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 132  .

البته از آن‌جايي كه در سلسه سند اين حديث « مسور بن مخرمه » وجود دارد و او در زمان وفات رسول خدا فقط هشت سال داشته است ، قبول اين حديث بسيار مشكل است . ضمن اين كه او از دشمنان سر سخت امير المؤمنين عليه السلام و از ملازمان هميشگي عمر بن الخطاب و معاوية بن أبي سفيان بوده است . البته اين حديث از نظر اهل سنت كاملاً مورد قبول است ؛ چرا كه در كتاب‌هاي صحاح آن‌ها ؛ از جمله ، بخاري ، مسلم و ... از مسورة بن مخرمه روايت زياد نقل شده است و اگر اهل سنت بخواهند اين روايت را قبول نكنند ، بايد تمام احاديث مسوره ؛ از جمله روايت خواستگاري دختر أبي جهل توسط  امام علي عليه السلام را نيز قبول نكنند . از طرفي حاكم نيشابوري روايت را صحيح دانسته است و همين براي مجاب كردن اهل سنت كافي است.

[5] . ابراهيم / 24 و 25 .

[6] . النجم / 8 و 9 .

[7] . النساء / 113 .

[8] . القلم / 4 .

[9] . يروى : في هذا المعنى أن يهوديا من فصحاء اليهود جاء إلى عمر في أيام خلافته فقال : أخبرني عن أخلاق رسولكم ، فقال عمر : اطلبه من بلال فهو أعلم به مني . ثم إن بلالا دله على فاطمة ثم فاطمة دلته على علي عليه السلام ، فلما سأل عليا عنه قال : صف لي متاع الدنيا حتى أصف لك أخلاقه ، فقال الرجل : هذا لا يتيسر لي ، فقال علي : عجزت عن وصف متاع الدنيا وقد شهد الله على قلته حيث قال : * ( قل متاع الدنيا قليل ) * فكيف أصف أخلاق النبي وقد شهد الله تعالى بأنه عظيم حيث قال : * ( وإنك لعلى خلق عظيم ) . (تفسير الرازي - الرازي - ج 32 - ص 21  ) .

البته به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه اين داستان قطعاً در زمان خلافت عمر اتفاق نيفتاده است ؛ چرا كه در آن زمان حضرت فاطمه سلام الله عليها زنده نبودند . به احتمال زياد اين قضيه در زمان خلافت ابوبكر بوده و از فخر رازي سهو قلم شده است .

[10] . المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 126  . حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث مي‌گويد :

هذا حديث صحيح الاسناد .

المعجم الكبير - الطبراني - ج 11 - ص 55  و الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1102 و شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 7 - ص 219 و ج 9 - ص 165 و نظم درر السمطين - الزرندي الحنفي - ص 113 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 1 - ص 49  و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 415 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 600 و ...

با اين كه اين حديث از طرق بسياري نقل شده است ؛ اما برخي از دشمنان امير المؤمنين كه نمي‌توانستند اين فضيلت بزرگ را تحمل كنند ، نهايت تلاش خود را كرده‌اند كه در اين حديث خدشه كنند ؛ در حالي كه بسياري از علماي بزرگ اهل سنت آن را نقل و تصحيح كرده‌اند ؛ از جمله الفتني در كتاب الموضوعات ، ص95 مي‌نويسد :

أنا مدينة العلم " إلخ . قال ابن حبان لا أصل له وقال ابن طاهر موضوع : في المقاصد لابن الجوزي في الموضوعات ووافقه عليه الذهبي وغيره قلت له متابعات فمن حكم بكذبه فقد أخطأ .

و المناوي در فيض القدير شرح الجامع الصغير - ج 3 - ص 60 - 61      بعد از نقل حديث مي‌گويد :

فإن المصطفى صلى الله عليه وسلم المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها أو لا بد للمدينة من باب فأخبر أن بابها هو علي كرم الله وجهه فمن أخذ طريقه دخل المدينة ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى وقد شهد له بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف .

شارح كتاب تناقضات الألباني الواضحات - حسن بن علي السقاف - ج 3 - در پاورقى ص 82  مي‌نويسد :

صح عنه صلى الله علبه وآله وسلم أنه قال : ( أنا مدينة العلم وعلى بابها ) صححه الحافظ ابن معين كما في ( تاريخ بغداد ) ( 11 / 49 ) ، والامام الحافظ ابن جرير الطبري في ( تهذيب الآثار ) مسند سيدنا علي ( ص 104 حديث 8 ) والحافظ العلائي في ( النقد الصحيح ) ، والحافظ ابن حجر والحافظ السيوطي كما في ( اللآلي المصنوعة ) ( 1 / 334 ) ، والحافظ السخاوي ( كما في المقاصد الحسنة ) ! !  .

حتي بسياري از علماي اهل سنت كتاب‌هاي مستقلي در باره اين حديث نوشته‌اند ؛ از جمله : علي بن محمد العلوي كه كتابي به نام : « دفع الارتياب عن حديث الباب » و نيز أحمد بن الصديق المغربي كتابي به نام « فتح الملك العلى بصحة حديث باب العلم » نوشته‌اند .

[11] . الملك / 5 .

[12] . النساء / 77 .

[13] . القلم / 4 .

[14] . النساء / 113 .

نوشته شده توسط سيد محمد يزداني | لینک ثابت |


smyazdani.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati